مقاله ها
1402/04/01
hc8meifmdc|2011A6132836|Ranjbaran|tblEssay|Text_Essay|0xfcffbb5a130000006f2e000001000200

‌‌‌مصاحبه‌ای‌ با کلمن‌ بارکز

‌‌ترجمه: رحیم‌ نجفی‌برزگر        

اشاره‌

مسیر زندگی‌ «کلمن‌ بارکز» شاعر آمریکایی، ادیب‌ و استاد دانشگاه، هنگامی‌ عوض‌ شد که‌ روزی‌ «رابرت‌ بلای» شاعر و منتقد برجسته‌ آمریکا مجموعه‌ای‌ از اشعار مولانا را که‌ به‌ طور استادانه‌ای‌ ترجمه‌ شده‌ بود به‌ او داد و گفت: «این‌ اشعار در این‌ قفس‌ بال‌ بال‌ می‌ زنند. آنها را از قفس‌ آزاد کن.» بارکز اشعار را مرور کرد و بی‌درنگ‌ شیفته‌ حلاوت، عمق‌ اندیشه، عرفان‌ و معنویت‌ شاعر و عارفی‌ شد که‌ در جهان‌ اسلام‌ به‌ همان‌ اندازه‌ شهره‌ است‌ که‌ شکسپیر در عالم‌ ادب‌ انگلیسی. بارکز دست‌ به‌ کار شد.

او با همکاری‌ دوستی‌ به‌ نام‌ «جان‌ موین» که‌ زبان‌شناس‌ و استاد زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ بود کاری‌ خطیر و اساسی‌ را بر عهده‌ گرفت‌ و انصافاً‌ بخوبی‌ از عهده‌ آن‌ برآمد.

اکنون‌ بارکز با انتشار بیش‌ از پانزده‌ مجموعه‌ از اشعار و معارف‌ مولانا جلال‌الدین‌ رومی‌ به‌ انگلیسی، واسطه‌ فیض‌ شناخت‌ این‌ عارف‌ بی‌بدیل‌ و شاعر معنا برای‌ انگلیسی‌زبانان‌ شده‌ است. بارکز که‌ خود شاعری‌ تواناست‌ در حال‌ حاضر در دانشگاه‌ جورجیا به‌ تدریس‌ اشتغال‌ دارد. متن‌ زیر حاصل‌ گفت‌وگویی‌ است‌ که‌ آقای‌ «بیل‌ مویرز» روزنامه‌نگار مشهور آمریکایی‌ با ایشان‌ انجام‌ داده‌ و در مجموعه‌ «زبان‌ زندگی» منتشر شده‌ است:

مویرز: با ما از رومی‌ سخن‌ بگویید.

بارکز: جلال‌الدین‌ رومی‌ فرزانه‌ای‌ عارف‌ بود که‌ بین‌ سالهای‌ 1207 تا 1273 میلادی‌ می‌زیست. او در وهله‌ نخست‌ یک‌ معلم‌ و مرشد بود. شعر و شاعری‌ عرض‌ بر جوهره‌ معلمی‌ آن‌ مرد بزرگ‌ بود. اشعار او بارقه‌هایی‌ بود که‌ به‌ ناگهان‌ در محفل‌ دوستان‌ درویش‌ مسلکش‌ زده‌ می‌شد و به‌ فارسی‌ نیز آنها را می‌سرود. مولانا سالک‌ بود. سلوک‌ یک‌ معبر است؛ فضای‌ بازی‌ است‌ که‌ حادثه‌ جانانه‌ای‌ در آن‌ رخ‌ می‌دهد. سالک‌ خود را به‌ خدا واگذاشته‌ است. آدمی‌ آنگاه‌ که‌ از صفات‌ بشری‌ می‌میرد چیزی‌ در او می‌شکفد.

رومی‌ عارفی‌ مسلمان‌ بود. او صوفی‌ بود اما از آنانی‌ که‌ دلی‌ دریایی‌ دارند. آنچه‌ مولانا را مولانا کرده‌ همین‌ دل‌ دریایی‌ او و گشودگی‌اش‌ به‌ جهان‌ پر رمز و رازی‌ بود که‌ وحدتش‌ می‌ خوانند.

مویرز: فقیهی‌ به‌ جامه‌ عارفان‌ درمی‌آید. چه‌ چیز او را به‌ این‌ وادی‌ کشاند؟

بارکز: دیدارش‌ با شمس‌الدین‌ تبریزی، آن‌ مرشدی‌ که‌ شرق‌ و غرب‌ عالم‌ را زیر پا نهاده‌ بود تا یاری‌ بیابد آشنا و همپایة‌ خویش. می‌گویند: «شمس‌ تبریزی‌ روزی‌ در مناجات، یار و همدلی‌ از خدا خواست. ندا آمد: جلال‌الدین‌ رومی‌ که‌ در قونیه‌ می‌زید آشنای‌ توست.» چنین‌ بود که‌ شمس‌ رهسپار قونیه‌ گردید و آنجا بر او رفت‌ آنچه‌ که‌ رفت. منقول‌ است‌ که‌ مولانا سوار بر الاغی‌ افسار به‌ دست‌ می‌گذشت. شمس‌ راه‌ را بر او بست‌ و پرسید: «کدامین‌ بزرگترند؟ محمد(ص) یا بایزید بسطامی؟ مولانا گفت: محمد(ص). شمس‌ در پاسخ‌ گفت: پس‌ چگونه‌ است‌ که‌ بسطامی‌ می‌گوید: سبحانی‌ ما اعظم‌ شانی! و حال‌ آن‌ که‌ محمد(ص) می‌گوید: سبحان‌ الذی‌ اسری‌ بعبده... اسرأ، 1 و خود را بنده‌ می‌خواند؟ مولانابه‌ عمق‌ پرسش‌ شمس‌الدین‌ پی‌می‌برد و بیهوش‌ بر زمین‌ می‌افتد. هنگامی‌ که‌ مولانا به‌ هوش‌ می‌آید پاسخی‌ برای‌ پرسش‌ شمس‌ یافته‌ است. او گفت: بسطامی‌ پیمانه‌ای‌ بر گرفت‌ و آنگاه‌ گمان‌ کرد که‌ دریا را سرکشیده‌ است‌ در حالی‌ که‌ محمد(ص) می‌دانست‌ معرفت‌ الله‌ به‌ نسبت‌ ظرفیت‌ آدمیان‌ به‌ تدریج‌ بسط‌ می‌یابد

آنگاه‌ رومی‌ و شمس‌ به‌ خلوت‌ رفتند و روزهای‌ متمادی‌ به‌ گفت‌ و گو پرداختند. مولانا به‌ شمس‌ ارادت‌ پیدا کرد. این‌ ارادت، حسادت‌ مریدان‌ مولانا را برانگیخت، طوری‌ که‌ شمس‌ را متواری‌ ساختند. مولانا به‌ دنبال‌ شمس‌ فرستاد. فقدان‌ شمس‌ بر تارهای‌ دل‌ مولانا زخمه‌ زد و با این‌ زخمه، زیباترین‌ ترانه‌ها و غزلیات‌ از آن‌ مترنم‌ گردید.

مویرز: مولانا بسیار پرکار بوده‌ و هزاران‌ بیت‌ شعر سروده‌ است.

بارکز: بله، تعدادی‌ از آنها در قالب‌ غزل‌ گرد آمده‌اند. من‌ تاکنون‌ توانسته‌ام‌ فقط‌ 400 غزل‌ را به‌ انگلیسی‌ برگردانم. لازم‌ است‌ گروهی‌ از مترجمان‌ برجسته‌ و اهل‌ ذوق‌ جمع‌ شوند و این‌ مهم‌ را به‌ سرانجام‌ برسانند.

مویرز: هزاران‌ بیت‌ شعر!؟ خلق‌ آگاهانه‌ معنا از صور خیال‌ و کلمات‌ را چگونه‌ تعبیر می‌کنید؟ ما با انسانی‌ طرفیم‌ که‌ هزاران‌ بیت‌ شعر سروده‌ است!

بارکز: خوب، نگاه‌ کنید ببینید شکسپیر چه‌ کرده‌ است. بعضی‌ از افراد از چنان‌ خلاقیتی‌ برخوردارند که‌ شگفت‌انگیز است. با وجود این، شعر برای‌ او دلمشغولی‌ درجه‌ اول‌ نبود. او می‌گفت: «شعر گفتن‌ برای‌ من‌ همچون‌ پاک‌ کردن‌ و آماده‌ ساختن‌ شکمبه‌ گوسفند است. برای‌ دل‌ دوستان‌ شعر می‌سرایم.» شعر برای‌ او رشته‌ اتصال‌ و پیوند با دوستان‌ بود.

مویرز: می‌گفت‌ «همچون‌ پاک‌ کردن‌ شکمبه‌ گوسفند»؟!

بارکز: همین‌طور است. شعر گفتن‌ برای‌ او مثل‌ آماده‌ ساختن‌ شکمبه‌ گوسفند و پختن‌ سیرابی‌ بود. او از سیرابی‌ خوشش‌ نمی‌آمد. می‌گفت: «دستم‌ را در آن‌ می‌گردانم‌ و آن‌ را پاک‌ می‌کنم‌ و می‌شویم‌ و می‌پزم، زیرا دوستانم‌ خوششان‌ می‌آید.» بنابراین‌ شعر گفتن‌ حتیتا حدودی‌ خلاف‌ میل‌ باطنی‌ او بود اما او می‌دانست‌ که‌ آنچه‌ از ذوق‌ و قریحه‌اش‌ می‌تراود برای‌ دوستانش‌ و مردم‌ مفید می‌افتد. او این‌ اشعار را تقریر می‌کرد و دیگران‌ می‌نوشتند و ثبت‌ می‌کردند. او گاهی‌ نوشته‌ها را می‌دید و در آنها دخل‌ و تصرف‌ می‌کرد. او هیچگاه‌ به‌ عقب‌ نگاه‌ نمی‌کرد، دورها را می‌دید و به‌ پیش‌ می‌رفت. به‌ گمان‌ من‌ او باید در دوازده‌ سال‌ آخر عمرش‌ هر روز به‌ طور متوسط‌ دوازده‌ تا چهارده‌ بیت‌ گفته‌ باشد.

مویرز: و این‌ شعرها از حالت‌ جذبه‌ و خلسه‌ منبعث‌ می‌شد؟

بارکز: بله‌ و به‌ گمان‌ من‌ این‌ حالت‌ در او مداوم‌ بود. او براحتی‌ از سرودن‌ غزلی‌ در ستایش‌ پروردگار به‌ حل‌ اختلاف‌ چند روستایی‌ بر سر مرغی‌ و یا حد و حدود زمینی‌ منتقل‌ می‌شد و به‌ همین‌ ترتیب‌ از مسایل‌ حقوقی‌ و فقهی‌ و اخلاقی‌ منصرف‌ و به‌ سرودن‌ غزلمی‌پرداخت.

مویرز: مخاطبان‌ او چه‌ کسانی‌ بودند؟

بارکز: مخاطبان‌ او عمدتاً‌ مردم‌ جامعه‌ای‌ بودند که‌ خود عضوی‌ از آن‌ بود اما گاهی‌ نیز خواص‌ را مخاطب‌ می‌ساخت. او در این‌ موارد لحنی‌ متفاوت‌ و بعضاً‌ متضاد دارد. او به‌ عده‌ای‌ می‌گوید که‌ منطقی‌ و سنجیده‌ باشند و به‌ عده‌ای‌ دیگر می‌گوید زنجیر عقل‌ را بگسلند و دیوانگی‌ پیشه‌ کنند. او از آن‌ گونه‌ معلمان‌ و مربیان‌ بود که‌ با هر کس‌ به‌ اقتضای‌ ظرفیتش‌ سخن‌ می‌گفت. شعرهای‌ او خاص‌ و عام‌ است. او در جایی‌ گفته‌ است: «این‌ اشعار را برای‌ اخلاف‌ معنوی‌ خودم‌ می‌سرایم

مویرز: شما این‌ همه‌ ترجمه‌ از اشعار مولوی‌ دارید و با وجود این، ما خیلی‌ کم‌ از او شنیده‌ایم.

بارکز: بله، من‌ خود فارغ‌التحصیل‌ رشته‌ ادبیات‌ از دانشگاه‌ کالیفرنیا، برکلی‌ هستم‌ و در دانشگاه‌ شمال‌ کارولینا، چپل‌ هیل‌ درس‌ خوانده‌ام، اما متاسفانه‌ هرگز نام‌ مولوی‌ به‌ گوشم‌ نرسیده‌ بود تا این‌ که‌ در سال‌ 1976 رابرت‌ بلای‌ مجموعه‌ای‌ از اشعار او را به‌ دستم‌ داد و گفت: «این‌ اشعار در این‌ قفس‌ پرپر می‌زنند، آزادشان‌ کن

مویرز: و شما از آن‌ زمان‌ مشغول‌ ترجمه‌ آنها بوده‌اید؟

بارکز: هفده‌ سال‌ است‌ که‌ مشغول‌ ترجمه‌ آنهایم، از صبح‌ کله‌ سحر به‌ وارسی‌ ترجمه‌های‌ دقیق‌ و لفظی‌ اشعار مولانا می‌پردازم‌ و آنگاه‌ آنها را به‌ زبان‌ انگلیسی‌ مطلوب‌ و درخور فهم‌ آدمیان‌ امروز برمی‌گردانم.

مویرز: از آنجا که‌ مولوی‌ در آمریکا آن‌ طور که‌ باید و شاید شناخته‌ نیست‌ آیا امیدی‌ می‌رود که‌ از اشعار او استقبال‌ درخوری‌ صورت‌ بگیرد؟

بارکز: نمی‌دانم‌ و در بند دانستن‌ آن‌ هم‌ نیستم. من‌ فقط‌ هر سپیده‌دم‌ برمی‌خیزم‌ و بر روی‌ شعرهای‌ او کار می‌کنم. من‌ مثل‌ یک‌ مورچه‌ام‌ و نمی‌دانم‌ مورتپه‌ چه‌ می‌کند.

مویرز: از شما شنیده‌ام‌ که‌ گفته‌اید فهم‌ جهان‌ اسلام‌ بدون‌ مولانا مانند فهم‌ جهان‌ غرب‌ بدون‌ شکسپیر است‌ و این‌ ممکن‌ نیست.

بارکز: بله، نقش‌ مولانا همچون‌ نقش‌ شکسپیر است. او نماد آزادی‌ خیال‌ و قدرت‌ خلاقیت‌ است‌ و البته‌ نقش‌ او در جهان‌ اسلام‌ برجسته‌تر از نقش‌ شکسپیر در جهان‌ غرب‌ است.

مویرز: چگونه‌ یک‌ انسان‌ غربی‌ که‌ نگاهی‌ علمی‌ دارد و توسط‌ فن‌آوری‌ محاصره‌ شده‌ است‌ می‌تواند به‌ فهم‌ اشعاری‌ از این‌ دست‌ راه‌ یابد؟

بارکز: من‌ فکر می‌ کنم‌ که‌ همه‌ آدمها واجد جوهره‌ حیرت‌ و جذبه‌اند. ما همه، آناتی‌ را تجربه‌ کرده‌ایم‌ که‌ رنگ‌ و بوی‌ جاودانگی‌ و کیهانی‌ داشته‌اند. ما نمی‌توانیم‌ این‌ آنات‌ و تجربیات‌ را انکار کنیم. می‌ توانیم؟ من‌ که‌ نمی‌توانم.

مویرز: از جذبه‌ و حیرت‌ سخن‌ به‌ میان‌ آوردید. ممکن‌ است‌ قدری‌ توضیح‌ دهید؟

بارکز: وقتی‌ کودکی‌ هفت‌ هشت‌ ساله‌ در شاتانوگا بودم، آفتاب‌ طلایی‌ رنگ‌ غروبهای‌ آخر بهار خود را به‌ لب‌ پشت‌بامها می‌کشید. این‌ حالت‌ در حدود ده‌ دقیقه‌ دوام‌ داشت. می‌دانید که‌ درباره‌ چه‌ صحبت‌ می‌کنم؟

مویرز: بله.

بارکز: در این‌ لحظه‌های‌ طلایی‌ من‌ دستانم‌ را بغل‌ می‌کردم‌ و زل‌ می‌زدم‌ و همه‌ چیز را فراموش‌ می‌کردم‌ تا این‌ که‌ مادرم‌ سر می‌رسید و مرا به‌ آغوش‌ می‌کشید. می‌گفتم: «مادر، دوباره‌ همان‌طور شدم.» می‌گفت: «می‌دانم، عزیزم» بعد بزرگ‌ شدم، ولی‌ آن‌ حال‌ تداوم‌ یافت.

حکایت‌ جالبی‌ از مولوی‌ در همین‌ زمینه‌ نقل‌ می‌کنند. یک‌ روز مولوی‌ از بازار زرکوبان‌ در قونیه‌ گذر می‌کرد. در میانه‌ بازار چرخی‌ زد. موسیقی‌ کوبش‌ چکشها به‌ او الهام‌ داده‌ بود. دچار جذبه‌ شد، چرخی‌ خورد و به‌ زمین‌ افتاد، اما خودش‌ می‌گفت: «من‌ نیفتادم، بلکه‌ به‌ آن‌ پاره‌ غیبی‌ وجود خویش‌ واصل‌ شدم

مویرز: در این‌ داستان‌ عینیتی‌ نهفته‌ است‌ که‌ به‌ جهان‌ متعین‌ باز می‌گردد.

بارکز: خوب، همه‌ شعرهای‌ مولوی‌ مربوط‌ به‌ حالت‌ جذبه‌ و حیرت‌ نیست. بعضی‌ از آنها به‌ امور عملی‌ و اجتماعی‌ مربوط‌ می‌شود. در جایی‌ می‌گوید: «اندیشه‌ و تأمل‌ از صفات‌ خداوند است

یکی‌ از اصحاب‌ رسول(ص) نزد ایشان‌ آمد و گفت: «نمی‌دانم‌ چرا در چنگ‌ سود و سودا دایم‌ گرفتار می‌آیم؟ گویی‌ جادو شده‌ام. سخن‌ سیم‌ و زر هوشم‌ را می‌رباید و خوابم‌ نمی‌برد.» رسول(ص) گفت: «پیمان‌ ببند در هر سودایی‌ سه‌ روز تامل‌ کنی. تامل‌ از صفات‌ خداوند است. استخوانی‌ به‌ پیش‌ سگ‌ می‌نهی، بو می‌کشد که‌ آیا خوردنی‌ است. تامل‌ کن‌ و با شامه‌ حکمت‌ بو بکش، آنگاه‌ عزم‌ کن.

آفرینش‌ خرامان‌ و آهسته‌ به‌ وجود آمد. شش‌ روز. حال‌ آنکه‌ خداوند می‌توانست‌ بی‌ مدد روز و شب، با یک‌ امر «باش» همه‌ را به‌ حضور بخواند. آدمی‌ به‌ چهل‌ و پنجاه‌ و شصت‌ سالگی‌ ذره‌ ذره‌ می‌رسد و کمال‌ می‌یابد. پروردگار می‌توانست‌ همه‌ پیام‌آوران‌ را یکباره‌ بفرستد و در لحظه‌ای‌ آنها را در جایی‌ گرد هم‌ آورد. مسیح‌ به‌ مرده‌ فقط‌ گفت‌ برخیز، اما آفرینش‌ به‌ تدریج‌ گشوده‌ می‌شود، همچو موجی‌ که‌ به‌ صخره‌ می‌شکند.

آرامش‌ و پیوستگی، ما را الهام‌ می‌دهند که‌ همچون‌ نهرآب، بی‌هراس‌ و شتاب‌ از دلتنگی‌ و رکود در گذریم‌ تا به‌ دریا رسیم، تامل‌ از سرور می‌زاید، همچون‌ یک‌ پرنده‌ از تخم.

پرنده‌ به‌ تخم‌ شبیه‌ نیست. و هر موجودی‌ به‌ شیوه‌ خویش‌ از تخم‌ سر بر می‌کشد. هر دانه‌ای‌ نیز چنین‌ است. ما به‌ صورت‌ مانندیم‌ و به‌ سیرت، هر کس‌ دنیایی‌ یکه‌ است

مویرز: بنابراین‌ ما با چند مولوی‌ روبروییم‌ و شاید با ابعاد گوناگون‌ یک‌ مولوی. مولوی‌ جذبه‌ و حیرت، مولوی‌ عمل‌ و اخلاق‌ و مولوی‌ باران‌ خنده. او واجد حس‌ شوخ‌طبعی‌ است.

بارکز: مولوی‌ صاحب‌ الهیات‌ خنده‌ است. او می‌گوید شاید خدا باعث‌ خنده‌ است‌ و ما خنده‌های‌ گوناگون‌ بر لبان‌ اوییم. ما خنده‌های‌ گوناگونیم‌ و هر کس‌ به‌ شیوه‌ خود می‌خندد. به‌ گمان‌ من‌ وجد و سرور، عنصر اصلی‌ اشعار مولانا است. بعضیها دنیا را پر از اندوه‌ و ماتم‌ می‌بینند اما مولانا می‌گوید: «در نظر من‌ زندگی‌ دلپذیر است، موهبت‌ است. درست‌ است‌ که‌ ما روزی‌ خواهیم‌ مرد اما ما کی‌ زمردن‌ کم‌ خواهیم‌ شد؟ ما در وجود کهنه‌ خویش‌ می‌میریم‌ و در میان‌ اندوه‌ و رنج، به‌ وجود تازه‌ خویش‌ متولد می‌ شویم.» اشعار مولانا پر از خنده‌ و غوغاست.

مویرز: حتی‌ هنگامی‌ که‌ مولوی‌ از وصول‌ به‌ سرور و خرسندی‌ در دل‌ اندوه‌ و درد سخن‌ می‌گوید، از اندوه‌ غافل‌ نیست. تصور شادی‌ در بطن‌ درد و رنج‌ با اذهان‌ و عقول‌ مردم‌ زمانه‌ ما مانوس‌ نیست. زمانه‌ای‌ که‌ نشان‌ از جنگ‌ و قتل‌عام‌ و نسل‌کشی‌ دارد. زمانه‌ مولوی‌ نیز خالی‌ از مصایب‌ خاص‌ خود نبوده‌ است.

بارکز: بله، در زمانه‌ او میلیونها انسان‌ توسط‌ چنگیزخان‌ مغول‌ و یا در جنگهای‌ صلیبی‌ کشته‌ شدند. در زمانه‌ او اتفاقاتی‌ از این‌ دست‌ زیاد بود، اما او نیک‌ می‌دانست‌ که‌ لطف‌ خداوند در لوای‌ قهر اوست. او این‌ را وجدان‌ کرده‌ بود.

مویرز: یکی‌ از مجموعه‌هایی‌ که‌ شما از اشعار مولانا فراهم‌ آورده‌اید «اشتیاق» نام‌ دارد. اشتیاق‌ چیست؟

بارکز: بعید می‌دانم‌ بشود اشتیاق‌ را تعریف‌ کرد. اشتیاق‌ مانند عشق‌ است. درد در درد‌ چه‌ معنا دارد؟ دوست‌ داشتن‌ یک‌ رودخانه‌ و یا عشق‌ مادری‌ یعنی‌ چه؟ مساله‌ انسان‌ چیست‌ که‌ هیچگاه‌ حل‌ نمی‌شود؟ در آدمی‌ یک‌ نوع‌ بی‌قراری‌ نهفته‌ است‌ که‌ به‌ بیان‌ درنمی‌آید. اشتیاق‌ را تعریف‌ نمی‌کنیم‌ بلکه‌ آن‌ را در خود می‌یابیم.

مویرز: من‌ آن‌ شعر را در مجموعه‌ «اشتیاق» دوست‌ دارم‌ که‌ می‌گوید: «به‌ راهی‌ مرو که‌ ترس‌ می‌گویدت» ترس‌ چگونه‌ آدمی‌ را به‌ راهی‌ می‌کشاند؟

بارکز: با عصبیت، محافظه‌کاری‌ و گرفتن‌ حالت‌ تدافعی. «دوری، آمال‌ و آرزو را رها کن، قدم‌ در راه‌ بگذار، اما به‌ راهی‌ مرو که‌ ترس‌ می‌گویدت»

مویرز: حضرت‌ عیسی‌ می‌گوید: «دلمشغول‌ فردا مباش

بارکز: بله، تفاوتی‌ ندارد، اما من‌ جز به‌ واسطه‌ شعر نمی‌توانم‌ از این‌ امور سخنی‌ بگویم. هنگامی‌ که‌ با زبانی‌ غیر از زبان‌ شعر می‌خواهم‌ درباره‌ این‌ موضوعات‌ صبحت‌ کنم، احساسم‌ این‌ است‌ که‌ دهانم‌ کج‌ شده‌ است‌ و یا این‌ که‌ واژه‌ها معنای‌ خود را از دست‌ داده‌اند.

مویرز: چه‌ نسبتی‌ بین‌ ترجمه‌ اشعار مولوی‌ و زندگی‌ شما وجود دارد؟

بارکز: زندگی‌ من‌ دیگر سوای‌ این‌ کار معنایی‌ ندارد. این‌ کار مرا به‌ آدمهای‌ خوبی‌ پیوند زده‌ است‌ که‌ بدون‌ آن، این‌ پیوند امکان‌پذیر نبود. به‌ من‌ زبانی‌ برای‌ گفت‌وگو با دیگران‌ داده‌ است‌ که‌ بدون‌ آن، این‌ زبان‌ و این‌ گفت‌وگو ممکن‌ نمی‌شد. ترجمه‌ اشعار مولوی‌ مرا با این‌ مرشد و مربی‌ بزرگ‌ آشنا کرده‌ است. مثل‌ این‌ که‌ جواب‌ پرسش‌ خود را نگرفته‌اید.

مویرز: می‌دانید که‌ پرسش‌ من‌ چیست؟

بارکز: شما می‌پرسید: «این‌ چه‌ معنایی‌ دارد که‌ دل‌ خود را بگشایی؟ آن‌ جوان‌ رعنا که‌ دکترا می‌گیرد، استاد دانشگاه‌ می‌شود، ناگاه‌ به‌ این‌ شعرها بر می‌خورد، آرام‌ می‌گیرد، به‌ گوشه‌ای‌ می‌خزد و بر روی‌ آن‌ شعرها کاری‌ طاقت‌فرسا را می‌آغازد. او خود، این‌ اتفاق‌ را چگونه‌ ارزیابی‌ می‌کند؟»

خوب، ارزیابی‌ من‌ مثبت‌ است. مانند شکستن‌ پوسته‌ تخم‌ و بیرون‌ آمدن‌ موجود زنده‌ تازه‌ای‌ است. هنگامی‌ که‌ این‌ اتفاق‌ افتاد من‌ تازه‌ درسهای‌ خویش‌ را به‌ پایان‌ رسانده‌ و شغل‌ آبرومندی‌ نیز دست‌ و پا کرده‌ بودم. آن‌ گاه‌ در اوایل‌ دهه‌ هفتاد بود که‌ همسرم‌ از من‌ جدا شد. این‌ جدایی‌ مرا شکننده‌ و تنها ساخت.

مویرز: شکننده‌ نسبت‌ به‌ اشتیاق؟

بارکز: بله، اشتیاق‌ و عشق. «آن‌ لحظه‌ که‌ داستان‌ عشق‌ خویش‌ را شروع‌ کردم، نمی‌دانستم‌ که‌ عشق‌ چقدر خونی‌ است. عاشق‌ و معشوق‌ مقصودی‌ ندارند. آنها دو روح‌اند در یک‌ بدن.» در هر حال‌ داستان‌ عشق‌ بهانه‌ای‌ بوده‌ است‌ تا مرا به‌ وادی‌ اشتیاق‌ بکشاند. به‌ قول‌ مولوی‌ نفس‌ اشتیاق‌ مطلوب‌ اشتیاق‌ است. صورت، بهانه‌ای‌ بیش‌ نیست.

مویرز: فهمش‌ دشوار است. او می‌گوید مقصود از عشق‌ خود عشق‌ است؟

بارکز: بله، عشق‌ طالب‌ خود است. من‌ این‌ اشعار را هنگامی‌ که‌ برای‌ صاحبان‌ چنین‌ تجربه‌ای‌ می‌خوانم، بهتر می‌فهمم.

مویرز: آیا توضیح‌ عرفان‌ برای‌ شما دشوار است؟

بارکز: بله، خصوصاً‌ هنگامی‌ که‌ در موضع‌ مصاحبه‌ شونده‌ باشم.

مویرز: یعنی‌ خطر به‌ ابتذال‌ کشیدن‌ آن‌ وجود دارد؟

بارکز: خوب، چیزی‌ برای‌ گفتن‌ ندارم.

مویرز: آیا شما گمان‌ نمی‌کنید مردم‌ به‌ هنگام‌ مواجهه‌ با واقعیتها و حقایق‌ معنوی، آن‌ را در می‌یابند؟

بارکز: چرا، من‌ این‌ موضوع‌ را تصدیق‌ می‌کنم‌ و گاهی‌ نیز از تجربیات‌ خودم‌ در این‌ زمینه‌ گفت‌وگو می‌کنم‌ اما هیچگاه‌ سعی‌ نمی‌کنم‌ در کلاس‌ درس‌ درباره‌ مضامین‌ اشعار مولوی‌ صحبت‌ کنم.

مویرز: شما با شاگردانتان‌ درباره‌ چه‌ نوع‌ تجربیاتی‌ سخن‌ می‌گویید؟

بارکز: می‌خواهم‌ تجربه‌ای‌ را برای‌ شما نقل‌ کنم‌ که‌ در زندگیم‌ حاصل‌ شده‌ است. نمی‌دانم‌ چگونه‌ به‌ دیگران‌ بباورانم‌ که‌ واقعیتی‌ نیز سوای‌ واقعیتهای‌ مشهود وجود دارد. هنگامی‌ که‌ شش‌ ساله‌ بودم‌ به‌ جغرافی‌ علاقه‌ زیادی‌ داشتم. نام‌ تمامی‌ پایتختهای‌ جهان‌ را حفظ‌ می‌کردم. حتی‌ آنها را می‌نوشتم‌ و به‌ پدرم‌ می‌دادم‌ و به‌ خاطرشان‌ در روز کریسمس‌ جایزه‌ می‌گرفتم. پدرم‌ مدیر مدرسه‌ بود. ما ظهرها به‌ همراه‌ چهارصد دانش‌آموز دیگر نهار می‌خوردیم. همه‌ آنها می‌دانستند که‌ من‌ بچه‌ای‌ هستم‌ که‌ نام‌ پایتختهای‌ جهان‌ را از برم. موقع‌ نهار هر کدام‌ از آنها نام‌ کشورها را فریاد می‌کردند و من‌ نام‌ پایتخت‌ آن‌ کشورها را در پاسخ‌ می‌گفتم.

یک‌ روز معلم‌ لاتین‌ برای‌ امتحان‌ من‌ نام‌ کشوری‌ را بر زبان‌ آورد؛ کاپادوسیا. من‌ درماندم. معلم‌ به‌ من‌ نگاه‌ کرد و اسمی‌ بر من‌ گذاشت‌ که‌ بعدها بچه‌ها برای‌ دست‌ انداختن‌ من‌ آن‌ را به‌ صدای‌ بلند می‌گفتند؛ کاپادوسیا.

در هفده‌ سالگی‌ از آن‌ شهر رفتیم‌ و آن‌ نام‌ نیز فراموش‌ شد. در همین‌ سالهای‌ اخیر بود که‌ فهمیدم‌ پایتخت‌ کاپادوسیا همان‌ آیقونیم‌ یا قونیه‌ بوده‌ است. جایی‌ که‌ مولانا در آن‌ زیست‌ و در آنجا دفن‌ شد. آن‌ روزها نمی‌دانستم‌ آن‌ نام‌ چه‌ نقشی‌ در سرنوشت‌ منبازی‌ خواهد کرد. منظورم‌ را می‌فهمید؟

آیا این‌ یک‌ تصادف‌ کور است‌ و یا این‌ که‌ حکمتی‌ در کار است‌ و در پشت‌ پرده‌ بازیهای‌ پنهانی‌ جریان‌ دارد؟

مویرز: چنین‌ پرسشی‌ شما را به‌ قونیه‌ محل‌ زندگی‌ و مدفن‌ مولوی‌ کشانده‌ است؟

بارکز: در سال‌ 1984 به‌ قونیه‌ رفتم. در آنجا اتفاقات‌ جالبی‌ برایم‌ رخ‌ داد. ماه‌ رمضان‌ بود و من‌ تصمیم‌ گرفتم‌ همچون‌ دیگر مردم‌ آن‌ دیار روزه‌ بگیرم. از سپیده‌ دم‌ تا غروب‌ آفتاب. در طی‌ روز وارد حرم‌ مولانا می‌شدم‌ و به‌ هنگام‌ غروب‌ برای‌ صرف‌ افطاری‌ به‌ یک‌ رستوران‌ می‌رفتم. من‌ همیشه‌ با شام‌ یک‌ لیوان‌ آب‌ می‌خواستم، اما هر وقت‌ کلمه‌ آب‌ را بر زبان‌ جاری‌ می‌ساختم‌ با حیرت‌ اطرافیان‌ مواجه‌ می‌شدم. بعد متوجه‌ شدم‌ که‌ به‌ جای‌ کلمه‌ ترکی‌ «سو» که‌ می‌شود آب، من‌ کلمه‌ «سر» را به‌ کار می‌بردم، که‌ معنایی‌ عرفانی‌ دارد؛ یعنی‌ رمز و راز هستی.

مویرز: پس‌ شما به‌ جای‌ آب‌ طالب‌ رمز و راز هستی‌ بوده‌اید؟

بارکز: بلکه‌ این‌ هم‌ جزو همان‌ بازیهای‌ پنهان‌ است‌ که‌ گفتم. شاید برای‌ من‌ تمامی‌ رموز هستی‌ در یک‌ لیوان‌ آب‌ تجلی‌ کند.

مویرز: شاید هم‌ چون‌ شما خود طالب‌ چنین‌ رموزی‌ هستید حوادث‌ را نیز آن‌ گونه‌ می‌بینید.

بارکز: اگر دوست‌ دارید، این‌ چیزهایی‌ که‌ گفتم‌ از مصاحبه‌ام‌ حذف‌ کنید.

مویرز: خیر، چرا باید تجربیات‌ عرفانی‌ را حذف‌ کنیم؟ این‌ امور نادرند و ما نمی‌خواهیم‌ از دستشان‌ بدهیم.

بارکز: البته‌ این‌ خود تجربه‌ نیست. این‌ سخن‌ گفتن‌ از چنان‌ تجربه‌ای‌ است، تعبیر صرف‌ است، شعر هم‌ خود تجربه‌ نیست، تعبیر تجربه‌ است. در هر چیزی‌ اشتیاقی‌ نهفته‌ است. مولانا در جایی‌ از اشعارش‌ درباره‌ طلا صحبت‌ می‌کند که‌ می‌خواهد در سنگ‌ و در کوره‌ بماند و سکه‌ نگردد. مخاطب‌ او آدمهایی‌ هستند که‌ دوست‌ دارند برای‌ همیشه‌ در حال‌ حیرت‌ و جذبه‌ باقی‌ بمانند. مولانا از آنها می‌خواهد نقش‌ اجتماعی‌ سازنده‌ خود را نیز ایفا کنند. او به‌ وظایف‌ اجتماعی‌ آدمها نیز توجه‌ دارد اما بعضیها مثل‌ خود من‌ آرزو دارند همیشه‌ در همان‌ حال‌ باقی‌ بمانند. شعر در همان‌ لحظه‌ و حال‌ اتفاق‌ می‌افتد؛ آن‌ لحظة‌ همیشه‌ جاری‌ و سیال. من‌ از سکه‌ شدن‌ بیزارم.

مویرز: و خرج‌ شدن؟

بارکز: بله، خرج‌ شدن‌ مضطربم‌ می‌سازد. من‌ از کل‌ روند تا نقش‌ خوردن‌ متنفرم. مثل‌ زمانی‌ که‌ می‌گویم: «خوب، حالا کتاب‌ من‌ آماده‌ چاپ‌ شده‌ است.» من‌ در خاطره‌ آن‌ «لحظات‌ طلایی» که‌ نگاه‌ مادرم‌ را بر خویش‌ احساس‌ می‌کنم، خود را بیشتر در موطن‌ خویش‌ می‌دانم.

مویرز: شاید منظور مسیح‌ نیز همین‌ بوده‌ است، آنجا که‌ آدم‌ خسیس‌ را به‌ دلیل‌ احتکار سرزنش‌ می‌کند. در هر حال‌ گاهی‌ آدم‌ مجبور است‌ از این‌ تجربیات‌ سخن‌ بگوید. در جایی‌ از اشعار مولوی‌ خوانده‌ام‌ که‌ آدمی‌ همان‌ است‌ که‌ «می‌خواهد».

راستی‌ اشعار مولوی‌ عنوان‌ ندارند؟

بارکز: خیر، اشعار کلاسیک‌ فارسی‌ عنوان‌ نداشته‌اند، آنها فقط‌ شماره‌ دارند. دیوانها عنوان‌ کلی‌ دارند اما شعرها چنین‌ نیستند. من‌ همیشه‌ به‌ آن‌ شعر می‌اندیشم‌ که‌ درباره‌ تعلیم‌ و تعلم‌ است. درس‌ معلم‌ ار بود زمزمه‌ محبتی... به‌ گمان‌ من‌ واقعاً‌ مهم‌ نیست‌ که‌ معلم‌ چه‌ می‌گوید، مهم‌ آن‌ است‌ که‌ چگونه‌ می‌گوید. از آن‌ همه‌ درس‌ تاریخ‌ و جغرافی‌ و حساب‌ و زیست‌ چه‌ به‌ یادمان‌ مانده‌ است‌ جز حضور لطیف‌ بعضی‌ از معلم‌های‌ خوب؟ ما همواره‌ به‌ دنبال‌ کشف‌ معانی‌ کتابها و امور بوده‌ایم، حال‌ آنکه‌ معنای‌ خودمان‌ را کشف‌ نکرده‌ایم. مولوی‌ می‌گوید انسان‌ رو به‌ سوی‌ انبساط‌ و گشودگی‌ دارد.

مویرز: گشودگی‌ به‌ چه؟

بارکز: به‌ هر آنچه‌ که‌ به‌ دنبال‌ خواهد آمد. یک‌ تصور از انسان‌ آن‌ است‌ که‌ او موجود بسته‌ و افسرده‌ای‌ است. یک‌ تصور دیگر به‌ قول‌ مولانا آن‌ است‌ که‌ شما یک‌ ترانه‌اید، یک‌ آواز دلپذیر. «تو یک‌ آوازی، آوازی‌ دلپذیر. از گوش‌ بگذر و در دل‌ نشین؛ جایی‌ کهآسمان‌ هست‌ و باد هست‌ و سکوت‌ هست. دانه‌ بیفشان‌ و بپوشان. جوانه‌ برخواهد دمید اگر تو بکاری

مویرز: آیا می‌دانید این‌ چگونه‌ اتفاق‌ می‌افتد؟ این‌ که‌ انسانی‌ ظریف‌ سرودن‌ بیش‌ از بیست‌ هزار شعر را یکجا در خود گرد آورد؟

بارکز: خوب، می‌گویند هر آدمی‌ گشوده‌ به‌ بیکران‌ است. هیجانی‌ است‌ بشر. تنها باید سینه‌ را گشود. ظرفیت‌ انسان‌ کرانمند نیست.

مویرز: مشکل‌ این‌ است‌ که‌ آدمهای‌ زمانه‌ ما هنگامی‌ که‌ کلمه‌ حیرت‌ و جذبه‌ را می‌شنوند یاد بنگ‌ و افیون‌ می‌افتند. من‌ مطمئن‌ هستم‌ که‌ منظور مولانا این‌ امور نبوده‌ است.

بارکز: ابداً، ما کلمات‌ را به‌ ابتذال‌ کشانده‌ایم. وجد و سرور هم‌ می‌تواند مفید معنا باشد.

مویرز: درست‌ است، به‌ حیرت‌ و جذبه‌ بازگردیم. مولانا می‌گوید: «من‌ و تو، او و ما در باغ‌ عاشقان‌ یگانه‌ایم، جدایی‌ نداریم» منظور چیست؟

بارکز: در یک‌ مرتبه‌ و مقامی‌ از سلوک، تفرد از بین‌ می‌رود. کل‌ می‌ماند و بس. جزء در جزئیت‌ خویش‌ معنایی‌ دارد و در نسبتش‌ با کل‌ معنایی‌ دیگر می‌یابد. این‌ هم‌ گفتنی‌ نیست، یافتنی‌ است. مولانا می‌گوید گوش‌ دیگری‌ برای‌ شنیدن‌ این‌ سخنان‌ لازم‌ است.

اصول‌ اسرار عرفانی‌ فاش‌ نمی‌شده‌ است. کلمه‌"Mysticism"  از کلمه‌Mystes" " «عارف» گرفته‌ شده‌ است"Mystes" . افرادی‌ عضو فرقه‌ای‌ رازورانه‌ در یونان‌ باستان‌ بوده‌اند. آنها به‌ بستن‌ دهان‌ و سکوت‌ معتقد بوده‌اند"Mystes" . کسانی‌ بوده‌اند که‌ اسرار را هویدا نمی‌کرده‌اند.

مویرز: اما چیزهایی‌ است‌ که‌ بی‌قراری‌های‌ عارفانه‌ تاب‌ حفظشان‌ را ندارد و سرریز می‌کند.

بارکز: آواز و گفت‌وگو. به‌ نظر من‌ مولانا تمامی‌ امکان‌ گفت‌وگو از این‌ امور را برای‌ همیشه‌ نشان‌ داده‌ است. گفت‌وگوی‌ عارفانه‌ شمس‌ و مولانا نمونه‌ کاملی‌ از به‌ حرف‌ در آمدن‌ آن‌ اسرار است.

مویرز: هنگام‌ گفت‌وگو و حلاجی‌ جذبه‌ و حیرت‌ عارفانه، این‌ خطر وجود دارد که‌ به‌ بیراهه‌ بیافتیم، بهتر است‌ سکوت‌ کنیم‌ و خود تجربه‌ کنیم.

بارکز: بله، اما آدمی‌ کنجکاو است. با نگاه‌ روزمره‌ نمی‌توان‌ معنای‌ اشعار مولانا را دید و دریافت. با آن‌ لایه‌ عمیقتر وجود خود می‌توانیم‌ به‌ آن‌ معانی‌ سرشار نقب‌ بزنیم. حکایت‌ ما، حکایت‌ ماهیان‌ کوچکی‌ است‌ که‌ در گودال‌ حقیری‌ شنا می‌کنند و از ماهی‌ دریا که‌ تصادفاً‌ به‌ گودالشان‌ افتاده‌ است‌ حال‌ دریا را جویا می‌شوند. او چگونه‌ می‌تواند دریا را به‌ آنها بفهماند؟ باید در دریا افتاد تا حال‌ آن‌ را دریافت. امیدوارم‌ از خلال‌ این‌ اشعار بتوانیم‌ جرعه‌ای‌ از آن‌ دریا را بچشیم.

 

©کلیه حقوق این سایت متعلق به کاشی سنتی رنجبران به شماره برند 333592 می باشد
طراحی و توسعه شرکت مهندسی بهبود سامانه فرا ارتباط