مقاله ها
1402/03/13
hc8meifmdc|2011A6132836|Ranjbaran|tblEssay|Text_Essay|0xfcfff6fc12000000822b000001000400

روشن‌ اندیشی‌

‌دکتر سید یحیی‌ یثربی‌

فرهنگ‌ و مدنیت، محصول‌ و معلول‌ روشن‌اندیشی‌اند و نیز همچون‌ روشن‌اندیشی‌ دایما از طرف‌ جهل‌ و خودخواهی‌ تهدید می‌شوند. انسان‌ در مسیر روشن‌اندیشی‌ با خطرات‌ گوناگونی‌ روبروست؛ اما به‌ قول‌ کانت‌ (مرگ‌ 1804 م) مرد بلند آوازه‌ میدان‌ روشن‌اندیشی، «این‌ خطرها چندان‌ هم‌ که‌ می‌گویند بزرگ‌ نیستند؛ بلکه‌ انسان‌ها با چندبار افت‌ و خیز سرانجام‌ شیوه‌ راه‌رفتن‌ را می‌آموزند. اما یک‌ نمونه‌ از ناکامی، امکان‌ دارد که‌ همه‌ را از تجربه‌های‌ بعدی‌ به‌ هراس‌ افکند»1 و من‌ اضافه‌ می‌کنم‌ که‌ یک‌ نمونه‌ از ناکامی، نه‌ تنها همه‌ را از تجربه‌های‌ بعدی‌ به‌ هراس‌ می‌افکند؛ بلکه‌ زمینه‌ را برای‌ تاخت‌ و تاز جهل‌ و نادانی‌ و حامیان‌ و پاسداران‌ افسانه‌باوری‌ و خام‌ اندیشی‌ که‌ خود را قیم‌ دیگران‌ می‌دانند، آماده‌ می‌سازد. در میان‌ این‌ هراس‌ از تجربه‌ و آن‌ جرات‌ تاخت‌ و تاز، تنها چیزی‌ که‌ آسیب‌ می‌بیند و پایمال‌ می‌گردد، جوانه‌ نوپای‌ روشن‌اندیشی‌ و فرهنگ‌ است.

روشن‌اندیشی‌ و محصولش‌ یعنی‌ فرهنگ‌ و تمدن، به‌ یک‌ شاهکار نقاشی‌ می‌ماند که‌ مولود نبوغ‌ است، اما با اندک‌ غفلت‌ نقاش، در مراحل‌ نقاشی‌ و کوچکترین‌ تعرض‌ یعنی‌ فرهنگ‌ دیگران، به‌ سادگی‌ آسیب‌ می‌بیند. بنابراین، اندیشه، فرهنگ‌ و تمدن، به‌ شدت‌ نیازمند دقت‌ و هوشیاری‌ است. این‌ دقت‌ و هوشیاری‌ در دو مرحله‌ ضرورت‌ دارد: مرحله‌ پیدایش‌ و مرحله‌ استمرار و تکامل.

آن‌ چه‌ از نظر اندیشمندان، در این‌ دو مرحله‌ اهمیت‌ دارد، «روش» است. هر ملتی‌ که‌ از روش‌ لازم‌ بهره‌مند نباشد، جز ناکامی‌ و شکست، بهره‌ای‌ نخواهد برد.

روش، چنان‌ که‌ گفتیم‌ هم‌ در مرحله‌ پیدایش‌ و گسترش‌ اندیشه‌ و فرهنگ‌ لازم‌ است‌ و هم‌ در مقام‌ پاسداری‌ از آن‌ دو و استمرارشان. آن‌ چه‌ از دقت‌ در کار روشن‌ اندیشان‌ تمدن‌ آخرین‌ غرب‌ به‌ دست‌ می‌آید، این‌ است‌ که‌ باید بیش‌ از هر چیز به‌ روش‌ پرداخت: روشاندیشه، روش‌ اجرا و گسترش‌ اندیشه‌ (فرهنگ‌ سازی) و روش‌ پاسداری‌ از دست‌ آوردها. قبل‌ از ورود به‌ این‌ مباحث، باید کمی‌ درباره‌ «روش» توضیح‌ دهیم. با این‌ حساب‌ بحث‌ را به‌ ترتیب‌ زیر ادامه‌ می‌دهیم:

نقش‌ روش.

روش‌ اندیشه.

روش‌ عملی‌ ساختن‌ اندیشه‌ و گسترش‌ آن.

روش‌ پاسداری‌ از دست‌آوردهای‌ اندیشه‌ و مدنیت.

نقش‌ روش‌

«داشتن‌ ذهن‌ نیکو مهم‌ نیست؛ مهم‌ آن‌ است‌ که‌ این‌ ذهن‌ را درست‌ به‌ کار برند.» دکارت‌

بیش‌ از شصت‌ سال‌ است‌ که‌ محمدعلی‌ فروغی، رساله‌ دکارت‌ را «در روش‌ درست‌ راه‌ بردن‌ عقل» ترجمه‌ کرده‌ و این‌ اثر در اختیار متفکران‌ کشورمان‌ قرار گرفته‌ است. دکارت‌ همه‌ توان‌ خود را به‌ کار برده‌ است‌ تا هر چه‌ رساتر بگوید که: مردم! عقل‌ و هوش‌ را همگاندارند، اما روش‌ استفاده‌ از آن‌ را نمی‌دانند.2

قرن‌ هفدهم‌ که‌ شالوده‌ تفکر و تمدن‌ جدید در آن‌ استوار گشت، قرن‌ «روش‌ جدید» بود. تجدد از وقتی‌ آغاز شد که‌ روش‌های‌ جدید اندیشه‌ و پژوهش‌ به‌ وسیله‌ی‌ کسانی‌ چون‌ فرانسیس‌ بیکن، دکارت، کپلر و گالیله، جایگزین‌ روش‌های‌ سنتی‌ شد.

اکنون‌ به‌ کشور خودمان‌ باز می‌گردیم. بی‌تردید هنوز در به‌ کار بردن‌ روش‌ مناسب‌ مشکل‌ داریم. به‌گونه‌ای‌ که‌ حتی‌ به‌ روش‌ اهمیت‌ نمی‌دهیم‌ و درباره‌اش‌ نمی‌اندیشیم. هنوز هم‌ مراکز و اشخاص‌ متجدد ما هم، همانند مراکز و اشخاص‌ سنتی، از روش‌ طفره‌ رفته، نتیجه‌ را هدف‌ می‌گیرند. از فکر جدید، مدنیت‌ پیشرفت، استقلال‌ سیاسی‌ و اقتصادی، نظام‌ ایمانی، آزادی، قانون، حقوق‌ انسانی‌ و هزاران‌ موضوع‌ و مساله‌ دیگر سخن‌ گفته‌ و آرزومند و خواهان‌ تحقق‌ آن‌ها هستیم، اما هرگز از روش‌ و چگونگی‌ دست‌ یافتن‌ به‌ آن‌ها سخن‌ نمی‌گوییم. و چون‌ از روش‌ سخن‌ نمی‌گوییم‌ و درباره‌ی‌ آن‌ دقت‌ نمی‌کنیم، غالبا بیراهه‌ می‌رویم‌ و سرانجام‌ پس‌ از شکست‌ و ناکامی، اقرار می‌کنیم‌ که: درست‌ عمل‌ نکرده‌ایم‌ و راه‌کار را ندانسته‌ و از روش‌ درست‌ بهره‌ نگرفته‌ایم؛ اما باز هم‌ مساله‌ را فراموش‌ کرده، از راه‌ و روش‌ تعرض‌ می‌کنیم‌ و لذا درجا زده‌ و به‌ دور خود می‌چرخیم. آثار روشنفکران‌ گذشته‌ و حال‌ خودمان‌ را در این‌باره‌ به‌ دقت‌ مطالعه‌ کرده‌ام، اما هیچ‌ توجهی‌ به‌ روش‌ و راهکار ندیده‌ام. کسی‌ به‌ مردم‌ ما نمی‌گوید که‌ راه‌ و رسم‌ کار چیست؟ هنوز هم‌ منطق‌ صوری‌ را داریم، عینا صوری‌ را داریم، عینا به‌ همان‌ شکل‌ باستانی‌ و ارسطویی، بدون‌ توجه‌ به‌ این‌ که‌ با کدام‌ عقل‌ و منطق‌ می‌توان، مقولات‌ ارسطویی‌ را معیار شناخت‌ امروزی‌ جهان‌ قرار داد.

این‌ بی‌توجهی‌ به‌ روش‌ است‌ که‌ ما را در همه‌ زمینه‌ها، از فلسفه‌ گرفته‌ تا تکنولوژی، از حرکت‌ باز داشته‌ است.

در چنین‌ جامعه‌ای، این‌ می‌خواهد همه‌ جامعه‌ دیندار و درستکار باشند و آن‌ دیگر در آرزوی‌ قانونمند شدن‌ جامعه‌ است‌ و آن‌ دیگری‌ به‌ دنبال‌ آن‌ است‌ که‌ سکولاریزم‌ و پلورالیزم‌ سیطره‌ یابد، یکی‌ هم‌ می‌خواهد نابسامانی‌های‌ اخلاقی‌ سامان‌ پذیرد و....، اما چیزی‌ که‌ زیاد جدی‌ مورد توجه‌ قرار نمی‌گیرد، چگونگی‌ اقدام‌ و راه‌ و روش‌ کار است.

اخیرا اظهارات‌ اکثر مسوولان‌ و اقرارشان‌ به‌ عدم‌ توفیق‌ در حل‌ مشکلات‌ را می‌شنویم‌ اما کمتر به‌ نقش‌ راه‌ غلط‌ و روش‌ نادرست‌ اشاره‌ می‌شود.

نکته‌ای‌ که‌ در این‌ جا باید یادآور شد، این‌ است‌ که‌ گناه‌ عدم‌ انتخاب‌ راه‌ درست‌ و بی‌توجهی‌ به‌ روش، به‌ گردن‌ مسوولان‌ است. بنابراین‌ با شکست‌ کاری‌ باید مسوول‌ آن‌ کار، مورد بازخواست‌ قرار گیرد و کیفر یابد و لااقل‌ از کاری‌ که‌ نتوانسته‌ از عهده‌اش‌ برآید، برکنار گردد؛ اما چون‌ به‌ نقش‌ روش‌ توجه‌ نداریم، مسوولان‌ ناموفق، به‌ سادگی‌ گناه‌ خود را به‌ گردن‌ دیگران‌ انداخته‌ و با توجیه‌ معروف‌ و متداول‌ این‌ گونه‌ جامعه‌ها، یعنی‌ با این‌ جواب‌ که: «نمی‌گذارند»، از زیر بار مسوولیت‌ عواقب‌ کار نابخردانه‌ خود، شانه‌ خالی‌ می‌کنند.

روحانیان‌ که‌ با پیروزی‌ انقلاب‌ اسلامی‌ درصدد استقرار عدل‌ علی‌ (ع) و اخلاق‌ محمدی‌ (ص) بودند، چه‌قدر برای‌ این‌ استقرار به‌ دنبال‌ روش‌ و راه‌کار رفتند. آیا لحظه‌ای‌ به‌ کارشناسی‌ درباره‌ی‌ نتایج‌ عملکرد مراکز گزینش‌ و کمیته‌ها و دادگاه‌های‌ انقلاب‌ پرداختند؟ یا آن‌که‌ پس‌ از سال‌ها به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدند که‌ نباید قضیه‌ را زیاد هم‌ جدی‌ گرفت‌ که‌ خود این‌ کار، عذری‌ بود بدتر از گناه‌ که‌ اینک‌ نتایج‌ کار را می‌بینیم. اما عذر و توجیه‌ «نمی‌گذارند» فریادرس‌ فریبکارانه‌ی‌ همه‌ ناشایستگی‌ها و بی‌دقتی‌هاست.

اخیرا در یکی‌ از مطبوعات‌ دیدم‌ که‌ از رییس‌جمهور سوال‌ شده‌ است‌ که: «راستی‌ چه‌ کسی‌ نمی‌گذارد؟ آنان‌ که‌ شما مدام‌ از ایشان‌ سپاسگذاری‌ می‌کنید و وجودشان‌ را مغتنم‌ می‌شمارید؟ اعضای‌ دولت‌ شما و کارمندان؟ کسانی‌ که‌ این‌ سو و آن‌ سو پراکنده‌اند و همه‌ می‌شناسیم‌شان؟ یا اشباح؟»3

باید در پاسخ‌ گفت‌ چنان‌که‌ گفتیم‌ این‌ «نمی‌گذارند» عذر و بهانه‌ای‌ برای‌ توجیه‌ همه‌ بی‌دقتی‌ها و ناتوانی‌هاست. مگر برای‌ روش‌ قانونمندی‌ جامعه، چقدر وقت‌ و نیرو صرف‌ کردیم. آیا درباره‌ی‌ قانون‌ که‌ آن‌ را با هرج‌ و مرج، عوضی‌ نگیریم، سخنی‌ گفتیم؟ قانون‌ چیست؟ و راه‌ و روش‌ قانون‌مند شدن‌ کدام‌ است؟ آیا تنها با صداقت‌ و علاقه‌ یک‌ یا چند نفر به‌ قانون‌ و قانونمندی، می‌توان‌ جامعه‌ای‌ را که‌ با هزارگونه‌ ناهنجاری‌ فرهنگی، تربیتی‌ و زیستی‌ روبروست، قانونمند کرد؟ اگر بدن‌ نیمه‌ جانی‌ را که‌ از ضربه‌ مغزی‌ تا شکست‌ دست‌ و پا و کمر و پارگی‌ اعضای‌ مختلف، آن‌ را به‌ وضع‌ اسفباری‌ انداخته‌ است، تنها با دلسوزی‌ و شعار می‌توان‌ به‌ انسان‌ سالمی‌ تبدیل‌ کرد؟ یا باید به‌ فکر روش‌ها و تخصص‌های‌ گوناگون‌ بود و همه‌ را با هم‌ به‌ کار گرفت‌ و او را نجات‌ داد؟ آنان‌که‌ مورد به‌ مورد هزاران‌ گونه‌ مشکل‌ سنتی‌ و راسخ‌ جامعه، دقت‌ نکرده‌ و با شعار پیش‌ می‌روند، نه‌ تنها دردی‌ را درمان‌ نمی‌کنند بلکه‌ دردی‌ بر دردها افزوده‌ و کار را خرابتر هم‌ می‌سازند. آیا همه‌ این‌ها از این‌ ناشی‌ نمی‌شود که‌ ما به‌ روش‌ و راه‌کار اهمیت‌ نمی‌دهیم؟

روش‌ اندیشه‌

«ارزش‌ آدمی‌ به‌ این‌ نیست‌ که‌ «حقیقت» را فراچنگ‌ آورده‌ است؛ بلکه‌ ارزش‌ او به‌ تلاشی‌ خستگی‌ناپذیر و صمیمانه‌ای‌ است‌ که‌ برای‌ دست‌ یافتن‌ و رسیدن‌ به‌ حقیقت، می‌کند.» لسینگ4

لسینگ‌ می‌گوید که‌ انسان‌ نه‌ از راه‌ تملک‌ حقیقت؛ بلکه‌ از راه‌ جست‌ و جوی‌ آن‌ توانمندی‌های‌ خود را شکوفا ساخته‌ و گسترش‌ می‌دهد. او می‌گوید: «اگر خداوند، همه‌ حقایق‌ را در سمت‌ راستش‌ قرار داده، و در سمت‌ چپ‌ خود، انگیزش‌ جاودانه‌ حقیقت‌جویی‌ را نهاده‌ و به‌ من‌ که‌ در تقدیر او معرض‌ خطایم‌ می‌فرمود که: برگزین! من‌ خاضعانه‌ به‌ سمت‌ چپ‌ او فرود آورده، انگیزش‌ جست‌ و جوی‌ حقیقت‌ را می‌خواستم، نه‌ تملک‌ همه‌ حقایق‌ را!5»

این‌ اظهارات‌ نشانگر توجه‌ عمیق‌ پیشگامان‌ تفکر جدید غرب‌ به‌ روش‌ است. روش‌اندیشی، بلوغ‌ است‌ و بلوغ‌ را نمی‌توان‌ به‌ کسی‌ که‌ خودش‌ بالغ‌ نشده‌ باشد، بخشید؛ یا از کسی‌ که‌ بالغ‌ است، پس‌ گرفت. روشن‌اندیشی‌ را به‌ کسی‌ نمی‌بخشند بلکه‌ روش‌ آن‌ را در اختیار قرار می‌دهند تا خودش‌ به‌ روشن‌اندیشی‌ و بلوغ‌ دست‌ یابد. روشنفکران‌ و روشن‌اندیشان‌ هم‌ اگر به‌ جای‌ دیگران‌ بیندیشند، قیم‌ آنان‌ خواهند بود و آنان‌ را در نابالغی‌شان‌ تثبیت‌ خواهند کرد.

متاسفانه‌ مدعیان‌ روشن‌اندیشی‌ به‌ جای‌ آن‌ که‌ کمی‌ درباره‌ روش‌ درست‌اندیشی‌ سخن‌ بگویند، آواری‌ از مطالب‌ و مسایل‌ جدید غرب‌ را بر سر مردم‌ فرو می‌ریزند. من‌ نمی‌گویم‌ که‌ عمدا به‌ چنین‌ کاری‌ دست‌ می‌زنند، بلکه‌ نمی‌دانند که‌ تا مردم‌ خودشان‌ توان‌ اندیشه‌ نداشته‌ باشند، با اندیشه‌ دیگران‌ به‌ جایی‌ نخواهند رسید.

تفکر و تمدن‌ جدید غرب‌ را کسانی‌ پی‌نهادند که‌ از روش‌ سخن‌ گفتند. فرانسیس‌ بیکن‌ در اوایل‌ قرن‌ هفدهم‌ به‌ احیای‌ - فلسفه‌ که‌ بی‌حاصل‌ شده‌ بود - همت‌ گماشت. او برای‌ این‌ کار منطق‌ و روش‌ اندیشه‌ را تغییر داد. به‌ نظر وی‌ اشتباه‌ بزرگ‌ فلاسفه‌ گذشتهدر آن‌ بود که‌ به‌ تاملات‌ ذهنی، بیش‌ از مشاهده‌ی‌ عینی‌ اهمیت‌ می‌دادند. او می‌گفت: «تمام‌ نظریات‌ و مسایل‌ و مباحث‌ قرون‌ وسطا باید به‌ دور ریخته‌ شود و فراموش‌ گردد؛ باید لوح‌ ذهن‌ را از آن‌ چه‌ خوانده‌ایم‌ بشوییم‌ و بر ورقی‌ نو، فلسفه‌ای‌ نو بنویسیم.»6 باید ذهن‌ را تصفیه‌ کرد. تصفیه‌ از انتزاعیات، «ایسم»ها و «بت»ها، از انواع‌ بت‌هایی‌ که‌ ذهن‌ را به‌ اسارت‌ کشیده‌اند بت‌هایی‌ چون:

بت‌های‌ قبیله: بت‌ خودخواهی‌ که‌ به‌ فرمان‌ آن، انسان‌ هرچه‌ را به‌ هر دلیلی‌ که‌ پذیرفته، نمی‌خواهد از دست‌ بدهد.

تمام‌ خرافات‌ و عقاید باطل‌ بر این‌ اساس‌ پایدارند که‌ انسان‌ به‌ آن‌ها دل‌ بسته‌ است‌ و چون‌ دل‌ بسته‌ است‌ اگر در یک‌ مورد نتیجه‌ مثبت‌ ببیند آن‌ را جدی‌ می‌گیرد ولی‌ نتایج‌ منفی‌ بی‌شمار این‌ خرافات‌ را نادیده‌ می‌گیرد.

- بت‌های‌ غار: بت‌های‌ ناشی‌ از شخصیت‌ انسان. طبیعت، تربیت‌ و ساختمان‌ جسمی‌ و روحی‌ هر کسی‌ در ذهن‌ او ویژگی‌هایی‌ ایجاد می‌کند که‌ تابش‌ نور طبیعت‌ را منکر می‌سازد و تجزیه‌ می‌کند، برخی‌ را سنتی، برخی‌ را متجدد و برخی‌ را معتدل‌ می‌سازد.

- بت‌های‌ بازاری: که‌ منظور از آن‌ واژه‌هایی‌ هستند که‌ عرفا بکار می‌برند بدون‌ آن‌ که‌ بدانیم‌ به‌ چه‌ حقیقتی‌ دلالت‌ دارند مانند: نامتناهی، محرک‌ اول‌ و تسلسل‌ و امثال‌ این‌ها.

- بت‌های‌ نمایشی: که‌ محصول‌ عقاید گوناگون‌ فلاسفه‌ و قوانین‌ غلط‌ استدلال‌ در ذهن‌ بشرند مانند مثل‌ افلاطون‌ یا نظام‌ صدور جهان‌ از نظر ابن‌سینا.

و سرانجام‌ بیکن‌ به‌ ما می‌آموزد که‌ «اگر کسی‌ با یقینیات‌ آغاز کند به‌ نتایج‌ مشکوک‌ خواهد رسید و اگر با شک‌ و تردید شروع‌ کند به‌ نتیجه‌های‌ یقینی‌ دست‌ خواهد یافت».7

این‌ دقیقا همان‌ پیشنهادی‌ است‌ که‌ دکارت‌ در اواسط‌ قرن‌ هفدهم‌ با «شک‌ دستوری» مطرح‌ کرد. یعنی‌ کنار گذاشتن‌ همه‌ عقاید و افکار، تا بتوان‌ از نو با یقین‌ و آگاهی، نظام‌ اندیشه‌ را سامان‌ داد. این‌ بحث‌ را کانت‌ با مطرح‌ کردن‌ جرات‌ اندیشه‌ در نیمه‌ دوم‌ قرن‌ هیجدهم‌ به‌ اوج‌ می‌رساند.

او می‌گوید:

«روشن‌نگری، خروج‌ آدمی‌ است‌ از نابالغی‌ به‌ تقصیر خویشتنِ‌ خود و نابالغی، ناتوانی‌ در به‌کارگرفتن‌ فهم‌ خویش‌ است‌ بدون‌ هدایت‌ دیگری. به‌ تقصیر خویشتن‌ است‌ این‌ نابالغی، وقتی‌ که‌ علت‌ آن‌ نه‌ کمبود فهم، بلکه‌ کمبود اراده‌ و دلیری‌ دربه‌کار گرفتن‌ آن‌ باشد بدون‌ هدایت‌ دیگری. دلیر باش‌ دربه‌کار گرفتن‌ فهم‌ خویش!»8

این‌ است‌ شعار روشن‌نگری. تن‌آسایی‌ و ترسویی‌ است‌ که‌ سبب‌ می‌شود بخش‌ بزرگی‌ از آدمیان، با آن‌ که‌ طبیعت‌ آنان‌ را دیرگاهی‌ است‌ به‌ بلوغ‌ رسانیده‌ و از هدایت‌ غیر، رهایی‌ بخشیده، با رغبت‌ همه‌ عمر نابالغ‌ بمانند، و دیگران‌ بتوانند چنین‌ ساده‌ و آسان‌ خود را به‌ مقام‌ قیم‌ ایشان‌ برکشانند.

نابالغی‌ آسودگی‌ است. تا کتابی‌ هست‌ که‌ برایم‌ اسباب‌ فهم‌ است، تا کشیش‌ غمگساری‌ هست‌ که‌ در حکم‌ وجدان‌ من‌ است‌ و تا پزشکی‌ هست‌ که‌ می‌گوید چه‌ باید خورد و چه‌ نباید خورد و... دیگر چرا خود را به‌ زحمت‌ اندازم؟ اگر پولش‌ فراهم‌ باشد مرا چه‌ نیازی‌ به‌ اندیشیدن‌ است؟ دیگران‌ این‌ کار ملال‌آور را برایم‌ [و به‌ جایم] انجام‌ می‌دهند.

اینان‌ پس‌ از آن‌ که‌ جانوران‌ دستاموز خود را خوب‌ تحمیق‌ کردند، سخت‌ مواظبت‌ می‌کنند که‌ مبادا این‌ موجودات‌ سربه‌راه‌ از قفس‌ کودکی‌شان، همان‌ زندانی‌ که‌ ایشان‌ برای‌شان‌ فراهم‌ کرده‌اند، پا بیرون‌ بگذارند».9

اینان‌ در غرب‌ تنها به‌ همین‌ یک‌ مقاله‌ بس‌ نکردند. بلکه‌ سلسله‌ای‌ از اندیشمندان‌ مطلب‌ را با مقاله‌ و کتاب‌ و گفت‌ و گو پی‌ گرفتند؛ تا آن‌ که‌ روش‌ جدید جا افتاد و به‌ ثمر نشست‌ و آدمی‌ نو در عالمی‌ نو حضور یافت.

اما انصافا در این‌ صد سال‌ اخیر، حتی‌ پس‌ از آگاهی‌ از کار غربیان‌ به‌ وسیله‌ ترجمه‌ نوشته‌های‌ آنان، بازهم‌ متجددان‌ ما مانند سنتی‌ها، اندیشه‌های‌ گوناگون‌ را به‌ مردم‌ یاد داده‌اند، نه‌ روش‌ اندیشه‌ را.

در آثار نویسندگان‌ صدسال‌ اخیر، حتی‌ چند سطر درباره‌ی‌ روش‌ اندیشه‌ پیدا نمی‌شود. چه‌ کسی‌ و کجا و در کدام‌ نوشته‌اش، بت‌های‌ ذهنی‌ را مطرح‌ کرده‌ و به‌ جوانان‌ هشدار داده‌ است؟ نه‌ تنها بتی‌ نشکسته‌ایم، بلکه‌ بر تعداد بت‌ها هم‌ روز به‌ روز افزوده‌ایم؛ از بت‌ چپ‌گرایی‌ گرفته، تا بت‌های‌ سیاست، جناح، تجدد و... .

متاسفانه، حتی‌ در زمان‌ ابن‌سینا هم‌ یکی‌ مانند ابوسعید ابوالخیر و دو قرن‌ بعد یکی‌ مانند سهروردی‌ منطق‌ صوری‌ را نقد می‌کرد؛ دراین‌ صدسال‌ در این‌ حد هم‌ نقد جدی‌ نداشته‌ایم. میلیون‌ها تومان‌ هزینه‌ می‌کنیم‌ تا یک‌ کنگره‌ برپا کنیم‌ درباره‌ی‌ صدرا یا سهروردی، اما همچنان‌ سراپای‌ کنگره‌ به‌ گزارش‌ تکراری‌ مطالب‌ آنان‌ اختصاص‌ می‌یابد و کسی‌ لب‌ به‌ نقد نمی‌گشاید. در مورد مسایل‌ غیر دینی‌ هم، مردم‌ ما با فتواهای‌ روشنفکران‌ روبرویند و کسی‌ به‌ آنان‌ اجتهاد نمی‌آموزد. به‌ یکی‌ از همین‌ مراجع‌ فتاوای‌ تجدد، از قبیل‌ حقوق‌بشر، پلورالیزم، تفسیر هرمنوتیک‌ کم‌ رنگ‌ کردن‌ قسمتی‌ از فقه‌ و امثال‌ این‌ها، توضیح‌ دادم‌ که‌ این‌ها همه‌ مدعیات‌ مهمی‌ هستند و هرکس‌ و هر جامعه‌ای‌ هم‌ که‌ به‌ این‌ مسایل‌ رسیده‌ است، مراحل‌ و مقدماتی‌ را پشت‌سر گذاشته‌ است؛ اما شما که‌ از این‌ مراحل‌ و مقدمات‌ چیزی‌ تاکنون‌ نگفته‌اید، پس‌ چگونه‌ انتظار دست‌ یافتن‌ به‌ آن‌ مسایل‌ را دارید؟ او ضمن‌ تایید سخن‌ من‌ در مورد نیاز این‌ مسایل‌ به‌ مراحل‌ پیشین‌ و مقدمات‌ لازم، گفت: البته‌ بعدا از مقدمات‌ هم‌ بحث‌ خواهد شد! ایشان‌ توجه‌ نداشتند که‌ این‌ حرف‌ به‌ منزله‌ی‌ آن‌ است‌ که‌ بگویند: نماز بخوانید اما ایمان‌ را بعدا خواهید آورد! یا به‌ پشت‌ بام‌ برویم؛ اما پله‌ یا بالابر بعدا ساخته‌ خواهد شد! و سرانجام‌ هم، عذر متداول‌ و همگانی‌ را مطرح‌ می‌کنند که: «نمی‌گذارند»!

وارونگی‌ عجیبی‌ است! در غرب‌ و در خفقان‌ فراگیر قرون‌ وسطا که‌ دیانت‌ حاکم‌ با تقدیس‌ میراث‌ ارسطو، در همه‌ شاخص‌های‌ دانش‌ و معرفت، هرگونه‌ اندیشه‌ و نظر جدید را گناه‌ شمرده‌ و صاحب‌نظران‌ را به‌ محکمه‌ و شکنجه‌ و اعدام‌ می‌سپرد،آنان‌ اندیشیدند و روش‌ اندیشه‌ را یاد دادند و کار کردند و پیش‌ رفتند تا جایی‌ که‌ فرهنگ، قدرت، کلیسا و همه‌ چیز را تحت‌ تاثیر قرار داده‌ و تغییر دادند. اما در کشور ما، در عصر ارتباطات، با دیانتی‌ که‌ عقل‌ و اندیشه‌ را قبول‌ داشته‌ و هیچ‌ یک‌ از شاخه‌های‌ دانش‌ و معرفت، حتی‌ منطق‌ و فلسفه‌ را هم، نه‌ تنها تقدیس‌ نکرده، بلکه‌ به‌ حریم‌ دین‌ راه‌ نداده‌ است، چه‌ مانعی‌ بر سر راه‌ ما است‌ که‌ نتوانیم‌ به‌ نقد منطق‌ و فلسفه‌ و نظریات‌ موجود بپردازیم؟ و اصولا کی‌ و کجا اقدام‌ به‌ ارایه‌ی‌ روش‌ اندیشه‌ جدید کرده‌ و با مشکل‌ روبرو شده‌ایم؟

به‌ هر حال‌ اندیشیدن‌ در جامعه‌ ما مخصوصا در مسایل‌ انسانی‌ بسیار بی‌روش‌ و بی‌قاعده‌ است‌ و هم‌ اکنون‌ علاوه‌ بر مشکلات‌ سنتی‌ و عمومی، دو مشکل‌ اساسی‌ هم‌ بر نابسامانی‌های‌ قلمرو اندیشه‌ شدت‌ می‌بخشند؛ یکی‌ سیاست‌ و دیگری‌ آرمان‌گرایی.

اما سیاست‌ در این‌جا به‌ عنوان‌ روش‌ اندیشه‌ مطرح‌ شده‌ است‌ که‌ در جامعه‌ای‌ که‌ رابطه‌ دولت‌ - اپوزیسیون‌ حاکم‌ است، همه‌ اندیشه‌ها در چارچوب‌ این‌ رابطه‌ ارزیابی‌ می‌شوند. کتاب‌ها، روزنامه‌ها،  شخصیت‌ها، الزاما یا طرفدار دولت‌ و دولتی‌اند؛ یا به‌ مخالفان‌ (اپوزیسیون) تعلق‌ دارند. بنابراین‌ اگر مشروعیت‌ و حقانیت‌ آن‌ها را یک‌ طرف‌ بپذیرد، طرف‌ دیگر رد می‌کند. هرگونه‌ تحلیل‌ ادعا و حتی‌ شایعه‌ هر یک‌ از طرفین، برای‌ طرفداران‌ مقبول‌ بوده‌ و از نظر مخالفان، مردود است. زیانبارترین‌ نتیجه‌ این‌ راه‌ و روش‌ غلط، آن‌ جا است‌ که‌ اعتبار یک‌ فکر، ناشی‌ از اعتبار کسی‌ است‌ که‌ آن‌ را مطرح‌ کرده‌ و اعتبار آن‌ شخص‌ هم‌ ناشی‌ از موضع‌ سیاسی‌ او است، بدون‌ آن‌ که‌ اندیشه‌ و استدلال‌ وی‌ نقشی‌ داشته‌ باشد. در نتیجه‌ ذهن‌ مردم‌ به‌ جای‌ محتوا، متوجه‌ موضع‌ سیاسی‌ شخص‌ می‌گردد و آن‌ شخص‌ با تکیه‌ بر این‌ موضع‌ سیاسی، در همه‌ی‌ زمینه‌ها فتوا می‌دهد و با ادعا و تفرعنی‌ که‌ کسی‌ را یارای‌ مقابله‌ نباشد، در همه‌ رشته‌ها متخصص‌ می‌شود. حریف‌ و رقیب‌ را، قربانی‌ تحقیرها و تحمیق‌هایش‌ می‌کند، حصاری‌ به‌ دور او می‌کشد که‌ با زور هیچ‌ پاسبانی‌ نتوان‌ کشید. یک‌ طرف‌ که‌ خودش‌ باشد خوب‌ مطلق‌ و حریف، بد مطلق‌ می‌گردد.

اما روش‌ روشن‌اندیشی‌ درست‌ برخلاف‌ این‌ است؛ برای‌ این‌ که‌ یک‌ روشن‌اندیش‌ «همه‌ی‌ چیزها را نمی‌فهمد، ولی‌ چندان‌ از روشن‌فکری‌ بهره‌مند است‌ که‌ درمی‌یابد فهم‌ چه‌ چیزهایی‌ در توان‌ او است‌ و چه‌ چیزهایی‌ در توانش‌ نیست. یک‌ روشن‌اندیش‌ می‌تواند در آن‌ جا که‌ توان‌ فهم‌ ندارد، خود را از خطاهای‌ ناشی‌ از پرمدعایی‌ فهم‌ بشری‌ مصون‌ دارد.»10

هدف‌ روشن‌اندیش، ترویج‌ روشن‌اندیشی‌ است‌ نه‌ تحمیل‌ خود بر مردم. او به‌ توهم، خود را منجی‌ دیگران‌ نمی‌شمارد، بلکه‌ معتقد است‌ که‌ همگان‌ تنها با بلوغ‌ خودشان‌ می‌توانند نجات‌ یابند، نه‌ با تقلید و پیروی‌ کورکورانه‌ از این‌ و آن. او در صدد آن‌ است‌ که‌ همه‌ را با اجتهاد آشنا کند تا از دیگران‌ تقلید نکنند. لذا نخست‌ مرجعیت‌ خود را حذف‌ می‌کند. او خود را مرجع‌ علمی‌ و قیم‌ اندیشه‌ دیگران‌ نمی‌شمارد. «اگر گمان‌ کند که‌ به‌ کشف‌ حقایق‌ پر اهمیتی‌ دست‌ یافته‌ است، آن‌ها را بر دیگران‌ عرضه‌ می‌کند تا درستی‌ و نادرستی‌شان‌ آزموده‌ شود. و می‌گوید که‌ چگونه‌ آن‌ حقایق‌ را یافته‌ و چه‌ قدر به‌ آن‌ها باور دارد. و بدون‌ ذره‌ای‌ بیم، ریاکاری، لجاج‌ و خودبزرگ‌بینی، قضاوت‌ این‌ را به‌ دیگران‌ وا می‌گذارد که‌ آیا ایشان‌ نیز آن‌ها را حقیقت‌ می‌دانند یا نه».11 هم‌چنین‌ هر سخن‌ و نکته‌ای‌ را از هر کس‌ که‌ باشد، بدون‌ توجه‌ به‌ موضع‌ سیاسی‌ و حزب‌ و جناح، مورد دقت‌ قرار می‌دهد و با معیار عقل‌ و اندیشه‌ می‌سنجد. روشن‌اندیش‌ همه‌ را انسان، و هر انسانی‌ را نیز قادر به‌ فهم‌ و اندیشه‌ می‌داند. روشن‌اندیش‌ گروهی‌ را بالفطره‌ نادان‌ یا به‌ عمد روی‌گردان‌ از حقیقت، نمی‌داند. او می‌داند که‌ انسان‌ نه‌ از طریق‌ تملک‌ حقیقت، بلکه‌ با جست‌ و جوی‌ پیگیر آن، به‌ کمال‌ می‌رسد. اما دریغا چنان‌ که‌ گفتیم، مدعیان‌ روشن‌اندیش‌ ما، با تکیه‌ بر موضع‌ سیاسی، با ادعایی‌ در حد خدایان، در همه‌ زمینه‌ها فتوا می‌دهند و در تمامی‌ رشته‌ها ادعای‌ تخصص‌ می‌کنند؛ از تاریخ‌ و فرهنگ‌ گرفته، تا فقه، تفسیر، فلسفه، عرفان، ادبیات، آموزش، پژوهش، کشاورزی، تاریخ، جامعه‌شناسی، سیاست، امور بین‌المللی، و غیره‌ و مردم‌ نیز تابع‌ و پذیرنده‌ نظرات‌ غالبا غیرکارشناسانه‌ و غیرعلمی‌ ایشان، در همه‌ این‌ زمینه‌ها می‌باشند.

درست‌ به‌ همین‌ دلیل‌ و نه‌ با محتوای‌ فکری، که‌ موضوع‌ سیاسی، اساس‌ نظریات‌ این‌ مدعیان‌ است، با تغییر شرایط‌ سیاسی، اهمیت‌ و اعتبار اینان‌ هم‌ روبه‌ تنزل‌ می‌گذارد و بالطبع‌ نتایج‌ بدی‌ به‌ همراه‌ خواهد داشت؛ از جمله:

- اندیشه‌ مردم‌ در روند روشمندی‌ پیش‌ نمی‌رود و دچار سردرگمی‌ و نابسامانی‌ می‌گردد.

- تحولات‌ اجتماعی‌ در جهت‌ تکامل‌ فرهنگ‌ و مدنیت‌ انجام‌ نمی‌پذیرد.

- آینده‌ فکر و فرهنگ‌ و مدنیت، قابل‌ پیش‌بینی‌ و هدایت‌ نمی‌گردد.

- گذشته، زمینه‌ساز آینده‌ بهتر و آینده، اصلاحگر نواقص‌ گذشته‌ نبوده، هر مقطعی‌ به‌ساز خود می‌رقصد.

جامعه‌ ما بداند یا نداند این‌ موضوع‌ را از سال‌ها پیش‌ از مشروطیت‌ تا کنون‌ آزموده‌ و می‌آزماید. غافل‌ از این‌ که‌ آزموده‌ را آزمودن، حاصلی‌ جز پشیمانی‌ نخواهد داشت‌ و اما آرمان‌گرایی‌ هم‌ روش‌ نادرستی‌ در جهت‌ دادن‌ اندیشه‌های‌ ما است. من‌ آرمان‌گرایی‌ را در برابر واقع‌بینی‌ به‌کار می‌برم. وقتی‌ که‌ روش‌ درست‌ اندیشه‌ را به‌کار نبندیم، خیلی‌ آسان‌ از کاه‌کوهی‌ می‌سازیم‌ و با اسب‌ خیال‌ پیش‌ می‌تازیم. گاهی‌ چنان‌ در عوالم‌ ذهنی‌ خود گرفتار می‌شویم‌ که‌ حتی‌ به‌ دنبال‌ معنی‌ و مفهوم‌ گزاره‌هایی‌ که‌ می‌گوییمیا می‌شنویم‌ نمی‌رویم. همیشه‌ در جامعه‌ ما دو نوع‌ سخنرانی‌ خواهان‌ دارد. یکی‌ آنان‌ که‌ از موضع‌ اپوزیسیون‌ در اوج‌ شجاعت‌ ادا شده‌ و دیگری‌ آن‌ که‌ آسمان‌ را به‌ ریسمان‌ دوخته‌ و از همه‌ چیز، همه‌ چیز را نتیجه‌ بگیرد. در سال‌های‌ اخیر از نوشته‌های‌ آقای‌ اکبر گنجی‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌ اولی‌ و از سخنرانی‌های‌ آقای‌ الهی‌قمشه‌ای‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌ نوع‌ دوم‌ می‌توان‌ نام‌ برد. در دوران‌های‌ گذشته‌ هم‌ نمونه‌های‌ فراوانی‌ داریم. این‌ آرمان‌ گرایی‌ است‌ که‌ مایه‌ رواج‌ نوعی‌ عرفان‌ مبهم‌ می‌گردد که‌ برای‌ هر کس‌ به‌ دلخواهش‌ قابل‌ تفسیر است؛ عین‌ غزل‌های‌ مختلف‌ المضمون‌ حافظ‌ برای‌ فال‌گیران!

روش‌ گسترش‌ و اجرای‌ اندیشه‌

«چند قرن‌ دیگر به‌ ما مهلت‌ دهید، تا بر جهان‌ مسلط‌ شویم‌ و همه‌چیز را از نو بسازیم.»بیکن‌

روشنفکری‌ و روشن‌اندیشی، نوعی‌ بلوغ‌ و بعثت‌ است‌ که‌ طبعا رسالت‌ هدایت‌ را به‌ دنبال‌ دارد. آگاهی‌ راستین، با هیچ‌ تهدیدی‌ تغییر ماهیت‌ نداده‌ و به‌ هیچ‌بهایی‌ فروخته‌ نمی‌شود. نه‌ تنها انبیا که‌ روشن‌اندیشان‌ هم، در تاریخ‌ زندگی‌ بشر، بر سر حقیقت، تن‌ بهمعامله‌ نداده‌اند. بنابراین‌ روشن‌اندیشی‌ خود به‌ خود آشکار شده‌ و ترویج‌ می‌گردد. اگر جمالی‌ باشد، جلوه، جای‌ تردید نیست. مشکل‌ عمده‌ آن‌جا است‌ که‌ روشن‌اندیشی‌ به‌ معنی‌ دقیق‌ کلمه‌ وجود نداشته‌ باشد. در این‌باره‌ در بحث‌ مربوط‌ به‌ روشن‌فکری‌ توضیح‌ بیش‌تر خواهیم‌ داد.

به‌ هرحال‌ گسترش‌ و تعمیم‌ روشن‌اندیشی‌ تا آن‌ جا که‌ با ایجاد فرهنگ‌ و تمدن‌ جدید، جهان‌ نو و آدمی‌ دیگر بسازد، از خود روشن‌اندیشی‌ هم‌ ظریف‌تر و دشوارتر است.

جدا چه‌ کسی‌ یا کسانی‌ باید عهده‌دار گسترش‌ و عملی‌ ساختن‌ روشن‌اندیشی‌ باشند؟ در جامعه‌ ما اگر این‌ سوال‌ مطرح‌ شود، معمولا به‌ دولت‌ نشانه‌ می‌روند. مخالفان‌ دولت، گناه‌ همه‌ کاستی‌ها و انحرافات‌ را به‌گردن‌ دولت‌ می‌گذارند؛ حتی‌ گناه‌ خام‌اندیشی‌ و عقب‌ ماندگی‌ فرهنگی‌ و مدنی‌ مردم‌ را، اما از آن‌ جا که‌ مخالفان‌ (اپوزیسیون)، انتقاد از فرهنگ‌ و فکر مردم‌ را چنان‌ که‌ گفته‌ شد به‌ نفع‌ خود نمی‌یابند، استثنا عقب‌ ماندگی‌ و بی‌فرهنگی‌ مردم‌ را به‌ صورت‌ جدی‌ مطرح‌ نمی‌کنند، اما به‌ هر حال، هر جا و هرقدر که‌ این‌ مشکل‌ مطرح‌ شود، دولت‌ را مقصر می‌شمارند، به‌ همین‌ دلیل‌ گسترش‌ روشن‌اندیشی‌ را در آن‌ می‌بینند که‌ با انقلاب‌ مردمی، دولت‌ را ساقط‌ کنند، بنابراین‌ انقلاب‌ علیه‌ قدرت‌ حاکم‌ را، روش‌ اساسی‌ و بنیادی‌ گسترش‌ و اجرای‌ اندیشه‌روشن‌ و پیشرفته‌ می‌شمارند. اما این‌ راه‌ و روش، برای‌ گسترش‌ دانش‌ اندیشه، راه‌ کامیابی‌ نیست‌ و این‌ ادعا را با دو دلیل‌ روشن‌ می‌توان‌ توجیه‌ کرد:

الف. تجربه‌ قرن‌های‌ گذشته: مردم‌ ما مُدام‌ همه‌ رذایل‌ را معلول‌ حضور حاکم‌ فعلی‌ دانسته‌ و تنها راه‌ نجات‌ انسان‌ و رسیدن‌ به‌ فضایل‌ را در سقوط‌ آن‌ حاکم‌ و حضور حاکم‌ «عادل» می‌جستند. قرن‌ها بدین‌ امید سپری‌ شد و انسان‌ به‌ نتیجه‌ مطلوب‌ نرسید.

ب. کارشناسی‌ روشن‌اندیشی‌ غرب: روشنفکران‌ غرب، به‌ دلیل‌ دقت‌ در روش‌ کار از همان‌ آغاز متوجه‌ شدند که‌ شورش‌ و غوغا کارساز نیست. روش‌ براندازی‌ از جهات‌ مختلف‌ زیان‌بار است‌ که‌ مهمترین‌ آن‌ها عبارتند از:

یکی‌ تقسیم‌ جامعه‌ به‌ سه‌ گروه: دولت‌ و طرفدارانش؛ مخالفان؛ بی‌طرفان.

و هر سه‌ گروه‌ با هدر دادن‌ نیرو و امکاناتشان، آسیب‌ می‌بینند. گروه‌ اول‌ و دوم‌ امکانات‌ خود را صرف‌ درگیری‌ و مبارزه‌ می‌کنند و از پرداختن‌ به‌ اندیشه‌ و مدنیت‌ دور می‌افتند. گروه‌ سوم‌ هم‌ مورد بی‌مهری‌ هر دو طرف‌ قرار گرفته، مشکلات‌ و نیازهاشان‌ مورد توجه‌ جدی‌ قرار نمی‌گیرد.

دیگری‌ توجه‌ هر دو طرف‌ به‌ توده‌ مردم‌ و احساسات‌ جوانان‌ و زنان‌ که‌ این‌ کار هم، جامعه‌ را از اندیشه‌ و مدنیت‌ دور می‌سازد. برای‌ این‌ که‌ تحریک‌ احساسات‌ عامه‌ به‌ خصوص‌ جوانان‌ و زنان‌ نه‌ با اندیشه‌ بلکه‌ با شعارهای‌ بلند پروازانه‌ و خیالی‌ امکان‌ دارد.

در این‌ جا ناچارم، از اظهارات‌ روشنفکران‌ و پیشگامان‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ جدید، درباره‌ی‌ هر دو مورد، یعنی‌ تقسیم‌ جامعه‌ دولتی‌ به‌ مخالف‌ و توجه‌ به‌ احساسات‌ توده‌ و جوانان‌ و زنان، نمونه‌ای‌ بیاورم.

اما در مورد تقسیم‌ جامعه، سخن‌ فرانسیس‌ بیکن‌ را می‌آورم‌ که‌ در قرن‌ هفدهم‌ «صدای‌ تمامی‌ اروپاییانی‌ بود که‌ قاره‌ مستور از جنگل‌ خود را، به‌ سرزمین‌ علم‌ و هنر تبدیل‌ کردند و قطعه‌ خاک‌ کوچک‌ خود را، مرکز جهان‌ ساختند».12 او می‌گوید:

«ما سرانجام‌ درسی‌ را که‌ از همه‌ شریف‌تر و  عالی‌تر است‌ یاد بگیریم‌ و آن‌ اینکه‌ انسان‌ها باید به‌ جای‌ جنگ‌ با یکدیگر، دست‌ در دست‌ هم، با موانع‌ بجنگند.»13

او تلاش‌ انسان‌ برای‌ تسلط‌ به‌ همنوعان‌ داخلی‌ یا خارجی‌ خود را مبتذل‌ می‌شمرد، سالم‌ترین‌ و شریف‌ترین‌ تلاش‌ انسانی‌ را تلاش‌ در جهت‌ تسلط‌ جهان‌ بر طبیعت‌ می‌داند.

این‌ سخن‌ آن‌ روز، یعنی‌ سیصدسال‌ پیش‌ است‌ و امروزه‌ هزاران‌ بار سنگین‌تر است‌ که‌ در جامعه‌ایی‌ مانند ایران‌ که‌ همه‌گونه‌ امکان‌ رشد و تعالی‌ را دارد، به‌ جان‌ هم‌ بیفتیم‌ و امکانات‌ کشور را در راه‌ تسلط‌ بر همدیگر هدر دهیم. دراین‌باره‌ بعدا بیشتر بحث‌ خواهیم‌ کرد.

اما در مورد ارجاع‌ کار به‌ توده‌ مردم‌ و گروه‌های‌ احساسی‌ از قبیل‌ نوجوانان‌ و زنان‌ در جهت‌ براندازی‌ قدرت‌ حاکم، به‌ امید گسترش‌ دانش‌ و فرهنگ‌ و رسیدن‌ به‌ بهروزی‌ و سعادت، به‌ ذکر چند نمونه‌ می‌پردازیم‌ که‌ طرح‌ این‌ مساله، در شرایطی‌ که‌ عکس‌ آن‌ سال‌ها تبلیغ‌ شده، بسیار دشوار و حتی‌ خطرناک‌ است. اما به‌ هر حال‌ باید گفت: اراسموس، در اوایل‌ قرن‌ شانزدهم، یعنی‌ حدود پانصد سال‌ پیش، به‌ این‌ نتیجه‌ دست‌ یافته‌ بود که: هرج‌ و مرج‌ ناشی‌ از انقلاب، بدتر از ستمگری‌های‌ شاهان‌ است. از توده‌ مردم‌ باید باک‌ داشت‌ که‌ آن‌ها «هیولای‌ متلون‌ المزاج‌ چند سر» اند! بحث‌ و مذاکره‌ی‌ عوام‌ درباره‌ی‌ قوانین‌ و سیاست‌ به‌ جایی‌ نمی‌رسد. سازش‌ بیدادگرانه‌ را بر دادگرانه‌ترین‌ جنگ‌ها ترجیح‌ می‌داد. او می‌گفت: «از جنگ‌ جز جنگ‌ پدید نمی‌آید؛ در حالی‌ که‌ از ادب، ادب‌ و از عدالت، عدالت‌ بر می‌خیزد.»14

این‌ روش‌ همچنان‌ ادامه‌ داشت، قرن‌ هفدهم‌ و هجدهم، با تلاش‌ پیگیر برای‌ توسعه‌ی‌ فرهنگی‌ و مدنی‌ همچنان‌ برچنین‌ روشی‌ تاکید داشتند.

به‌ نظر من‌ دو چیز در رشد و توسعه‌ فکری‌ و فرهنگی‌ شرط‌ اساسی‌ است‌ و آن‌ دو عبارتند از:

یک. صداقت‌ در کار: به‌ گونه‌ای‌ که‌ هیچ‌ غرض‌ و مرض‌ شخصی‌ یا قومی‌ و حزبی‌ نقشی‌ نداشته‌ و اساس‌ کار بر تشخیص‌ آگاهانه‌ و خردورزی‌ محض‌ باشد. لسینگ‌ می‌گوید:

ارزش‌ آن‌ کس‌ که‌ می‌کوشد «غیر حقیقت» را خوش‌ باورانه‌ و به‌  گمان‌ این‌ که‌ «حقیقت» است‌ با پاکدلی‌ و فروتنی‌ بر کرسی‌ بنشاند، بسیار بیش‌تر از کسی‌ است‌ که‌ با خام‌داوری‌ و زشت‌ نام‌ کردن‌ مخالفان‌ خود و به‌ شیوه‌ای‌ مبتذل‌ از «حقیقت» ناب‌ دفاع‌ می‌کند. چرا گروهی‌ از مردم‌ هرگز در نمی‌یابند که‌ گمان‌ باطل‌ است‌ که‌ می‌پندارند آدمی‌ عمدا و آگاهانه‌ از دیدن‌ حقیقت‌ روی‌ می‌گرداند و دانسته‌ چشم‌ بر آن‌ فرو می‌بندد.»15

در جامعه‌ دولت‌ - اپوزیسیونی‌ ما، با میراث‌ فرهنگی‌ عظیمی‌ از درگیری‌ حق‌ و باطل، و تقابل‌ ایمان‌ و کفر که‌ همیشه‌ طرفین‌ دعوا به‌ صورت‌ یک‌ مجموعه‌ی‌ غیرقابل‌ تجزیه‌ در برابر هم‌ قرار گرفته‌اند، هرگونه‌ اندیشه‌ای‌ برای‌ طرف‌های‌ درگیر، رنگ‌ این‌ مجموعه‌ها را داشته‌ است‌ و آن‌ توصیه‌ معروف‌ که‌ «گفته‌ را بنگرید نه‌ گوینده‌ را» نه‌ تنها کاملا مورد تعرض‌ قرار گرفته، بلکه‌ با اصرار تمام‌ بر عکس‌ آن‌ عمل‌ شده‌ است. بدیهی‌ است‌ که‌ در چنین‌ شرایطی، صداقت‌ آسیب‌ می‌بیند و جامعه‌ در گزینش‌ روش‌ درست‌ اندیشه، یک‌ موقعیت‌ اساسی‌ و مهم‌ را از دست‌ می‌دهد. ما باید به‌ فضایی‌ که‌ سرشار از صداقت‌ باشد دست‌ یابیم، بیندیشیم‌ و به‌ تفاهم‌ برسیم. طرف‌های‌ مسلمان‌ ما هم‌ باید در حد طرف‌های‌ کافر غربی! صداقت‌ داشته‌ باشند که‌ به‌ مخالف‌ خود بگویند اگر چه‌ من‌ با گفته‌ تو مخالفم، اما حاضرم‌ جانم‌ را فدا کنم‌ تا تو بتوانی‌ عقیده‌ات‌ را بیان‌ کنی‌ و این‌ صداقت‌ جز با پیشگامی‌ اندیشمندان‌ و فرهیختگان‌ جامعه، پدید نمی‌آید. تا ما به‌ سطح‌ لازمی‌ از صداقت‌ نرسیم، گسترش‌ روشن‌اندیشی‌ امکان‌ نخواهد داشت. در جو غوغاسالاری‌ و ستیزه‌های‌ کور، جایی‌ برای‌ گسترش‌ روشن‌اندیشی‌ نیست. من‌ با شیلر موافقم‌ که‌ «راه‌ مغز را از دل‌ باید گشود».16

حتما در خلق‌ و خوی‌ ما چیزی‌ هست‌ که‌ درک‌ حقیقت‌ و پذیرش‌ آن‌ را هر چند زنده‌ و درخشان‌ هم‌ باشد، برایمان‌ ناممکن‌ می‌سازد. شاید جراتی‌ که‌ کانت‌ آن‌ را زمینه‌ روشن‌اندیشی‌ می‌دانست، همین‌ توجه‌ به‌ مبارزه‌ با موانع‌ احساسی‌ روشن‌اندیشی‌ است. اگر حقیقت‌ تا کنون‌ آن‌ چنان‌ که‌ باید، پیروز نبوده‌ است، گناه‌ عقل‌ نیست؛ بلکه‌ گناه‌ دل‌ است، گناه‌ انگیزه‌های‌ احساسی‌ است‌ که‌ در را به‌ روی‌ حقیقت‌ بسته‌اند. ما باید بتوانیم‌ این‌ انگیزه‌ها را، از پیش‌ پای‌ عقل‌ برداریم. در جامعه‌ای‌ که‌ حتی‌ کتابفروشی‌ها بین‌ طرف‌های‌ درگیر تقسیم‌ شده‌اند و حق‌ فروش‌ هر کتابی‌ را ندارند و هر طرفی، سخن‌ طرف‌ مقابل‌ را تنها وقتی‌ مجاز است‌ بخواند که‌ قصد رد و استهزا داشته‌ باشد، در جامعه‌ای‌ که‌ جلسات‌ هر جناح، مخصوص‌ طرفداران‌ خویش‌ است، روشن‌اندیشی‌ در تنگنای‌ تعصب‌ها، نابود خواهد شد.

این‌ وظیفه‌ روشن‌اندیشان‌ و پیشگامان‌ روشنفکری‌ جامعه‌ است‌ که‌ با تقسیم‌ جامعه‌ به‌ نجس‌ و مقدس، راه‌یافته‌ و هدایت‌ناپذیر، خوب‌ مطلق‌ و بد مطلق، نیک‌ و بد بالفطره، دوست‌ و دشمن‌ حقیقت، مخالفت‌ کرده، همه‌ انسان‌ها را پاک، خوب‌ و هدایت‌پذیر و دوستدار حقیقتبشمارند. هیچ‌ کس‌ را چنان‌ نپندارند که‌ هرگز قابل‌ اصلاح‌ و تحول‌ نخواهد بود. و هیچکس‌ را دشمن‌ بالفطره‌ انسان‌ و اندیشه‌ نشمارند. و لذا با همگان‌ ارتباط‌ برقرار کنند، حرف‌ مرا دیگران‌ با توجه‌ و اعتنا شنیده‌ و با آرامش‌ و احترام‌ تجزیه‌ و تحلیل‌ کرده‌ و تدریجا نقد کنند. نظر و ادعای‌ خود را به‌ عنوان‌ حقیقتی‌ که‌ جز آن‌ قابل‌ تصور نیست، مطرح‌ نکرده، بلکه‌ به‌ صورت‌ یک‌ دیدگاه‌ قابل‌ بررسی، مطرح‌ کنند.

روشن‌اندیشی‌ درصدد تسلط‌ بر مردم‌ نبوده‌ و هدفی‌ جز آن‌ ندارد که‌ مردم‌ از تعرض‌ و خام‌اندیشی‌ نجات‌ یافته، بتوانند خودشان‌ فهم‌ خودشان‌ را به‌کار گیرند، بدون‌ نیاز به‌ سرپرستی‌ و رهبری‌ دیگران. بنابراین‌ روشنفکران‌ نباید هرگز به‌ صورت‌ هدایت‌ و رهبری‌ فکری‌ مردم‌ وارد میدان‌ شده‌ و از مردم‌ تقلید و تبعیت‌ بخواهند! نه، بلکه‌ از مردم‌ جز اندیشه‌ و گزینش‌ نخواهند. و برای‌ اندیشه‌ و گزینش‌ هم‌ فرصت‌ باید داد که‌ طرف‌ از عهده‌ کار برآید. نیز هیچ‌ کس‌ را از این‌ حق‌ محروم‌ ندانسته‌ و برای‌ بیداری‌ همگان، حتی‌ کینه‌توزترین‌ دشمن‌ خود، صادقانه‌ کوشید. به‌ نظر من‌ برای‌ ایجاد صداقت‌ در فضای‌ گسترش‌ اندیشه، باید کارهای‌ مقدماتی‌ زیر را به‌ طور جدی‌ پیگیری‌ کرد:

1. جانشین‌ ساختن‌ عقل‌ به‌ جای‌ احساس؛ احساسات‌ که‌ با آرمان‌گرایی‌ گره‌ خورد، راه‌ را بر همگرایی‌ و توافق‌ گروه‌ها می‌بندد برخلاف‌ خردورزی‌ که‌ به‌ آسانی‌ می‌توان‌ با مخالف‌ خود کنار آید.

2. دعوت‌ همه‌ جانبه‌ به‌ یک‌ تسامح‌ منطقی؛ تسامح‌ در شنیدن‌ جدی‌ تحلیل‌های‌ همدیگرو همکاری‌ در جهت‌ نزدیک‌ شدن‌ به‌ راه‌ حل.

3. پالایش‌ تلاش‌های‌ فکری‌ از تلاش‌های‌ مربوط‌ به‌ کسب‌ قدرت؛ قدرت‌ طلبان‌ به‌ سادگی‌ تن‌ به‌ خردورزی‌ نمی‌دهند. آنان‌ همه‌ چیز، حتی‌ فرهنگ‌ و اخلاق‌ را پوششی‌ برای‌ اقدامات‌ تسخیری‌ خود در جهت‌ کسب‌ قدرت‌ قرار می‌دهند. به‌ نظر من‌ یکی‌ از مشکلات‌ اساسی‌ جامعه‌ ما در توسعه‌ فکری‌ و فرهنگی، همین‌ است‌ که‌ تحصیلکرده‌های‌ ما، از تریبون‌ قدرت‌ طلبان‌ سخن‌ گفته‌اند و هرگز نتوانسته‌اند به‌ ایجاد فضای‌ صداقت‌ موفق‌ شوند.

4. پرهیز از ابهام‌ و کلی‌ گویی‌ و مسایل‌ انتزاعی؛ تا بتوان‌ کمیت‌ بیشتری‌ از مردم‌ را به‌ اندیشه‌ و اظهار نظر واداشت‌ و مثلا اگر مشکلات‌ عینی‌ جامعه‌ از قبیل‌ قاچاق، بیکاری، فساد، رشوه‌خواری، آلودگی‌ هوا و امثال‌ این‌ها را مطرح‌ کنیم، تعداد بالایی‌ از مردموارد معرکه‌ی‌ بحث‌ شوند؛ برخلاف‌ آن‌ که‌ مسایلی‌ از قبیل‌ قبض‌ و بسط، هرمنوتیک، ریالیسم‌ و پلورالیزم‌ مطرح‌ کنیم‌ که‌ کار را منحصر به‌ این‌ تخصص‌ می‌سازد.

5. توجه‌ به‌ فردیت‌ مثبت؛ این‌ که‌ هر کسی‌ به‌ قدر کافی‌ از عقل‌ و اندیشه‌ برخوردار است‌ و می‌تواند با درست‌ اندیشی، راه‌ را از چاه‌ تشخیص‌ دهد، برای‌ ایجاد صداقت‌ در زمینه‌ کار، بسیار سودمند است. فردیت‌ مثبت‌ را در برابر فردیت‌ منفی‌ که‌ اساسش‌ خودخواهی‌ و سودجویی‌ است، مطرح‌ می‌کنم. اما اساس‌ فردیت‌ مثبت، محبت‌ و خیرخواهی‌ بر اساس‌ دانش‌ و اندیشه‌ و حس‌ حقیقت‌ جویی‌ است، تا هر کسی‌ شخصا احساس‌ نکند که‌ نیازمند گسترش‌ دانش‌ و اندیشه‌ است. هرگونه‌ تلاشی‌ در سطح‌ جامعه‌ به‌ ثمر نخواهد نشست. برعکس‌ فردیت‌ منفی‌ که‌ ویرانگر اساس‌ هرگونه‌ تعاون‌ و هم‌اندیشی‌ است.

6. تلاش‌ برای‌ انتقال‌ از فرهنگ‌ شفاهی‌ به‌ کتبی؛ گذشتگان‌ ما در مساجد و خانقاه‌ها ومجامع‌ عمومی‌ دیگر، از طریق‌ گوش‌ دادن‌ به‌ سخنرانی‌ها، مطالب‌ و معلومات‌ جدید را کسب‌ کرده‌اند. این‌ سنت‌ همچنان‌ در جامعه‌ ما رواج‌ دارد، رادیو و تلویزیون‌ هم‌ بر گسترش‌ و استمرار این‌ روش‌ کمک‌ کرده‌اند.17  غالبا در این‌ روش‌ از انتقال‌ معارف، احساسات‌ بیش‌ از اندیشه‌ مورد توجه‌ قرار می‌گیرد. لطیفه‌ی‌ معروف‌ «سخنرانی‌ آقا بسیار عالی‌ بود، اما من‌ چیزی‌ نفهمیدم!» از همین‌ واقعیت‌ حکایت‌ می‌کند که‌ در سخنرانی‌ها، شنوندگان‌ سخت‌ تحت‌ تاثیر قرار می‌گیرند، اما در نهایت‌ آموزش‌ منظمی‌ جهت‌ رشد ذهنی‌ آنان‌ انجام‌ نمی‌پذیرد.

اما اگر به‌ جای‌ این‌ کار مطالعه‌ را ترویج‌ کنیم، مردم‌ می‌توانند با یک‌ سیر مطالعاتی‌ حساب‌ شده، به‌ رشد فکری‌ لازم‌ دست‌ یابند. شاید از تفاوت‌های‌ بنیادی‌ جامعه‌ ما با اروپا یکی‌ همین‌ باشد که‌ آنان‌ برخلاف‌ ما از خواندن‌ کتاب‌ و مجلات، بیش‌ از شنیدن‌ سخنرانی‌ها برای‌ رشد فکری‌ خود بهره‌ می‌گرفتند.

اکنون‌ باید دید که‌ در کشور ما، در این‌ یک‌ قرن‌ و نیم‌ اخیر که‌ با جریان‌ روشنفکری‌ غرب‌ کمابیش‌ آشنا بوده‌ایم‌  چند مقاله‌ و چند کتاب‌ به‌ زبان‌ فارسی‌نوشته‌ شده‌ و با مبانی‌ و مقدمات‌ لازم‌ مردم‌ را دعوت‌ به‌ روشن‌اندیشی‌ کرده‌ و با خام‌اندیشی، خام‌داوری‌ «شوریده‌ رایی» مبارزه‌ کرده‌ و به‌ مردم‌ هشدار داده‌اند؟ گاه‌گاهی‌ از روشنفکری‌ به‌ صورت‌ کلی‌ و تعریف‌ نشده، سخن‌ گفته‌اند؛ اما هرگز به‌ مبانی، قواعد و روش‌ روشن‌نگری‌ نپرداخته‌ و وضع‌ مخالف‌ آن‌ را که‌ روشن‌اندیشان‌ غرب، «شوریده‌رایی» نامیدند، مطرح‌ نکرده‌ و به‌ تعریف‌ و توضیح‌ آن‌ نپرداخته‌اند. «شوریده‌رایی» را لغتنامه‌ زبان‌ فصیح‌ آلمانی‌ در سال‌ 1774 چنین‌ معنی‌ کرده‌ است: «خود را به‌ تصورات‌ تیره‌ و تار و آشفته‌ و احساس‌های‌ ناروشن‌ و نیروی‌ خیالپردازی‌ سپردن، تابع‌ آن‌ها بودن‌ و وانهادن‌ خویش‌ به‌ آن‌ها و ملهمات‌ خود را وحیانی‌ و آسمانی‌ دانستن». و کانت‌ آن‌ را چنین‌ تعریف‌ کرده‌ است: «پذیرش‌ اصل‌ بی‌اعتبار بودن‌ عقل‌ برین‌ قانون‌گذار، (جهت‌یابی‌ در عالم‌ تفکر چه‌ معنایی‌ دارد 1786»)18

آیا تصوف‌ شوریده‌ رایی‌ نیست؟ اشعریت‌ چطور؟ خلط‌ مبانی‌ تفکر جدید با مبانی‌ اخذ شده‌ از وحی‌ چطور؟ عرفان‌ چطور؟ تا کنون‌ حتی‌ یک‌ مقاله‌ یا کتاب‌ در تعریف‌ و اعتبار عقل‌ به‌ دست‌ مردم‌ داده‌ایم؟

به‌ هر حال‌ توجه‌ به‌ موارد فوق‌ و امثال‌ آن‌ها، به‌ صداقت‌ حوزه‌ی‌ اندیشه، یاری‌ می‌رساند و از دخالت‌ اغراض‌ و امراض‌ شخصی، گروهی‌ و طبقاتی‌ کاسته‌ و به‌ آزاداندیشی‌ و روشن‌نگری‌ امکان‌ می‌دهد.

در پایان‌ این‌ قسمت‌ از یادآوری‌ این‌ نکته‌ هم‌ ناگزیرم‌ که‌ تا دو مشکل‌ ریشه‌دار جامعه‌مان‌ حل‌ نشود، دست‌یابی‌ به‌ صداقت‌ لازم‌ در حوزه‌ی‌ اندیشه، همچنان‌ دشوار خواهد بود. آن‌ دو مشکل‌ عبارتند از:

- سطحی‌ بودن‌ روشنفکران؛ در حقیقت‌ ما تحصیلکرده‌های‌ مبارز را از روشن‌اندیشان‌ تشخیص‌ نمی‌دهیم. در حالی‌ که‌ مبارز بودن‌ و سواد داشتن‌ چیزیست‌ و روشن‌اندیش‌ بودن‌ چیز دیگر.

- تبعیت‌ اهل‌ فکر از جو تسخیری‌ جامعه. که‌ اغراض‌ و اهداف‌ تسخیر، فرصتی‌ برای‌ روشن‌اندیشی‌ باقی‌ نمی‌گذارد.

دو. فضای‌ آرام‌ و محبت‌آمیز و اعتماد آفرین: تا فضای‌ آرامی‌ در کار نباشد، مردم‌ به‌ حرف‌ یکدیگر اعتماد نمی‌کنند و یکی‌ از علل‌ اصلی‌ عدم‌ توسعه‌ فکری‌ در جهان‌ سوم، همین‌ است‌ که‌ فضای‌ آرام‌ و قابل‌ اعتمادی‌ برای‌ گسترش‌ روشن‌اندیشی‌ وجود ندارد.

دگرگونی‌ بنیادی‌ در ذهن‌ و زندگی‌ مردم، بدون‌ توجه‌ به‌ زمان‌ و زمینه‌ی‌ لازم، نه‌ تنها به‌ نتیجه‌ مطلوب‌ نمی‌رسد، بلکه‌ بر پیچیدگی‌ کار هم‌ می‌افزاید. از آن‌ جا که‌ روشن‌ اندیشان‌ غرب‌ به‌ روش‌ گسترش‌ روشن‌اندیشی‌ توجه‌ داشته‌اند، از همان‌ آغاز از هر گونهشتابزدگی‌ و لوازم‌ آن‌ جلوگیری‌ کرده‌اند. آنان‌ به‌ طور قاطع‌ و به‌ دور از هرگونه‌ شک‌ و تردید، به‌ مردم‌ هشدار داده‌اند که‌ خونریزی‌ و انتقام‌ نه‌ تنها درد را دوا نمی‌کند، بلکه‌ درمان‌ را هم‌ به‌ تاخیر می‌اندازد. باید با خردورزی‌ و روشنفکری‌ پیش‌رفت‌ اگر چه‌ رسیدن‌ به‌ نتیجه‌ سال‌ها و قرن‌ها طول‌ بکشد.

کسانی‌ چون‌ ارهارد که‌ انقلاب‌ را جواز اخلاقی‌ می‌دادند، چندین‌ شرط‌ اساسی‌ را با دقت‌ و ظرافت‌ در کنار این‌ تجویز می‌نهادند که‌ ما در این‌ جا به‌ سه‌ مورد از آن‌ها اشاره‌ می‌کنیم:

الف. باید میان‌ انقلاب‌ مردم‌ و انقلابی‌ که‌ مردم‌ ابزار به‌ انجام‌ رساندن‌ آنند فرق‌ گذاشت؛ بنابراین‌ یکی‌ از شرایط‌ مهم‌ تجویز انقلاب‌ آن‌ است‌ که‌ واقعا خود مردم‌ انقلاب‌ کنند، یعنی‌ شعور و آگاهی‌ همگانی‌ مردم، وضع‌ موجود را نپسندد و وضعیت‌ بهتر و برتریرا به‌ عنوان‌ جایگزین‌ شرایط‌ موجود، شناسایی‌ کند و بر این‌ اساس‌ دست‌ به‌ انقلاب‌ بزند تا اصلاح‌ قوانین‌ اساسی‌ نظام‌ جامعه، امکان‌ یابد، نه‌ این‌ که‌ مردم‌ در یک‌ رابطه‌ گله‌ - شبانی‌ ابزار دست‌ عده‌ای‌ قدرت‌ طلب‌ شده، مستبدان‌ دیگری‌ رابر تخت‌ مستبدان‌ قبلی‌ بنشانند. ارهارد خود می‌پذیرد که‌ تاریخ‌ به‌ سختی‌ نمونه‌ای‌ از انقلاب‌ خودجوش‌ مردم، انقلابی‌ را که‌ مردم‌ در آن‌ فقط‌ دست‌افزار نبوده‌ باشند، به‌ ما نشان‌ می‌دهد.19

ب. بلوغ؛ مردم‌ تنها براساس‌ بلوغ‌ حق‌ انقلاب‌ دارند. آن‌ هم‌ بشرط‌ آن‌ که‌ حاکمان‌ و خواص‌ به‌ آن‌ درجه‌ از بلوغ‌ نرسیده‌ باشند یا این‌ که‌ عمدا بخواهند با مردم‌ مانند نابالغان‌ رفتار کنند. بدیهی‌ است‌ که‌ اگر حاکمان‌ و برجستگان‌ ملت‌ حقوق‌ مردم‌ را محترم‌ بدارند، انقلاب‌ معنی‌ نخواهد داشت‌ و همه‌ تحولات‌ با آرامی‌ و به‌ اقتضای‌ خرد و دانایی‌ انجام‌ می‌گیرد.

واضح‌ است‌ که‌ اگر بلوغ‌ درکار نباشد اقدام‌ مردم، انقلاب‌ مجاز بشمار نمی‌رود بلکه‌ یا شورش‌ خواهد بود که‌ هدف‌ آن‌ سرپیچی‌ از اطاعت‌ حاکمان‌ و تغییر دولت‌ است‌ و یا قیام، که‌ هدف‌ آن‌ اصلاح‌ خودسریهای‌ حکومت‌ و رسوم‌ ستمگرانه‌ است.20

به‌ هرحال‌ انقلابی‌ که‌ بتواند قوانین‌ اساسی‌ جامعه‌ را به‌ نفع‌ حقوق‌ انسان‌ها اصلاح‌ کند تنها آن‌ انقلابی‌ است‌ که‌ سرچشمه‌ آن‌ بلوغ‌ عمومی‌ مردم‌ باشد نه‌ ابزار بودن‌ آنان‌ یا شورش‌ها و قیام‌های‌ مقطعی.

ج. هدف‌ مردم‌ از انقلاب‌ صرفا دست‌ یافتن‌ به‌ حقوق‌ انسانی‌ خودشان‌ باشد نه‌ انتقامجویی‌ و حرص‌ و جاه‌طلبی؛ انقلاب‌ نمی‌تواند سعادت‌ مردم‌ را بی‌آن‌ که‌ بتوانند به‌ دست‌ خودشان‌ آن‌ را کسب‌ کنند، به‌ آنان‌ ببخشد. «مردمانی‌ که‌ آرزو می‌کنند زندگی‌ آنان‌ نیز به‌ همان‌ خوبی‌ بگذرد که‌ زندگی‌ خواص‌ و برجستگان‌ قوم‌ می‌گذرد، مردمانی‌ حسودند نه‌ روشن‌نگر... مردمی‌ که‌ قصدشان‌ فقط‌ به‌ زیر کشیدن‌ خواص‌ از اریکه‌ قدرت‌ است، مردمانی‌ انتقامجویند نه‌ روشن‌نگر... یک‌ روشن‌نگر بیش‌ از هر چه‌ درپی‌ عادلانه‌ بودن‌ چیزها است‌ و نه‌ سودمندی‌ آن‌ها به‌ حال‌ خودش. او توهم‌ متکبرانه‌ خوشبخت‌ کردن‌ بشریت‌ را نداشته‌ و نهایت‌ کوششش‌ این‌ است‌ که‌ به‌ تکلیف‌ سنگین‌ خود عمل‌ کند و آن‌ تکلیف‌ جز این‌ نیست‌ که‌ در برابر دیگران‌ عادل‌ باشد. سرچشمه‌ و غایت‌ مقصود قانون‌ اساسی‌ در جامعه‌ مدنی، محبت‌ و عدالت‌ است‌ نه‌ سودپرستی‌ و خودبینی.»21

کانت‌ با توجه‌ به‌ شرایط‌ ویژه‌ی‌ زمان‌ خود، روش‌ و راه‌کار مناسبی‌ جست‌ و جو می‌کند. او خروج‌ هر فرد را به‌ تنهایی‌ از نابالغی‌ دشوار می‌داند و در مقابل‌ خروج‌ دسته‌ جمعی‌ مردم‌ از نابالغی‌ را آسانتر می‌داند. او برای‌ آن‌ که‌ عملا در ترویج‌ روشن‌نگری‌ مشکلی‌ پیش‌ نیاید، حوزه‌ اندیشه‌ فردی‌ را از قلمرو روابط‌ اجتماعی‌ جدا می‌کند. اولی‌ را «کاربرد همگانی‌ عقل» می‌نامد و دومی‌ را «کاربرد خصوصی‌ آن». منظور کانت‌ از کاربرد همگانی‌ عقل، حوزه‌ی‌ اندیشه‌ی‌ ناب‌ است‌ که‌ جز حقیقت‌ به‌ دنبال‌ چیزی‌ نیست‌ و این‌ کاریاست‌ که‌ باید همه‌ انسان‌ها با صداقت‌ دنبال‌ کنند.

اما منظور وی‌ از کاربرد خصوصی‌ عقل‌ آن‌ است‌ که‌ هر کسی‌ به‌ عنوان‌ یک‌ شهروند در جامعه‌ مدنی، براساس‌ قرارداد، مسوولیتی‌ را پذیرفته‌ است. حساب‌ این‌ مسوولیت‌ از حساب‌ حقیقت‌ جدا است. برای‌ این‌ که‌ انسان‌ ممکن‌ است‌ در حوزه‌ اندیشه‌ ناب، حقیقت‌ بودن‌ چیزیرا در نیافته‌ باشد اما در مجموعه‌ی‌ جامعه‌ مدنی‌ آن‌ را در عمل‌ به‌ مورد اجرا بگذارد.

من‌ نظر کانت‌ را این‌ گونه‌ خلاصه‌ می‌کنم‌ که‌ همه‌ انسان‌ها باید از قوانین‌ موجود تبعیت‌ کنند در حالی‌ که‌ همه‌ آن‌ها حق‌ دارند در حقانیت‌ یا بطلان‌ آن‌ قوانین‌ آزادانه‌ بیندیشند.

ما نمونه‌ تقریبا مشابه‌ آن‌ را در اسلام‌ داریم. هر کسی‌ با مسلمان‌ شدن‌ می‌تواند عضو جامعه‌ اسلامی‌ باشد و با مسلمانان‌ در یک‌ رابطه‌ برابر زندگی‌ کند اما همه‌ مسلمان‌ها حق‌ دارند درمورد اصول‌ اعتقادی‌ خود به‌ اندیشه‌ و استدلال‌ و تحقیق‌ و بررسی‌ بپردازند.

مخالفان‌ کانت‌ با تندروی‌هایی‌ که‌ برای‌ ما نا آشنا نیستند او را متهم‌ به‌ ترس‌ از قدرت‌ یا حمایت‌ آن‌ می‌کردند. اما کانت‌ در جست‌ و جوی‌ راهی‌ بود که‌ به‌ زمینه‌ لازم‌ امکان‌ روشن‌اندیشی‌ راه‌ یابد. او برای‌ روشن‌نگری‌  جز آزادی‌ به‌ هیچ‌چیز دیگر، نیازی‌ نمی‌دید «تازه‌ آن‌ هم‌ به‌ کم‌ زیان‌ترین‌ نوع‌ آن، یعنی‌ آزادی‌ کاربرد عقل‌ خویش‌ در امور همگانی‌ به‌ تمام‌ و کمال».22

به‌ خاطر اهمیت‌ مطلب‌ در این‌ جا قسمتی‌ از عبارت‌ کانت‌ را عینا نقل‌ می‌کنیم:

«... بنابراین‌ یک‌ فرد نظامی‌ که‌ از مافوق‌ خود، فرمانی‌ دریافت‌ می‌کند، اگر در حال‌ خدمت، آزادانه‌ در حاصل‌ و سود آن‌ فرمان، جرو بحث‌ کند، زیانبار خواهد بود. او باید فرمان‌ ببرد. اما حتما باید مجاز باشد که‌ به‌ عنوان‌ یک‌ دانشمند، درباره‌ی‌ نارسایی‌های‌ کار فکر کند و نظر بدهد و نظرش‌ به‌ داوری‌ دیگران‌ بسپارد. هیچ‌ شهروندی‌ نباید از پرداخت‌ مالیات‌ مقرر سرپیچی‌ کند. اگر از او مالیات‌ بخواهند و او به‌ جای‌ پرداختن‌ مالیات، به‌ اشکال‌ تراشی‌ گستاخانه‌ بپردازد، به‌ خاطر این‌ گستاخی‌ احتمالا فتنه‌انگیز، به‌ عنوان‌ یک‌ بزهکار، سزاوار کیفر خواهد بود. اما اگر (مالیات‌ را بپردازد و آنگاه) به‌ عنوان‌ یک‌ اهل‌ علم، ناروا و ظالمانه‌ بودن‌ این‌ نوع‌ مالیات‌ها را، توضیح‌ داده‌ و نکوهش‌ کند، کاری‌ برخلاف‌ وظایف‌ شهروندی‌ خود نکرده‌ است.‌  ‌ همچنین‌ یک‌ روحانی‌ باید با طلاب‌ و گروه‌ مومنان، در حوزه‌ی‌ کار خود، مطابق‌ اصول‌ مذهب‌ کلیسایش‌ سخن‌ بگوید. زیرا شرط‌ پذیرش‌ وی‌ به‌ خدمت، جز این‌ نبوده‌ است. اما در مقام‌ اهل‌ علم، آزادی‌ کامل‌ دارد و حتی‌ بر او لازم‌ است‌ که‌ همه‌ی‌ اندیشه‌های‌ خیرخواهانه‌ و سنجیده‌اش‌ را، در مورد کاستی‌های‌ آن‌ اصول‌ بازگوید؛ و اگر پیشنهادی‌ دارد که‌ به‌ سود مذهب‌ کلیسا است، با مخاطبانش‌ در میان‌ نهد.»23

مندلسزون‌ مقاله‌ی‌ دیگری‌ همزمان‌ با کانت‌ به‌ عنوان‌ «معنای‌ روشن‌نگر ساختن‌ چیست؟» نوشته‌ است. او هم‌ راه‌ و روش‌ مشابه‌ با کانت‌ را مطرح‌ می‌کند. وی‌ مفهوم‌ روشن‌نگری‌ را با فرهنگ‌ و فرهیختگی‌ پیوند می‌زند. فرهیختگی‌ را جامع‌ روشن‌نگری‌ و فرهنگ‌ می‌داند و رابطه‌ روشن‌نگری‌ و فرهنگ‌ را رابطه‌ نظریه‌ و عمل‌ می‌داند. سپس‌ فرهنگ‌ را برای‌ آدمی‌ «در مقام‌ عضو جامعه‌ مدنی» با اهمیت‌ شمرده‌ و روشن‌نگری‌ را برای‌ وی‌ در «مقام‌ انسان» ضروری‌ می‌داند. روشن‌نگری‌ در مقام‌ انسان، به‌ غایت‌ هستی‌ انسان‌ مربوط‌ است، در صورتی‌ که‌ روشن‌نگری‌ در مقام‌ شهروند، به‌ نیازهای‌ شغلی‌ و صنفی‌ او ارتباط‌ دارد.

او جامعه‌ی‌ مطلوب‌ را جامعه‌ای‌ می‌داند که‌ روشن‌نگری‌ و فرهنگش‌ سازگار باشند وگرنه‌ «شوربخت، مملکتی‌ که‌ در آن‌ غایت‌ هستی‌ آدمی‌ در مقام‌ انسان، با غایت‌ هستی‌ وی‌ در مقام‌ شهروند، هماهنگ‌ نباشد.»24

من‌ پیش‌ از این‌ به‌ راه‌ و روشی‌ که‌ روشن‌نگران‌ در عصر خود نشان‌ داده‌اند نمی‌پردازم‌ برای‌ این‌ که‌ راه‌ و روش‌ لازم‌ برای‌ ترویج‌ روشن‌اندیشی‌ در شرایط‌ زمانی‌ و مکانی‌ مختلف‌ فرق‌ می‌کند. آن‌ چه‌ اکنون‌ برای‌ من‌ مهم‌ است‌ این‌ است‌ که‌ نسبت‌ به‌ راه‌ و روش، احساس‌ نیاز داشته‌ باشیم‌ و بپذیریم‌ که‌ ترویج‌ و گسترش‌ روشن‌اندیشی‌ به‌ صورت‌ پراکنده‌کاری‌ و دلبخواهی‌ امکان‌ ندارد.

آن‌ چه‌ در این‌ جا به‌ صورت‌ گذرا مطرح‌ می‌کنم‌ آن‌ است‌ که‌ به‌ اصل‌ موضوع، یعنی‌ «لزوم‌ روش‌ و راه‌ کار» اهمیت‌ دهیم‌ و به‌ قدر کافی‌ در این‌باره‌ دقت‌ کنیم. تا بیش‌ از این‌ فکر و فرهنگ‌ جامعه، بازیچه‌ی‌ قدرت‌طلبان‌ و سیاسی‌کاران‌ قرار نگیرد. حوزه‌ اندیشه‌ را از حوزه‌ سیاسی‌کاری‌ قدرت‌طلبان‌ جدا کرده، فرصت‌ اندیشه، روشن‌اندیشی‌ و گسترش‌ آن‌ را فراهم‌ سازیم. هدفی‌ که‌ تا کنون، حتی‌ در مراکز دانشگاهی‌ ما، کوچکترین‌ گامی‌ در جهت‌ آن‌ برداشته‌ نشده‌ است. نظر بدهیم، پیشنهاد کنیم، مقاله‌ و کتاب‌ بنویسیم‌ و به‌ هر حال‌ اقدام‌ کنیم‌ تا اساس‌ کارهامان‌ اندیشه‌ و خردورزی‌ باشد، نه‌ تحریک‌ها و تحمیق‌های‌ رنگارنگ. مطمئن‌ باشیم‌ که‌ اگر حساب‌ درگیری‌ برسر قدرت‌ را، از حساب‌ جست‌وجوی‌ حقیقت‌ جدا کنیم، فرصت‌ اندیشه‌ خواهیم‌ داشت‌ و اگر فرصت‌ اندیشه‌ داشته‌ باشیم، راه‌ و روش‌ پیشرفت‌ را پیدا می‌کنیم. همه‌ سخت‌گیری‌ها و خشونت‌ها از قدرت‌ طلبان‌ است‌ نه‌ از اندیشمندان. هر کسی‌ که‌ ذره‌ای‌ دقت‌ و انصاف‌ داشته‌ باشد، این‌ نکته‌ را به‌ روشنی‌ درک‌ می‌کند و اگر قرار باشد به‌ تبیین‌ مساله‌ بپردازیم، کافی‌ است‌ که‌ نکات‌ زیر را مورد توجه‌ قرار بدهیم:

1. من‌ با تجربه‌ عملی‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ام‌ که‌ بحث‌ علمی، به‌ دور از درگیری‌های‌ سیاسی، غالبا ایجاد مشکل‌ نمی‌کند. اختلاف‌ فتواها و دیدگاه‌ها، حتی‌ در مسایلی‌ از قبیل‌ امامت، وقتی‌ به‌ دور از سیاست‌ بوده، مشکلی‌ ایجاد نکرده‌ است. برای‌ مثال‌ امروزه، نظر امام‌خمینی‌ در مورد رابطه‌ عرفان‌ و دین‌ و ارج‌ و منزلت‌ ملاصدرا بر همگان‌ روشن‌ است؛ اما من‌ اکنون‌ دو کتاب‌ در بازار دارم‌ که‌ یکی‌ به‌ نام‌ «نسبت‌ دین‌ و عرفان»25 که‌ نظری‌ است‌ برخلاف‌ نظر امام‌ خمینی‌ و شاگردان‌ ایشان‌ و دیگری‌ «عیار نقد»26 که‌ نقد و در واقع‌ رد اصلی‌ترین‌ مساله‌ ملاصدرا یعنی‌ «اصالت‌ وجود» است، با نقد معادشناسی‌ او، که‌ تا کنون‌ هیچگونه‌ مشکلی‌ برایم‌ ایجاد نکرده‌اند. اما مطمئنا این‌ کار اگر در فضای‌ سیاست‌ قرار می‌گرفت، قطعا مشکل‌ بزرگی‌ پدید می‌آمد. و نیز در بخش‌ اول‌ کتاب‌ «ماجرای‌ غم‌انگیز روشنفکری»27 نکاتی‌ هست‌ که‌ اگر در جو سیاست‌ مطرح‌ می‌شد، جدا ایجاد دردسر می‌کرد، اما وقتی‌ از کاری‌ بوی‌ سیاست‌ آمده‌ است، غالبا ایجاد مشکل‌ کرده‌ است. چنان‌ که‌ حلاج، عین‌القضاة، سهروردی‌ و امثال‌ این‌ها غالبا کشته‌ سیاست‌ بوده‌اند، نه‌ دیدگاه‌ علمی‌ خالص.

شهرستانی‌ می‌گوید:

«در جهان‌ اسلام‌ بر سر هیچکدام‌ از قواعد دینی‌ در هر زمانی‌ به‌ اندازه‌ «امامت» شمشیر نکشیده‌اند.»28

و این‌ به‌ خاطر آن‌ است‌ که‌ هیچ‌ یک‌ از مسایل‌ و قواعد دینی‌ به‌ اندازه‌ «امامت» با سیاست‌ ارتباط‌ نمی‌یابد. اما همین‌ مساله‌ هم‌ وقتی‌ به‌ دور از سیاست‌ مطرح‌ شده، مشکلی‌ ایجاد نکرده‌ است.

2. عقلانیت‌ اسلام؛ شاید در سراسر تاریخ، همانند عصر حاضر، اسلام‌ تنها دینی‌ باشد که‌ بر عقلانیت‌ اصول‌ خود تکیه‌ زده‌ و اصرار داشته‌ است. به‌ گونه‌ای‌ که‌ اگر کسی‌ اصول‌ آن‌ را شخصا با اندیشه‌ و استدلال‌ نتواند بپذیرد، او را در زمره‌ی‌ اهل‌ «ایمان» ندانند. در حالی‌ که‌ در مسیحیت‌ «ایمان» با عقل‌ در تضاد است‌ و برای‌ حصول‌ «ایمان» باید با اندیشه‌ و استدلال‌ مبارزه‌ کرد.

بنابراین‌ در قلمرو چنین‌ دینی‌ به‌ آسانی‌ می‌توان، تعقل‌ را ترویج‌ کرد. در قلمرو دینی‌ که‌ پیروی‌ کورکورانه‌ از سنت‌ گذشته‌ و راه‌ و رسم‌ پدران‌ را تحقیر می‌کند، تجدد و نواندیشی‌ یک‌ امر طبیعی‌ است. و اگر خلاف‌ آن‌ اتفاق‌ افتاده‌ باشد حتما از تعرض‌ و انحراف‌ است.

بر این‌ اساس‌ بوده‌ است‌ اعلام‌ آمادگی‌ علمای‌ اسلام‌ برای‌ گفت‌ و گو با پیشوایان‌ ملل‌ و نحل‌ مختلف. و بر این‌ اساس‌ بود که‌ یک‌ روحانی(مطهری) خواستار آن‌ می‌شد که‌ مارکسیزم‌ را یک‌ مارکسیست‌ جدی‌ در دانشگاه‌های‌ ما تدریس‌ کند و ما هم‌ حرف‌ خودمان‌ را بزنیم. چنان‌ که‌ عملا هم‌ درهای‌ مراکز آموزشی‌ و پژوهشی‌ ما به‌ روی‌ هر گونه‌ فکری‌ باز است‌ و هرگونه‌ کتابی‌ که‌ محققان‌ و اساتیدمان‌ بخواهند، از نوشته‌های‌ دیگران، به‌ خصوص‌ از آثار جدید فلاسفه‌ غرب‌ را ترجمه‌ کرده‌ و چاپ‌ می‌کنند و به‌ بازار می‌فرستند. وزارت‌ ارشاد درمورد یک‌ فیلمی‌ که‌ صحنه‌های‌ شهوانی‌ و سکسی‌ داشته‌ باشد، چانه‌ می‌زند و سانسور می‌کند؛ یا کتاب‌ و جزوه‌ و روزنامه‌ای‌ که‌ در فضای‌ سیاسی‌ پا از گلیم‌ درازتر کرده‌ باشد، توقیف‌ می‌کند؛ اما هرگز با نقد عقل‌ کانت‌ که‌ از کتاب‌های‌ بنیادی‌ تفکر جدید غرب‌ است، کاری‌ ندارد. این‌ کتاب‌ بدون‌ گفت‌ و گو چاپ‌ شده‌ و به‌ بازار آمده، نه‌ ممیزی‌ جلوش‌ را گرفته‌ و نه‌ کسی‌ به‌ مترجم‌ و ناشر چیزی‌ گفته‌ است.

3. دینی‌ نشدن‌ علوم‌ در جهان‌ اسلام؛ چنان‌که‌ در بحث‌ روشنفکری‌ آورده‌ایم، کلیسا در قرن‌ سیزدهم، علوم‌ موجود زمان‌ را که‌ میراث‌ ارسطو بود، تقدیس‌ کرد. همین‌ تقدیس‌ بود که‌ معلومات‌ موجود گذشته‌ را به‌ صورت‌ حقایق‌ مصون‌ از خطا و دور از دسترس‌ نقد و تغییر درآورد. از طرف‌ دیگر دانشمندان‌ غرب‌ به‌ کشف‌ معلومات‌ جدیدی‌ درباره‌ی‌ طبیعت‌ موفق‌ شدند چون‌ این‌ معلومات‌ جدید، با معلومات‌ پیشین‌ سازگار نبودند، یا در متون‌ گذشته‌ سابقه‌ نداشتند، به‌ عنوان‌ مسایل‌ که‌ با مقدسات‌ برابر نبودند، مطرود شمرده‌ شدند. عناصر جدید شیمی، مسایل‌ جدید ستاره‌شناسی، مطالب‌ جدید پزشکی‌ و غیره، چون‌ با متون‌ ارسطویی‌ تقدیس‌ شده‌ سازگار نبودند، مردود شمرده‌ شده‌ و صاحبان‌ نظریه‌های‌ جدید تحت‌ تعقیب‌ و آزار قرار گرفتند.

اما در جهان‌ اسلام، از همان‌ آغاز علمای‌ دین‌ اعم‌ از سنی‌ و شیعه، فلسفه‌ و علوم‌ طبیعی‌ قدیم‌ را غیر دینی‌ دانسته‌ و اگر با تحریم‌ یا بی‌اعتنایی‌ به‌ آن‌ها، عامل‌ تشویق‌ فلاسفه‌ و دانشمندان‌ گذشته‌ نشدند و گاهی‌ مشکلاتی‌ هم‌ برای‌ آنان‌ فراهم‌ آوردند؛ اما با جدا نگهداشتن‌ حریم‌ فلسفه‌ و دانش‌های‌ طبیعی‌ از حریم‌ دین، این‌ فرصت‌ خوب‌ را ندانسته‌ و ناخواسته‌ در اختیار نسل‌های‌ آینده‌ گذاشتند که‌ اگر توفیقی‌ در کشف‌ قوانین‌ و مسایل‌ جدید علمی‌ داشته‌ باشند، باعلمای‌ دین‌ درگیر نشوند.

این‌ که‌ علم‌ جدید غرب، جز در موارد نادری‌ مانند نظریه‌ داروین، مشکلی‌ با دین‌ اسلام‌ و علمای‌ دین‌ اسلام‌ نداشت، نتیجه‌ همان‌ اقدام‌ علمای‌ گذشته‌ دین‌ بود که‌ فلسفه‌ علوم‌ قدیم‌ را دینی‌ نکرده‌ بودند.

بنابراین‌ دست‌ متفکران‌ ما در بسیاری‌ از زمینه‌های‌ علمی‌ برای‌ هرگونه‌ تحقیق‌ باز بود. حتی‌ بحث‌ علم‌ و دین‌ که‌ مطابق‌ معمول‌ از طرف‌ روشنفکران‌ مذهبی‌ به‌ تقلید از غرب، مطرح‌ می‌شود، به‌ تقلید بی‌مبنا و سطحی‌نگری‌ این‌ آقایان‌ مربوط‌ است؛ وگرنه‌ دین‌ اسلام‌ با علم‌ و عقل‌ درگیری‌ ندارد تا کسی‌ به‌ فکر رفع‌ و دفع‌ این‌ درگیری‌ بیفتد.

با توجه‌ به‌ نکات‌ یادشده، ما از لحاظ‌ دینی‌ چندان‌ مشکل‌ نداریم، مشکل‌ اصلی‌ ما از ناحیه‌ی‌ سیاست‌ است. در حالی‌ که‌ مشکل‌ عمده‌ی‌ اندیشمندان‌ غرب‌ از دیانت‌ بود که‌ حتی‌ سیاست‌ هم‌ به‌ بهانه‌ی‌ حمایت‌ از دین‌ با روشنفکران‌ مقابله‌ می‌کرد. نهایت‌ تلاش‌ کانت‌ آن‌ است‌ که‌ بتواند مجوزی‌ از قدرت‌ داشته‌ باشد تا در زمینه‌ مسایل‌ دینی‌ به‌ روشن‌گری‌ بپردازد. او می‌گوید:

«من‌ در روشن‌نگری، بیش‌ از هر جای‌ دیگر، بر «خروج‌ آدمی‌ از نابالغی‌ به‌ تقصیر خود خویشتن‌ در قلمرو و مسایل‌ مذهبی» پای‌ فشرده‌ام. زیرا که‌ حکمفرمایان‌ ما در دیگر عرصه‌ها همچون‌ علوم‌ و هنرها میلی‌ ندارند که‌ نقش‌ قیم‌ رعایاشان‌ را بازی‌ کنند. و دیگر این‌ که‌ نابالغی‌ در امور دینی‌ از هر نوع‌ دیگر، اهانت‌ بارتر و زیانبخش‌تر است.»29

می‌بینیم‌ که‌ نگرانی‌ اصلی‌ کانت‌ به‌ حوزه‌ مسایل‌ دینی‌ مربوط‌ است‌ که‌ هم‌ کلیسا سخت‌ مقاومت‌ می‌کرد و هم‌ حکومت‌ بیش‌تر اهمیت‌ می‌داد. اما چنان‌ که‌ گفتیم‌ اندیشمندان‌ جامعه‌ی‌ ما مشکلی‌ با دین‌ اسلام‌ ندارند تنها باید به‌ راه‌ و روشی‌ بیندیشند که‌ از درگیری‌های‌ سیاسی‌ فاصله‌ گرفته، استقلال‌ حوزه‌ دانش‌ و اندیشه‌ را ممکن‌ سازند. پس‌ تحول‌ تکاملی‌ جامعه‌ را بررسی‌ کرده، به‌ راه‌ و روش‌ این‌ تحول‌ پرداخته‌ و زمینه‌ی‌ اقدامات‌ عملی‌ در جهت‌ تحقق‌ تحول‌ را فراهم‌ سازند. در پایان‌ با تذکر این‌ نکته‌ که‌ آن‌ چه‌ گفته‌ شد، نه‌ به‌ عنوان‌ «فتوا» است‌ که‌ مقلد بطلبد؛ بلکه‌ پیشنهادی‌ است‌ که‌ نیازمند بررسی‌ و دقت‌ قرار گیرد و پیشنهادهای‌ دیگر هم‌ داشته‌ باشیم‌ که‌ با هم‌ سنجیده‌ شوند تا سرانجام‌ به‌ بهترین‌ راه‌ و روش‌ ترویج‌ اندیشه‌ و روشن‌ اندیشی‌ توفیق‌ یابیم.

چنان‌ می‌اندیشم‌ که‌ بهتر است‌ مراحل‌ زیر را در ارتباط‌ با یکدیگر به‌ ترتیب‌ مورد توجه‌ قرار دهیم‌ تا بهتر به‌ نتیجه‌ می‌رسیم:

- تلاش‌ برای‌ فراهم‌ آوردن‌ فضای‌ لازم‌ برای‌ ترویج‌ روشن‌اندیشی، با دعوت‌ به‌ حفظ‌ حرمت‌ وضع‌ و قوانین‌ موجود و جاری‌ جامعه، و با فاصله‌ گرفتن‌ از مبارزه‌ قدرت‌ درجهت‌ امکان‌ اندیشه‌ به‌ وضع‌ بهتر.

- پرداختن‌ به‌ مسایل‌ عینی‌ و اجرایی‌ و پرهیز از درگیری‌ در مسایل‌ اعتقادی‌ و ارزشی‌ جامعه. برای‌ این‌ که‌ گفتیم، ما برخلاف‌ غرب‌ از جهت‌ دیانت، مشکل‌ چندانی‌ نداریم. اگر پای‌ مسایل‌ دینی‌ و ارزشی‌ را به‌ میان‌ می‌کشیم‌ یا تقلید از غرب‌ است‌ یا جنبه‌ی‌ سیاسی‌ کاری‌ دارد.

- شناسایی‌ وضع‌ موجود، و نظریه‌پردازی‌ در تنگناها و آسیب‌هایش، و روشنگری‌ در سطح‌ افکار عمومی‌ جامعه.

- شناسایی‌ و تعریف‌ وضع‌ و معرفی‌ علمی‌ و مستند و مستدل‌ آن‌ به‌ مردم، به‌ دور ا ز غوغا سالاری‌ و سیاسی‌ کاری.

- تشخیص‌ راه‌ و روش‌ مطمئن‌ و ثمربخش‌ انتقال‌ از وضع‌ موجود به‌ وضع‌ مطلوب.

- اقدام‌ در حد امکان‌ هماهنگ‌ خردورزانه‌ی‌ دولت‌ و مردم، جهت‌ تحقق‌ این‌ انتقال.

با پرهیز از عوارض‌ زیانبار تحولات‌ جهان‌ سومی‌ از آشفتگی‌ و هرج‌ و مرج‌ تا رکود و عقب‌ گرد. این‌ هماهنگی‌ دولت‌ و مردم‌ تنها وقتی‌ منطقی‌ و ثمر بخش‌ خواهد بود که‌ بر اساس‌ روشن‌اندیشی‌ هر دو طرف‌ استوار گردد، نه‌ تحمیق‌ و تحمیل‌ حاکمان، یا شورش‌ و تهدید مخالفان. بدیهی‌ است‌ که‌ تا این‌ هماهنگی‌ وجود داشته‌ باشد، همه‌ تحولات‌ برمحور خردورزی‌ به‌ آرامی‌ تحقق‌ یافته، به‌ هیچ‌گونه‌ شورش، نهضت‌ و انقلابی‌ نیاز نخواهد بود.

- اگر مقامات‌ بالا و خواص، تن‌ به‌ روشن‌اندیشی‌ نداده‌ و هماهنگ‌ با روشنفکران‌ و مردم‌ نشوند، طبعا جامعه‌ با خطر شورش، انقلاب، آشفتگی‌ و هرج‌ و مرج‌ روبرو خواهد شد. در چنین‌ موردی‌ هم‌ باید اندیشمندان‌ و روشنفکران، نهایت‌ تلاش‌ خود را به‌ کار برند تا کار جامعه‌ از راه‌های‌ کم‌ ضررتر از قبیل‌ طومار نویسی، تظاهرات‌ آرام، پیش‌ برود.

روش‌ پاسداری‌ از روشن‌اندیشی‌ و فرهنگ‌

«هر جا که‌ روشن‌ نگری‌ و فرهنگ، همگام‌ پیش‌ روند، بهترین‌ وسیله‌ پاسداری‌ از یکدیگرند. و اگر این‌ دو رو در روی‌ یکدیگر باشند، کار هر دو به‌ تباهی‌ می‌کشد.»مندلسزون‌

اندیشه‌ روشن، در مرحله‌ی‌ بذر، امکان‌ پوسیدن‌ دارد و در مرحله‌ی‌ جوانه، امکان‌ پایمال‌ و ریشه‌ کن‌ شدن‌ دارد؛ چنان‌ که‌ اگر نهال‌ تناوری‌ هم‌ گردد، خطر اره‌ شدن‌ و بی‌توجهی‌ و خودخواهی‌ تهدیدش‌ می‌کند. حساسیت‌ کشورهای‌ غربی‌ و هزینه‌ی‌ سنگین‌ نظامی‌ آنان، بیش‌تر بر این‌ مبنا توجیه‌ می‌شود که‌ از تمدن‌ و فرهنگ‌ جدید، در برابر هر گونه‌ خطر بربریت‌ بتوانند دفاع‌ کنند. سران‌ کشورهای‌ پیشرفته، در نشست‌های‌ ادواری، حفظ‌ صلح‌ و دمکراسی‌ را اصلی‌ترین‌ هدف‌ خود اعلام‌ می‌کنند. صلح‌ و دمکراسی‌ برای‌ کشورهای‌ پیشرفته، تنها در سایه‌ی‌ تفکر و فرهنگ‌ جدید فراهم‌ آمده‌ است. پاسداری‌ از روشن‌اندیشی‌ و فرهنگ‌ آن، چنان‌ که‌ در سطح‌ جهانی‌ بسیار اهمیت‌ دارد، در سطح‌ بومی‌ و فردی‌ هم، حایز اهمیت‌ زیادی‌ است. برای‌ این‌ که‌ وضعیت‌ جهانی، کاملا وابسته‌ به‌ وضعیت‌ فردی‌ و محلی‌ اندیشه‌ و فرهنگ‌ است.

برای‌ آن‌ که‌ بحث‌ به‌ درازا نکشد، موضوع‌ پاسداری‌ از روشن‌اندیشی‌ و فرهنگ‌ آن‌ را، در دو مرحله‌ فردی‌ و اجتماعی، به‌ اختصار مورد بحث‌ قرار می‌دهیم.

1. پاسداری‌ از روشن‌ اندیشی‌ فردی‌

هر زمان‌ فکری‌ چو مهمان‌ عزیزآید اندر سینه‌ چون‌ جان‌ عزیز

هر چه‌ آید از جهان‌ غیب‌ وش‌در دلت‌ ضیف‌ است، او را دار خوش!

          ‌مولوی‌

فضای‌ خام‌اندیشی‌ فضایی‌ است، مانوس‌ موروثی، آماده، آرام‌بخش‌ و غالبا نوعی‌ مقدس. اما فضای‌ روشن‌اندیشی، فضایی‌ است‌ غریب، نامانوس، نیازمند تلاش‌ شخصی، نگران‌ کننده‌ و بدعت‌ گونه. روشن‌اندیش‌ همرنگ‌ جماعت‌ نیست؛ از سنت‌ و تبارش‌ بریده‌ است. در سایه‌ هیمنه‌ و هیبت‌ شخصیت‌های‌ مورد قبول‌ محیط‌ قرار ندارد.

یک‌ روشن‌اندیش‌ به‌ شاهزاده‌ای‌ می‌ماند که‌ بر اساس‌ یک‌ موعظه‌ عارفانه، دست‌ از جاه‌ و مال‌ کشیده، با دست‌ تهی‌ زندگی‌ آماده‌ و آرام‌ و پرتحمل‌ خویش‌ را ترک‌ گوید. اینک‌ چند ساعت‌ بعد برای‌ سیر کردن‌ شکمش‌ باید به‌ دنبال‌ کار بگردد و سپس‌ با دسترنج‌ روزانه‌ خود به‌ زندگی‌ ادامه‌ دهد، تا خودش‌ باشد نه‌ شاهزاده!

این‌ همت‌ ستودنی‌ است‌ اما دست‌ به‌ چنین‌ کاری‌ زدن، اگر در آغاز هم‌ آسان‌ نماید، عملا بسیار دشوار خواهد بود.

از این‌ جا است‌ که‌ روشن‌اندیشی‌ در افراد مختلف، در اشخاص‌ بی‌سواد، کم‌ و بیش‌ ظهور می‌کند، اما ادامه‌ نمی‌یابد و گسترش‌ پیدا نمی‌کند. دکارت‌ و غزالی‌ هر دو با اعلام‌ شک‌ در همه‌ آرا افکار خود، روشن‌اندیشی‌ را یکسان‌ آغاز می‌کنند.30 اما دکارت‌ بیش‌ از غزالی‌ ایستادگی‌ می‌کند. غزالی، از مرحله‌ شک‌ خود، همانند یک‌ کابوس‌ و بیماری‌ سخن‌ می‌گوید که‌ خداوند از آن‌ بیماری‌ شفایش‌ داده‌ است.31 اما دکارت‌ همچنان‌ شک‌ را به‌ عنوان‌ یک‌ روش‌ ادامه‌ می‌دهد و به‌ دیگران‌ هم‌ پیشنهاد می‌کند.32 و تلاش‌ می‌کند که‌ یک‌ تکیه‌گاه‌ یقینی‌ یافته، حرکتش‌ را در توسعه‌ یقین‌ از آن‌ جا آغازکند.

کانت‌ مانند یک‌ روانشناس، از این‌ دشواری‌ چنین‌ سخن‌ می‌گوید:

«برای‌ هر فرد به‌ تنهایی، سخت‌ دشوار است‌ خود را از نابالغی‌ای‌ که‌ سرشتِ‌ دومینِ‌ او شده‌ است‌ بیرون‌ بکشد. او دیگر آن‌ را دوست‌ هم‌ می‌دارد، و به‌ راستی‌ از به‌ کار گرفتن‌ فهم‌ خود ناتوان‌ است، زیرا هرگز به‌ وی‌ چنین‌ فرصتی‌ نداده‌اند. قاعده‌ها و احکام‌ [از پیش‌ ساخته] این‌ ابزارهای‌ خودکارِ‌ کاربرد عقلانی‌  - و ای‌ بسا سوء کاربردِ‌ - استعدادهای‌ طبیعی‌ او زنجیرهای‌ نابالغی‌ همیشگی‌ وی‌ هستند، و آن‌ کسی‌ نیز که‌ این‌ زنجیرها را به‌ دور می‌افکند، می‌تواند از فراز گودالی‌ باریک، جستی‌ نامطمئن‌ کند و بس، زیرا که‌ [فهم‌ او] به‌ حرکت‌ آزادانه‌ای‌ از این‌ دست‌ عادت‌ ندارد. از این‌ رو بسیار اندکند کسانی‌ که‌ توانسته‌ باشند با پرورانیدن‌ ذهن‌شان‌ خود را از نابالغی‌ بدر آورند و سپس‌ گام‌های‌ مطمئن‌ بردارند.»33

بنابراین‌ استمرار و توسعه‌ روشن‌اندیشی‌ هر فردی، مدام‌ در معرض‌ خطر است. عواملی‌ که‌ در جرات‌ اندیشیدن‌ به‌ انسان‌ یاری‌ می‌رسانند، زیادند از جمله: قدرت‌ تفکر، شجاعت‌ و اعتماد به‌ نفس، دسترسی‌ به‌ آرأ و افکار مختلف، محیط‌ آرام، مراجع‌ و منابع‌ راهنما، و تصمیم‌ انسان‌ بر ادامه‌ دادن‌ راهی‌ که‌ در پیش‌ گرفته‌ است.

2. پاسداری‌ از روشن‌اندیشی‌ جامعه‌

«عموم‌ مردم‌ فقط‌ به‌ تدریج‌ و آهستگی‌ می‌توانند به‌ روشن‌اندیشی‌ دست‌ یابند.»کانت‌

جامعه‌ را می‌توان‌ یک‌ شبه، از تسخیر حاکمی‌ در آورده، به‌ دست‌ قدرت‌ دیگری‌ سپرده‌ و با کودتایی‌ رییس‌ جمهوری‌ رابه‌ جای‌ شاه‌ یا رییس‌ جمهور دیگر نشاند؛ اما برای‌ ایجاد تحول‌ در فکر و فرهنگ‌ مردم‌ قرن‌ها وقت‌ لازم‌ است. البته‌ گذشت‌ زمان‌ هم‌ به‌ تنهایی‌ کار ساز نیست. بلکه‌ تنها با حضور و فعالیت‌ روشن‌ اندیشان‌ است‌ که‌ می‌توان‌ از گذشت‌ زمان‌ بستری‌ برای‌ تحول‌ فکر و فرهنگ‌ مردم‌ ساخت. بنابراین‌ برای‌ پاسداری‌ از روشن‌ اندیشی‌ جامعه‌ در جهت‌ رشد و تقویت‌ آن، عوامل‌ بسیاری‌ لازم‌ است‌ از جمله:

الف. وجود مساله‌ روشن‌اندیشان: اگر جریان‌ روشن‌ اندیشی‌ در غرب‌ به‌ جایی‌ رسید، با همت‌ و تلاش‌ سلسله‌ روشن‌ اندیشان‌ بود که‌ طی‌ چهار قرن، صادقانه‌ دنبال‌ کار یک‌ دیگر را گرفتند و راه‌ تکامل‌ و ترقی‌ را پیمودند. در این‌ سلسله‌ طولی‌ و تکاملی، گذشته، زمینهساز تعالی‌ آینده، آینده‌ هم‌ نقاد و مکمل‌ گذشته‌ بود.34

متاسفانه‌ جامعه‌ ما از این‌ جهت‌ مشکل‌ داشته‌ و دارد. افرادی‌ که‌ به‌ عنوان‌ روشنفکر شناخته‌ می‌شوند، (اعم‌ از مذهبی‌ و غیرمذهبی) از همان‌ یک‌ قرن‌ و نیم‌ تاکنون، نتوانسته‌اند سلسله‌ی‌ بهم‌پیوسته‌ طولی‌ را تشکیل‌ دهند به‌ گونه‌ای‌ که‌ گذشته، زمینه‌ساز آینده، و آینده‌ مکمل‌ گذشته‌ باشد. و این‌ از آن‌ جهت‌ است‌ که‌ مبنا و محور کار این‌ آقایان‌ سیاست‌ بوده، نه‌ روشن‌ اندیشی. اینان‌ به‌ جای‌ تولید فکر و تغییر ظریف‌ ذهنی، در صف‌ قدرت‌ طلبان‌ رنگارنگ‌ قرار گرفته‌ و متاسفانه‌ هر یک‌ به‌ نوعی‌ ابزار دست‌ آن‌ قدرت‌ طلبان‌ هم‌ قرار گرفته‌اند. و لذا ما لیست‌ نسبتا مفصلی‌ از این‌ روشنفکران‌ را از گذشته‌ و حال‌ در دست‌ داریم، اما هنوز هم‌ نمی‌دانیم‌ که‌ از نظر مبانی‌ اندیشه، چه‌ می‌گویند و چه‌ می‌خواهند؟ از این‌ جا است‌ که‌ جریان‌ روشن‌ اندیشی‌ در جامعه‌ ما به‌ صورت‌ جدیپدید نیامده‌ است‌ تا به‌ فکر پاسداری‌ آن‌ باشیم. و این‌ همه‌ تشتت‌ و ناپیوستگی، همه‌ نتیجه‌ی‌ آن‌ است‌ که‌ محور و اساس‌ جریان‌ روشنفکری‌ ما، نه‌ اندیشه‌ و روشن‌ اندیشی، بلکه‌ عوامل‌ سیاسی‌ و اقتصادی‌ و غیره‌ بوده‌ است. اگر کسروی‌ چیزی‌ از سید جمال‌ اسد آبادی‌ نگرفته‌ و آل‌احمد نتیجه‌ و مکمل‌ فروغی‌ و تقی‌زاده‌ و بهار نیست، به‌ خاطر آن‌ است‌ که‌ این‌ها به‌ انگیزه‌ها و عوامل‌ مختلفی‌ وابسته‌اند، نه‌ روشن‌اندیشی. اما در غرب‌ که‌ محور کار روشن‌اندیشی‌ است، بیکن‌ زمینه‌ ساز دکارت‌ است‌ و دکارت‌ زمینه‌ ساز لاک، لایب‌ نیتس‌ و اینان‌ موثر در دیدگاه‌ بر کلی‌ و همه‌ این‌ها موثر در کانت. چنان‌ که‌ هر فیلسوف‌ بعدی‌ نقاد و مکمل‌ فیلسوف‌ قبلی‌ است. کانت‌ هم‌ موثر درتفکر بعد از خود بوده‌ و متفکران‌ بعدی‌ هم‌ در اصلاح‌ و تکمیل‌ دیدگاه‌ او کوشیده‌اند.

ب. حفظ‌ صداقت‌ و آرامش‌ محیط: روشن‌اندیشان‌ جامعه‌ برای‌ این‌ که‌ مشعل‌های‌ روشنایی‌ به‌ هر بهانه‌ خاموش‌ نشود، از هر راه‌ ممکن‌ با ملاحظه‌ شرایط‌ محیط، به‌ حفظ‌ آرامش‌ و صداقت‌ بکوشند. در این‌ جا هزاران‌ نکته‌ ظریف‌ در کار است‌ که‌ غالب‌ آن‌ها تنها بر اساس‌ باریک‌ اندیشی‌ خود روشن‌ اندیشان‌ زمان، قابل‌ تشخیص‌اند. ما تنها به‌ مواردی‌ از آن‌ها که‌ جنبه‌ کلی‌ دارند، اشاره‌ می‌کنیم:

- قناعت‌ به‌ حداقل‌ آزادی، آزادی‌ آکادمیک‌ و آزادی‌ در حوزه‌ کاربرد همگانی‌ عقل‌ به‌ قول‌کانت‌ یا در حوزه‌ غایت‌ هستی‌ آدمی‌ در مقام‌ انسان، نه‌ شهروند، به‌ قول‌ مندلسزون.

- گریز و پرهیز از سوء استفاده‌های‌ طرفداران‌ یا مخالفان، که‌ روشن‌ اندیشی‌ و مسایل‌ آن‌ را ابزار مقاصدشان‌ قرار ندهند و با هوا و هوس‌ و غرض‌ و مرض، جریان‌ را دچار آشفتگی‌ نکنند.

- پرهیز از هدف‌ اتهام‌ قرار گرفتن. روشن‌ اندیشی‌ عملا با اتهاماتی‌ روبرو شده‌ و می‌شود که‌ از میان‌ آن‌ها دو مورد اهمیت‌ و خطر بیشتری‌ دارد:

یکی‌ اتهام‌ هرج‌ و مرج‌طلبی‌ و بی‌بند و باری‌ سیاسی‌ و به‌ خطر انداختن‌ تمامیت‌ ارضی‌ و استقلال‌ سیاسی‌ جامعه، و دیگری‌ بی‌بند و باری‌ دینی‌ و اخلاقی‌ و دور کردن‌ جوانان‌ و مردم‌ از دیانت‌ و اخلاق.

آندراس‌ریم‌ در نیمه‌ دوم‌ قرن‌ هیجدهم، اصلی‌ترین‌ مساله‌ را این‌ می‌داند که‌ روشن‌نگری‌ را نسبت‌ به‌ حکومت، دین‌ و اخلاق‌ بی‌زیان‌ نشان‌ دهد. او این‌ تهمت‌ را پرداخته‌ دشمنان‌ روشن‌نگری‌ می‌داند. هیچ‌ روش‌نگری‌ را متجاوز به‌ قانون‌ نمی‌داند، بلکه‌ روشن‌نگری‌ را عامل‌ بنیادی‌ برای‌ مهار کردن‌ قانون‌ شکنی‌ می‌داند. همه‌ روشن‌اندیشان‌ به‌ قانون‌ و روابط‌ موجود اجتماعی‌ تسلیمند. مردم‌ را به‌ دادن‌ مالیات‌ و اطلاعات‌ از قوانین‌ فرا می‌خوانند. روشن‌نگری‌ مرکز حرمت‌ حاکمان‌ را نمی‌شکند تنها مصلحت‌ کار آنان‌ را توضیح‌ می‌دهد.35

در مورد اخلاق‌ هم‌ روشنگران‌ می‌کوشند تا نشان‌ دهند که‌ هرگز مردم‌ را به‌ فساد و فحشا دعوت‌ نمی‌کنند و نسبت‌ به‌ مقام‌ و مال‌ هیچ‌ کسی‌ چشم‌ طمع‌ ندوخته، به‌ دنبال‌ کامجویی‌های‌ بی‌بند و بار نیستند، اگر چه‌ دشمنان‌ روشن‌اندیشی‌ همیشه‌ این‌ تهمت‌ را بر زبانداشتند روشن‌نگران‌ با نوعی‌ حرکت‌ دیالکتیکی، فکر و فرهنگ‌ را تعالی‌ بخشیده‌ و به‌ دنبال‌ آن‌ روابط‌ اجتماعی‌ و اخلاق‌ جمعی‌ را تغییر داده‌ و به‌ نسبت‌ تغییر این‌ رابطه‌ها، زمینه‌ی‌ بهتری‌ را برای‌ پاسداری‌ و توسعه‌ی‌ روشن‌اندیشی‌ فراهم‌ می‌آورند.

در جامعه‌ی‌ ما کسانی‌ که‌ به‌ عنوان‌ روشنفکر شناخته‌ شده‌اند، الزما با قدرت‌ حاکم‌ در افتاده‌اند به‌ گونه‌ای‌ که‌ مبارزه‌ و درگیری‌ با دولت، تعقیب‌ شدن‌ و زندان‌ رفتن، اصل‌ محوری‌ جریان‌ روشنفکری‌ داخلی‌ شده‌ است. این‌ روش‌ نادرست‌ که‌ جز ناکامی‌ برای‌ مبارزان‌ و ناهنجاری‌ اجتماعی‌ برای‌ مردم، نتیجه‌ دیگری‌ نداشته‌ است، به‌ طور عمده‌ از دو عامل‌ اصلی‌ سرچشمه‌ دارد:

یکی‌ روشن‌اندیش‌ نبودن‌ کسانی‌ که‌ به‌ هر دلیلی‌ با عنوان‌ روشنفکر شناخته‌ شده‌اند. و دیگری‌ اثر پذیری‌ از وسوسه‌های‌ چپ‌گرایان. برای‌ این‌ که‌ هدف‌ نهایی‌ آنان‌ چیزی‌ جز کاستن‌ از قلمرو بلوک‌ غرب‌ و افزودن‌ بر قلمرو بلوک‌ شرق‌ نبود. این‌ کار هم‌ جز با اقدامات‌ به‌ اصطلاح‌ انقلابی‌ که‌ بتواند دولت‌ هم‌پیمان‌ غرب‌ را ساقط‌ کرده‌ و دولت‌ دست‌ نشانده‌ شرق‌ را جایگزین‌ آن‌ سازد امکان‌ نداشت.

ج. هماهنگی‌های‌ عوامل‌ موثر ادبی‌ و هنری: در جامعه‌ای‌ که‌ روشن‌اندیشان‌ با خام‌ اندیشی‌ و جمود فکری‌ مبارزه‌ می‌کنند، اگر هنرمندان‌ و اهل‌ ادب‌ هم‌ با این‌ حرکت، به‌ گونه‌ای‌ حساب‌ شده‌ هماهنگ‌ شوند می‌توانند پیشرفت‌ کار را سرعت‌ بخشند چنان‌ که‌ در غرب‌ چنین‌ شد.

اما در جامعه‌ی‌ ما رابطه‌ی‌ ادبیات‌ و هنر با روشن‌اندیش، چندان‌ حساب‌ شده‌ و درست‌ و دقیق‌ نبوده‌ است. صد سال‌ پیش‌ وقتی‌ که‌ از جریان‌ روشنفکری‌ غرب‌ آگاه‌ شدند به‌ تقلید از آنان‌ از روشن‌اندیشی، قانون، آزادی، مخالفت‌ با مذهب، مبارزه‌ با روحانیت‌ و مبارزهبا استبداد و استثمار در صحنه‌ هنر و ادبیات‌ سخن‌ گفتند اما با همه‌ تلاش‌ها، دلیری‌ها و فداکاری‌ها به‌ نتیجه‌ای‌ دست‌ نیافتند برای‌ این‌ که‌ این‌ هنر و ادبیات‌ متاثر از یک‌ جریان‌ عینی‌ داخلی‌ نبود بلکه‌ صرفا یک‌ تقلید بود. مثلا وقتی‌ که‌ شعرای‌ ما، اشعار طنزآمیزی‌ در مورد مذهب‌ و روحانیت‌ می‌سرودند، یا نویسندگان‌ ما داستان‌ و نمایشنامه‌ در نقد و نکوهش‌ استبداد و جمود فکری‌ می‌نوشتند، کارشان‌ با یک‌ جریان‌ فکری‌ در جامعه‌ ما هماهنگ‌ نبود. اهل‌ ادب‌ وقتی‌ به‌ این‌ کار دست‌ می‌زدند که‌ کسی‌ کوچکترین‌ نقدی‌ بر اصول‌ دین‌ ومذهب‌ مطرح‌ نکرده‌ و هیچ‌ کسی‌ به‌ عنوان‌ یک‌ روشن‌اندیش‌ برای‌ آشنا ساختن‌ مردم‌ جامعه‌ با تعریف‌ درست‌ قانون، آزادی‌ و روشن‌اندیشی، کاری‌ نکرده‌ بود. در همین‌ فضای‌ خالی‌ از تفکر بودیم‌ که‌ با دو قطبی‌ شدن‌ جهان، ادبیات‌ چپ‌گرای‌ ما با این‌ ایده‌ خیالی‌ که‌ باید هر چه‌ زودتر وبا هر وسیله‌ای‌ که‌ شده‌ از دوزخ‌ سوزان‌ بلوک‌ غرب، به‌ بهشت‌ موعود بلوک‌ شرق، پناه‌ برد، ادبیات‌ مارا با انواع‌ خام‌ داوری‌ها و خشونت‌ ترکیب‌ کرده، بیش‌ از نیم‌ قرن‌ اخیر را صرف‌ به‌ بیراهه‌ کشیدن‌ افکار مردم‌ جامعه‌ کرد. خشونت، درگیری، تهمت‌ و شایسته‌ پراکنی، مطلق‌ نگری، جزمیت‌ و جمود از دست‌ آوردهای‌ این‌ دوره‌ نسبتا طولانی‌ بود که‌ حتی‌ برخی‌ از مذهبیون‌ را هم‌ دانسته‌ و ندانسته‌ تحت‌ تاثیر قرار داد.

 

 

 

 

پی‌ نوشت‌ها:

.1 کانت، امانوئل، در پاسخ‌ به‌ پرسش‌ روشن‌نگری‌ چیست؟

.2 دکارت، رنه، رساله‌ در روش... ترجمه‌ محمد علی‌ فروغی. آخر جلد اول‌ سیر حکمت‌ در اروپا، بخش‌ اول‌ کتاب‌ سیر حکمت‌ در اروپا در این‌ شصت‌ سال‌ بارها چاپ‌ شده‌ است.

.3 ماهنامه‌ گزارش، تیرماه‌ 1380.

.4 بار، ارهارد، روشن‌نگری‌ چیست؟ ترجمه: سیروس‌ آرین‌پور. نشر آگه، تهران‌ 1376، ص‌ 75.

.5 همان، ص‌ 76.

.6 بیکن‌ و فرانسیس، ارغنون‌ نو، بند 1.

.7 همان، ج‌ 1، ص‌ 41 تا 104.

.8 کانت. همان.

.9 کانت. همان.

.10 ارهارد، یوهان‌ بنیامین، درباره‌ حق‌ مردم‌ به‌ انقلاب، مجموعه‌ مقالات‌ روشن‌نگری‌ چیست؟ پیشین، ص‌ 83.

.11 همان، ص‌ 87.

.12 دورانت. ویل، تاریخ‌ فلسفه، ترجمه: عباس‌ زریابی، انتشارات‌ علمی‌ و فرهنگی، تهران، چاپ‌ 14، ص‌ 131.

.13بیکن، فرانسیس، ارغنون‌ نو، ج‌ 1، 129.

.14 دورانت، ویل‌ و آریل، تاریخ‌ تمدن، ج‌ 6، کتاب‌ اول، فصل‌ 14.

.15 روشن‌نگری‌ چیست؟ مجموعة‌ مقالات، همان، ص‌ 75.

.16 همان، ص‌ 93.

.17 جالبتر اینکه‌ مسوولان‌ طراز اول‌ کشور، حتی‌ به‌ صدا و سیما هم‌ قانع‌ نیستند، بلکه‌ به‌ روش‌ ما قبل‌ صدا و سیما، مردم‌ را در میدان‌های‌ بزرگ‌ جمع‌ کرده‌ و برای‌ آنان‌ سخنرانی‌ می‌کنند!

.18 همان، ص‌ 110 - 111.

.19 ارهارد، یوهان‌ بنیامین، مقالة‌ دربارة‌ حق‌ مردم‌ به‌ انقلاب‌ مجموعه‌ مقالات‌ روشن‌نگری‌ چیست؟ همان، ص‌ 81 - 82.

.20 همان، ص‌ 79.

.21 همان، ص‌ 86 - 87.

.22 کانت، روشن‌نگری‌ چیست؟

.23 کانت، مقاله‌ روشن‌نگری‌ چیست؟

.24 مندلسزون، موسس، معنای‌ روشن‌نگر ساختن‌ چیست؟، مجموعه‌ مقالات‌ همان، ص‌ 10 - 13.

.25 یثربی، سید یحیی، نسبت‌ دین‌ و عرفان، موسسه‌ دانش‌ و اندیشه‌ معاصر، تهران، 1379.

.26 یثربی، سید یحیی، عیار نقد، پایا، تهران، 1379.

.27 همان، ماجرای‌ غم‌انگیز روشنفکری‌ در ایران، موسسه‌ دانش‌ و اندیشه‌ معاصر، تهران، 1379.

.28 شهرستانی، محمد الملل‌ و النحل، دارالمعرفة‌ بیروت، ج‌ 1، ص‌ 24.

.29 کانت، روشن‌نگری‌ چیست؟، همان، ص‌ 26.

.30 غزالی، امام‌ محمد، المنقذ من‌ الضلال، دکارت، رساله‌ گفتار در روش...

.31 غزالی، همان.

.32 دکارت، همان.

.33 کانت، روشن‌نگری‌ چیست؟

.34 در بخش‌ مربوط‌ به‌ جریان‌ روشنفکری‌ غرب‌ و ایران‌ در این‌ باره‌ توضیح‌ بیشتری‌ داریم.

.35 کانت، روشن‌نگری‌ چیست؟، ص‌ 60 - 61.

 
©کلیه حقوق این سایت متعلق به کاشی سنتی رنجبران به شماره برند 333592 می باشد
طراحی و توسعه شرکت مهندسی بهبود سامانه فرا ارتباط