مقاله ها
1402/02/03
hc8meifmdc|2011A6132836|Ranjbaran|tblEssay|Text_Essay|0xfcff73c4110000001927000001000200

نقد؛ ضرورت یا ارزش

سید یحیی یثربی*

چکیده

نقد چیست؟ رابطه آن با ارزش چگونه است؟ جایگاه آن، کدام است؟ و ده‌ها پرسش دیگر در حوزه «نقد» از مسائل مهمی است که برای توسعه علم و نوآوری در دانش، ضرور و لازم به نظر می‌آید آن‌چه در این مقاله خواهید خواند، توضیح نکاتی چند درباره مقوله «نقد» است. این مقاله ناظر بر کتابی نوشته شده که به تازگی درباره نقد چاپ و منتشر شده است که به ظاهر از ذک ر برخی نکات مهم در آن غفلت شده است. مسائل مورد بحث در این مقاله عبارتند از:

1. رابطه نقد و ارزش.

2. تعریف درست نقد مورد توجه محافل علمی.

 3. جایگاه نقد.

4. ضرورت نقد.

5.  کارآئی نقد.

ضمناً کوشیده‌ام تا در موارد یاد شده از تعالیم قرآن کریم بهره جویم.

اخیراً که بازار و در حقیقت آشفته‌ بازار بحث از نقد و نوآوری گرم شده است، هر روز با مقاله، کتاب، نمایش و همایش دیگری روبه‌رو هستیم. چندی پیش کتابی با عنوان «اخلاق نقد»[1] به دستم رسید که این نوشته را به قصد تکمله و استدراک در ارتباط با آن کتاب می‌نویسم. امیدوارم چندان هم دور از اخلاق نقد نباشد. گفتم تکمله و استدراک، یعنی هدفم آن نیست  که در مطالب کتاب چون و چرا داشته باشم؛ بلکه می‌خواهم یکی دو نکته را که به گمان بنده چنان‌که باید مورد توجه قرار نگرفته‌ است، بر مطالب این کتاب بیفزایم. کتاب، قلمی خوب و مطالب سودمند دارد. مؤلف و اثر شایسته تقدیر هستند. اما نکاتی که می‌خواهم یادآور شوم، عبارت است از:

یک. جایگاه نقد در این نوشته

نقد در این نوشته بیش از آن‌که یک عنصر ضروری معرفی شود، یک عمل ارزشی قلمداد شده است. اگرچه مؤلف محترم در مقدمه کتاب، توجه به کارکرد نقد را از جنبه احساسی آن مهم‌تر شمرده و قول داده‌اند که کارکرد نقد را بیان داشته و در جست‌وجوی راه‌های غلبه بر «احساس ناخوشایند و تلخ انتقاد»‌باشند؛ اما به هر حال این حالت  احساسی و ارزشی بر سراسر کتاب سایه  افکنده است؛ برای نمونه به مواردی اشاره می‌‌کنیم:

الف. در مقدمه کتاب، نقد با زخم تبر مقایسه شده و از آن بدتر قلمداد شده است.

ب. تعریف نقد. مؤلف پس از بحثی طولانی چنین می‌گوید:

«فشردة سخن آن‌که نقد گونه‌ای داوری ناهمدلانه و خرده‌گیرانه از کسی یا چیزی است که به ظاهر نمی‌توان آن را از این‌بار منفی عیب‌جویانه‌اش رهانید.»[2]

ج. اختصاص یک فصل به ترس از نقد و علل این ترس و تشبیه نقد به مرگ.[3]

د. تقسیم نقد به سازنده و مخرب و تعریف نقد سازنده بر اساس نگرش شخص مورد انتقاد؛[4]همچنین بحث از «نقد بدخواهانه» و «نقد وتخصص» در فصول بعدی.[5]

هـ . توجه به شخصیت افراد در کارکرد نقد.[6]

و. مبانی نقدپذیری و اخلاق نقد به‌طور عمده بر محور احساس و ارزش دور می‌زند.[7]

بنده قبول دارم که نقد در حوزه اخلاق و رفتار انسان‌ها جنبه ارزشی و احساسی دارد؛ همچنین می‌پذیرم که نقد در قلمرو ادبیات و سیاست به‌نوعی خواه و ناخواه با احساس و شخصیت  افراد ارتباط می‌یابد؛ اما در قلمرو علوم عقلی و تجربی چندان به شخصیت و احساس  افراد ربط ندارد.

اگر نقد در قلمرو ادبیات، هنر و سیاست نوعی مخالف‌‌خوانی و مبارزه است، در حوزه علوم، چیزی جز وارسی دقیق و مکرر و یک باور انسانی برای دست یافتن به تصحیح و تکمیل آن باور نیست. برای روشن شدن مسأله به بحث مختصری در جایگاه نقد در ارتباط با سیر تکامل معرفت پرداخته، سپس موانع نقد را در فکر و فرهنگ خود یادآور می‌شویم:

یک. جایگاه نقد

در تبیین جایگاه نقد، بحث فلسفی خود را در نوشته دیگر آورده‌ایم.[8] در این‌جا این موضوع را از نگاه قرآنی بررسی خواهیم کرد.

از نظر قرآن کریم، انسان با ذهن خالی به دنیا می‌آید: «خداوند شما را در شرایطی به دنیا آورد که چیزی نمی‌دانستید. سپس به شما چشم و گوش و عقل و هوش بخشید»[9]

انسان با قوای ادراکی خود به کسب دانش و  معرفت می‌پردازد؛ اما همیشه به دلیل محدودیت‌های گوناگون خود، در معرض خطا و گمراهی قرار می‌گیرد.

مهم‌ترین عامل خطا و انحراف در تفکر انسان آن است که او به تدریج ساخته‌های اوهام و خیالات انسان‌ها را به جای واقعیت پذیرفته، باورهایش را بر پندار و گمان استوار می‌سازد: «بیشتر مردم دنیا شایسته آن نیستند که از آن‌ها پیروی‌ کنی؛ وگرنه از راه حق گمراهت می‌کنند. تنها پیرو پندارهایند و جز دروغ و یاوه نمی‌گویند»[10]

این بازگشت از واقعیت به پندار، همان «اعراض» در زبان وحی است. اعراض از آیات و سنن الاهی، روی گردانیدن از واقعیت و نداشتن ارتباط درست باواقعیت (علم) وتکیه به‌گمان و پندار. «بلکه بیشتر آنان حق را نمی‌‌دانند و از آن‌ روی گردانند.»،[11]«با هیچ آیه و نشانه‌ای روبه‌رو نمی‌شوند، مگر آن‌که از آن روی برمی‌گردانند»[12]

نتیجه این بازگشت از واقعیت به پندار همان است که متفکران بزرگ از دیر باز متوجه آن شده‌اند. ارسطو در ستایش لوکیپوس و اعتیان، در مقایسه با افلاطون مورد احترامش می‌گوید:

« فرق این‌جا است که  عادت به مشاهده و مطالعه مداوم طبیعت، پژوهشگر را قادر به طرح فرضیه‌هایی می‌کند که  عده بزرگی از واقعیات را به هم می‌پیوندند؛ در حالی که سرو کار داشتن بیش از حد با مفهوم‌ها، این توانایی را ضعیف می‌سازد و ما را از دیدن واقعیات باز می‌دارد.»[13]

قرآن‌کریم این هشدار ظریف را با رد و تحقیر اعتبار دادن به «نام» مطرح کرده و درباره خدایان بشر ساخته و مورد پرستش آنان می‌گوید:‌«این‌ها چیزی جز نام‌های برساخته شما و پدرانتان نبوده و هیچ‌گونه قدرت و توان ندارند. کار پیروان اینان بر پایه پندار و هوای نفس است و بس»[14]

قرآن‌کریم بر دو عنصر اساسی در تکوین آیین‌ها و عقاید نادرست و خرافی تأکید می‌ورزد:

یکی پندار انسان که تنظیم این‌گونه باورها را به عهده دارد؛ دیگری هوای نفس بشر که به پاسداری آن‌ها می‌پردازد. این‌که هرگونه آیین و باور خرافی و نادرست و غیرعقلانی محصول فعالیت وهم و پندار انسان‌ها است، نیازمند توضیح نمی‌باشد؛ اما پاسداری هوای نفس از این خرافات را کمی توضیح می‌دهیم.

هنگامی که فکر و فرهنگ از نسلی به نسل دیگر منتقل شود و در محیط زندگی و پرورش انسان رواج یافته و مقبولیت یابد، انسان‌ها آن فکر و فرهنگ را جزئی از شخصیت خود پنداشته و مانند خودشان به آن فرهنگ و فکر دل می‌بندند. همین دل‌بستن مایه قوت و مقبولیت آن شده، هرگونه مخالفت با آن فرهنگ و فکر به منزله حمله و هجوم به شخصیت و حریم حرمت پیروان آن می‌گردد.

تاریخ بشر بیشتر با همین حال و هوا سپری شده و می‌شود. اگر با دقت وضع گذشته و حال انسان‌ها را بررسی کنیم، همه‌جا با یک واقعیت تلخ و اسف‌انگیزی روبه‌رو خواهیم شد که قرآن‌کریم در توصیف آن وضع بیان ظریفی دارد که «کل حزب بما لدیهم فرحون»[15] این فرح و دلخوشی، چیزی است بسیار بالاتر از پذیرش یک باور و آیین. همین دلخوشی‌ ناشی از هوی نفس، بزرگ‌ترین عامل پاسداری از آن فکر و فرهنگ است؛ برای این‌که:

اولاً: این دلخوشی، انسان را در غفلت بزرگی فرو برده، فکر و فرهنگ او را به‌صورت تنها مجموعه بی‌عیب و نقص در می‌آورد؛ به‌گونه‌ای که هرگز در صحت و کمال آن تردید نمی‌‌‌کند.

ثانیاً: هرگونه نقد و مخالفت با این فکر و فرهنگ را با اکراه و نفرت می‌نگرد.

ثالثاً: هیچ فکر و فرهنگ دیگری را جدی نمی‌گیرد و با بی طرفی و همدلی لازم بررسی نمی‌کند؛ چنان‌که دنیای متمدن امروز، با همه ادعایش در روشن‌اندیشی و خردورزی، به مسائل غیر عقلانی و بلکه ضد عقل الاهیات مسیحی خود دلخوش کرده، اسلام را با همه امتیازهایش نه تنها اعتنا نمی‌کند، بلکه تخریب هم می‌کند!

روش پیشنهادی قرآن برای رهایی از قید و بند این‌گونه دلخوشی‌های غیر منطقی، چیزی جز نگرش انتقادی به فکر و فرهنگ خود و دیگران نیست[16]و نگرش انتقادی وقتی به نتیجه می‌رسد که محتوای ذهن خود را با واقعیت بسنجیم. این دستور‌العمل در جای‌جای قرآن مطرح است. ماجرای حضرت  ابراهیم(ع) یکی از آن‌ها است. قرآن‌کریم ابراهیم را به‌عنوان یک نوجوان جویای حقیقت چنین تصویر می‌‌کند:

1. ابراهیم و همفکرانش بر آیین و عقاید حاکم بر خانواده و محیط به دیده نقد نگریسته و آن‌ها را قابل قبول و منطقی نمی‌دانند. به عمو و سرپرست خود و مردم جامعه‌اش اعتراض می‌کنند که ما این تصویرها را که شما می‌پرستید، خدای جهان ندانسته و نمی‌پرستیم.[17]

این کار همان نقطه آغاز حرکت فکری است. همه دعوت‌ها به شک و نقد سنت موجود، به‌ خاطر آن است که انسان در چهار‌چوب باورهای موروث، اسیر نمانده و به آن‌چه دارد دلخوش نکرده و از جست‌وجوی حقیقت غفلت نورزد. اگر معتزله شک را نخستین تکلیف و فریضه انسان می‌دانستند، برای آن بود که انسان تا شک نکند، فکر نخواهد کرد.[18]

حال جای این پرسش است که چرا یگانه راه حرکت فکری، همین برانداختن یقین و رسیدن به شک است؟ در پاسخ باید گفت که ذهن انسان از دو حال بیرون نیست: یا به دانگونه است که هیچ‌گونه حکم و تصدیقی در آن نیست یا این‌ که مالامال از حکم و تصدیق است.

انسانی که در شرایط عادی به مرحله رشد فکری می‌رسد و توان و امکان حرکت فکری می‌یابد، ذهن خالی نداشته، بلکه دارای حالت دوم است. یعنی ذهنش از حکم و تصدیق اشباع شده است. انسان‌های بالغی که به تمام معنا ذهنشان از حکم و باور خالی باشد، وجود  خارجی ندارند و تنها به‌صورت افسانه‌ای قابل فرض‌اند. اگر انسانی در جزیره‌ای متولد شود، پدر و مادرش را از دست بدهد و با حیوانات بزرگ شود، چنین انسانی می‌تواند خودش باشد و ذهنش و اما انسانی که در خانواده‌ای رشد کند و در جامعه‌ای پرورش یابد، ذهنش انباشته از احکام و تصدیقاتی است که همگی نه بر دلیل و برهان، بلکه بر تعلیم و تلقین تکیه دارند و این چیزی نیست که نیاز به بیان و استدلال داشته باشد؛ بنابراین برای انسان امروزی چاره‌ای جز این نیست که در قدم اول، خود را از قید و بند داوری‌ها و پیشداوری‌های تقلیدی و تلقینی رها سازد.

در این‌جا برای روشن شدن مطلب و دفع و رفع هرگونه شبهه و ابهام به چند پرسش پاسخ می‌دهیم:

الف. از بین این عقاید و آرای پیروان مکاتب و مذاهب مختلف کسانی هستند که عقایدشان درست است یا آ‌ن‌که در میان احکام و داوری‌های ذهن یک انسان، حتماً مواردی وجود دارد که درست است؛ پس چرا باید همه انسان‌ها حرکت فکری را با شک آغاز کنند؟ و نیز چرا باید هر انسانی در تمامی داوری‌هایش شک و تردید روا دارد؟

در پاسخ این پرسش باید گفت که در مورد امکان وجود موارد درست؛ در میان عقاید موجود انسان‌ها، به این نکته باید توجه کرد که اگر بنا را بر این بگذاریم که از این همه عقاید و جهان‌بینی‌های موجود، یکی درست است، حال افرادی که پیرو آن عقاید هستند، با پیروان عقاید باطل چه فرقی خواهند داشت؟ برای این‌‌که آن‌که بر صواب است و آن‌که بر خطا است،‌ هیچ کدام شخصاً تحقیق نکرده‌اند و هر دو، عقاید خود را تنها از راه تعلیم و تلقین پذیرفته‌اند؛ بنابراین ترجیح یکی بر دیگری مبنایی نداشته، بلکه براساس تصادف خواهد بود.

به‌عبارت دیگر اگر در میان مجموعه عقاید موجود روی زمین عقیده درستی باشد، پیروان آن عقیده درست نه با عقل و اندیشه و پژوهش و انتخاب، بلکه تنها بر اثر یک تصادف بر صواب خواهند بود؛ چنان‌که بر خطا بودن دیگران نیز امر تصادفی خواهد بود؛ برای نمونه یکی در خانواده یهودی به‌‌دنیا آمده و یهودی شده است و دیگری در خانواده مسلمان به دنیا آمده و مسلمان شده است؛ اگر یکی از این دو دیانت بر حق باشد، یکی از این دو نفر به تصادف به راه راست رفته و دیگری نیز به تصادف به خطا رفته است؛ برای این‌که هیچ‌کدام راهی را که در پیش گرفته‌اند، مورد بررسی قرار نداده و با برهان و تحقیق برنگزیده‌اند؛ بلکه هر دو بر پایه تعلیم و تقلید به دین خود گردن نهاده‌اند. در چنین حالی بر خطا یا صواب بودن آن دو جنبه تصادفی خواهد داشت؛ چنان‌که اگر آن‌که برخطا است، در شرایط این دیگری به‌وجود می‌آمد، بر صواب می‌شد و بالعکس. اگر خواجه نصیر در خانواده‌ای سنی به‌دنیا می‌آمد و با تعلیم و تربیت اهل سنت بزرگ می‌شد، سنی می‌بود و سنی می‌ماند،  چنان‌که اگر فخر رازی در خانواده‌ای شیعی به‌دنیا می‌آمد و با تعلیم تربیت شیعی بزرگ می‌شد، شیعه بود و شیعه هم می‌ماند.

ب. این که در میان عقاید یک فرد ممکن است برخی از اصول و مسائل درست باشد؛ بنابراین چه لزومی دارد که یک انسان در سیر فکری، تمام عقاید خود را کنار بگذارد؟ باید توجه داشت که هر یک از این عقاید باید بر پایه تحقیق انتخاب شود؛ بنابراین در مورد تک‌تک آن‌ها با قطع نظر از درستی و نادرستی‌شان، همین شک و تردید لازم است؛ خواه همه آن عقاید را یک‌جا مورد تردید قرار دهیم یا به‌صورت انفرادی و موردی کار کنیم. «دکارت» در این‌باره تمثیلی دارد و آن این‌که اگر قرار باشد خانه‌های یک شهر را نوسازی  کنند، لازم نیست همه را با هم خراب کنند و بسازند، بلکه می‌توانند به‌صورت انفرادی اقدام کنند. اما دکارت خودش شخصاً صلاح را در آن دیده‌ است که این تخریب را یک‌جا انجام دهد.

«ولکن نسبت به عقایدی که من تا آن زمان در خاطر پذیرفته بودم، هیچ به از آن ندیدم که یک مرتبه عزم کنم بر این‌که همه آن‌ها را از ذهن بیرون سازم.»[19]

چنان‌که در آینده خواهیم گفت، این تخریب در مسائل به‌هم پیوسته، خواه ناخواه فراگیر خواهد بود. از آن‌جا که در مسائل مشمول تقلید کلاً باید فراگیر باشد، به‌هم پیوستگی مسائل نیز زیاد مهم نیست؛ ولی به هر حال این تخریب به‌طور دفعی و یک‌جا تحقق نمی‌پذیرد؛ بلکه همیشه ـــ چنان‌که خواهد آمد ـــ شک از نقطه‌ای آغاز می‌شود و مانند یک آتش‌سوزی تدریجاً به جاهای دیگر نیز سرایت می‌کند.

در شک باید فرهاد وار به تسخیر کوهی از خارا پرداخت، کوهی که خیلی آسان پدید آمده است، اما بسیار مشکل تسخیر می‌شود. درست مانندکوه بی‌ستون که با یک «کن فیکون» پدید آمد، بدون دخالت فرهاد؛ اما تسخیر آن به‌عهده فرهاد گذاشته شد! افکار ما نیز نه به‌وسیله ما و به کوشش ما، بلکه بر اثر تعلیم و تلقین، به‌صورت یک مجموعه یقینی، به استواری کوه‌‌ها پدید آمده‌اند و به قول معروف همانند نقشی بر سنگ‌اند. اکنون ما با این سنگ روبه‌رو هستیم! اما به‌هر حال باید دست به کار شد.

شک در فلسفه، به منزله «یقظه» در سلوک است. چیزی که مشکل به دست می‌آید و مشکل می‌آفریند! اما با این‌همه دردسر، هم‌چنان ضروری و با شکوه است.

در این‌باره به نظر من بزرگ‌ترین فتوا و نظر از طرف یک عالم دینی، فتوای «ابن‌جبائی» (فوت 326 هـ) و«ابوهاشم» (فوت 321هـ) است. آن‌جا که بحث از «نخستین واجب» است، گروهی نخستین واجب را بر انسان، «معرفت خدا» دانسته و گروهی دیگر «نظر» یعنی اندیشه و استدلال را نخستین واجب انسان شمرده‌اند؛ اما این دو نفر نخستین واجب هر انسان را «شک» می‌دانند. به این دلیل که تا شک نباشد، اندیشه ممکن نیست و چون اندیشه نباشد، نمی‌توان به معرفت دست یافت.[20]

شک، این گام ضروری و اجتناب‌ناپذیر در تحقیق از هرجا که آغاز شود، انسان گامی به پیش نهاده و تیشه‌ای بر دیوار زندان یقین زده است. این آغاز تلاش در راستای پژوهش است. گویا ریشه اصلی کلمه شک در لاتین خالی از ایهامی به پژوهش و تحقیق نیست. منظور ما نیز از شک جز این نیست. شک یعنی داوری‌های خام ذهن خود را به دیده نقد نگریستن. برخلاف آن‌که چنین روشی را به دکارت نسبت داده‌اند، می‌بینیم که در تاریخ تفکرات اسلامی، بسی جلوتر از دکارت، این مسأله مطرح بوده است. می‌بینیم که ابن‌جبائی و ابوهاشم، آن را به‌طور جدی مطرح کرده‌اند.

ج. آیا شک که برابر با جهل و نادانی است،‌ می‌تواند هدف انسان جویای حقیقت باشد؟

عده‌ای شک را پدیده‌ای نامیمون و ویرانگر نظام علمی و ارزشی دانسته و از آن گریزانند. اینان حق دارند؛ چون شک، جهل است و انسان تشنه علم است. اما باید از این نکته غفلت نکنند که شک هدف نیست؛ بلکه وسیله‌ای برای دست یافتن به هدف اصلی و نهایی یعنی علم و آگاهی است. سخن ما این نیست که شک از یقین بهتر است، بلکه سخن ما آن است که اگر کسی به دنبال یقین و آگاهی باشد، باید از رهگذر شک، به سوی هدف خودگام بردارد. بشر سال‌های سال فهم خود را از جهان، براساس یافته‌های حسی خود شکل داده و تعداد زیادی از گزاره‌های خودساخته‌اش را هم بر آن‌ها افزوده بود. نخستین فیلسوفانی که قوای ادراکی بشر را زیر ذره‌بین برده و به ارزیابی توان و امکانات دستگاه ادراکی وی پرداختند، اساسی‌ترین نقش را در کامیابی علمی انسان به عهده گرفتند. نقادان و شکاکان همیشه راهگشا بوده‌اند. اگر ما به پیشداوری‌ها و داوری‌هایمان به دیده نقد ننگریم، ممکن است برای همیشه در غفلت بمانیم و گامی به جلو برنداریم.

بنابراین یک محقق دست به شک می‌زند تا راه یقین را کشف کند، نه این‌که در شک بماند. شک سرمنزل مقصود نیست، شک وسیله و روش است و بس.

د. آیا شک و ترویج آن به زیان حق و حقیقت نیست؟ چرا؟

از آن‌جا که شک را برابر با نادانی و ویرانگری می‌دانند، ترویج آن را به صلاح عقل و منطق نمی‌دانند. اینان به خطا چنین می‌اندیشند که وظیفه هر انسانی حمایت از یقین و تلاش برای حفظ یقین است؛ نه تبلیغ و ترویج و بزرگداشت شک و شکاکان. پس از سخنرانی بنده، در ارجمندی شک (انجمن فلسفه، 30 دی‌ماه 1375)، یکی به شدت چنین معترض بود:

«ما چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزیم و تو می‌خواهی که آن مقدار ناچیز باقیمانده ایمان‌مان را هم بر باد شک و حیرت بدهی»!

گفتم:

«‌ایمانی که به هر بادی بلرزد، به چیزی نیرزد! از مسیر شک بیا که اگر به ایمانی رسیدی، هرگز در خطر لرزیدن نباشد»!

آن‌چه این‌گونه افراد را نگران می‌کند، چیزی جز تنگ‌نظری و نادانی نیست؛ زیرا:

نخست آن‌که چنین اشخاصی مطمئن‌اند که بر حق‌اند! و این اطمینان ـــ چنان‌که گذشت ـــ تنها از تقلید و تلقین سرچشمه گرفته است؛ در نتیجه هرگونه تردید در عقاید خود را عیناً انحراف از حق و رفتن به بیراهه تلقی می‌کنند؛ به همین سبب تا می‌توانند از حریم  ایمان خود دفاع می‌کنند.

دوم این‌که اینان در این کره خاکی، تنها خود و دین و مذهب خود را می‌بینند و به میلیاردها انسان دیگر و ده‌ها دین و مذهب دیگر توجهی ندارند. در صورتی که عقل و منطق ایجاب می‌‌کند که فکر بازتری داشته و مصالح جامعه بشریت را یک‌جا در نظر بگیریم. بی‌تردید مصلحت همه  انسان‌هایی که همانند خود ما باید به بیراهه نروند و پیرو آیین درستی باشند نه در جزمیت و اصرارشان بر موضع کنونی خودشان،‌ بلکه در شک و نقد خردمندانه از عقاید و افکار سنتی و موروث آنان است.

‌بسیار روشن است که اگر از این دو نکته غفلت نکنیم، باید تمام تلاش خود را در ایجاد جو نگرش انتقادی به عقاید، افکار و قوای ادراکی خود به‌‌کار گیریم.

بدون تردید اگر همگان نقد خود را عیاری بگیرند و انسان‌ها در ارزیابی معتقدات و فکر و فرهنگ خود، صادقانه اقدام کنند، نتیجه کار به سود حق و به زیان باطل خواهد بود؛ بنابراین آنان‌که به حقانیت و مقبولیت مکتب و فرهنگ خود باور دارند، از این خیزش و اقدام هراسی به‌خود راه نمی‌‌دهند «آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است.»

بنابراین تمامی جوامع بشری که هر یک عقاید و فرهنگ خود را بهترین و صحیح‌ترین فرهنگ و عقیده می‌دانند، با جرأت به نقد و ارزیابی برخیزند و مطمئن باشند که همگی در مسیر حق گام برداشته‌اند؛ برای این‌که انسان فطرتاً حقجوی و حق‌خواه است. در این جست‌وجوی همگانی، حتماً حق و حقیقت طرفداران بیشتری خواهد یافت. حق از آگاهی و هشیاری آسیب نخواهد دید. آن‌چه حق را آسیب می‌زند، غفلت و نادانی است، روشن اندیشان غرب  به این نتیجه رسیده بودند که:

«بدترین دشمن دانش، شک نیست، بلکه حکم جزمی است. آن نیرویی که زخم کاری را بر پیکر دانش می‌زند، نفس نادانی نیست، بلکه آن نادانی است که لباس حقیقت می‌پوشد و می‌‌خواهد به جای حقیقت بنشیند؛ زیرا که این‌جا مسأله بر سر اشتباه نیست، بلکه بر سر فریب است؛ بر سر توهمی  نیست که ندانسته پیش آمده باشد، بر سر توهمی است که عقل انسانی به دست خود به‌وجود می‌‌آورد و تارهای آن را هرچه بیشتر به دست و پای خود می‌تند. این دستور کار نه فقط در مورد دانش، بلکه در مورد ایمان هم مصداق دارد. شق مقابل ایمان حقیقی بی‌ایمانی نیست، بلکه خرافه‌پرستی است؛ زیرا که خرافات ریشه ایمان را می‌جود و سرچشمه دین را می‌خشکاند؛ بنابراین خرافه‌پرستی، دشمن مشترک دانش و دین است و نبرد با او نخستین و عاجل‌ترین وظیفه این‌‌ها است.»[21]

و عمل به این وظیفه جز با نگرش نقادانه و شک‌آلود، به محتوای ذهن ممکن نیست. در یک کلام آنان‌که باورها و احکام ذهن و فکر خود را برحق می‌دانند، نه تنها نباید از اتخاذ چنین روشی بیمناک باشند، بلکه باید در ترویج آن هم بکوشند، تا زمینه رهایی دیگران را نیز از خرافه و باطل فراهم سازند تا شاید انسان‌های بیشتری از تفکر استوار و ایمان مستند به دلایل روشن برخوردار گردند.

از این‌جا است که دعوت غرب به پلورالیزم، در حوزه دین که متأسفانه گاه بعضی از شخصیت‌های اسلامی هم با آن همصدا می‌شوند، اولاً جنبه سیاسی دارد، ثانیاً از شکاکیت و یأس غربیان ناشی است؛ وگرنه کاملاً به زیان حق و حقیقت بوده و راه هرگونه بحث و نقد و جست‌وجو را می‌بندد. به جای دعوت به سازش و سکوت باید به همدلی و پژوهش همگانی دعوت کرد که سرانجام انسان می‌‌تواند حق را از ناحق تشخیص دهد.

بنابراین باید بدون هیچ ملاحظه و مسامحه، به دور از تعارفات سیاسی مردم را به راه دانایی و دانش‌افزایی سوق دهیم؛ هرچند در حد دانستن ندانستن‌ها. سود بشر و سود حقیقت در آگاهی و حرکت است، نه غفلت و جمود!

2. ابراهیم برای یافتن راه حق، به تفکر و نظر در پدیده‌های جهان (آیات الاهی) روی می‌آورد: «بدینسان عجایب آفرینش را در آسمان و زمین در برابر ابراهیم قرار دادیم تا با مشاهده  این‌ها (از این شک) به یقین راه یابد»[22]در این‌جا از تذکر این نکته ناگزیریم که در قرآن‌کریم بر اهمیت حس و مشاهدات حسی بسیار تأکید شده است؛ برای نمونه تنها به چند مورد اشاره می‌کنیم:

الف. ارائه آیات بیشتر به محسوسات مربوط است؛ مانند: «آیات خود را در آفاق و انفس در برابر دید آن‌ها قرار می‌دهیم تا بر آنان روشن گردد که خداوند حق است».[23] «به بنی اسرائیل گفتیم که پاره‌ای از آن گاو کشته را به تن آن مرده بزنید، بدینسان خداوند مرده را زنده می‌‌کند و آیات خود را نشان می‌دهد تا بتوانید به خردورزی بپردازید»[24]و نیز از مشرکان می‌خواهد که خلقت و تأثیر خداوندان خود را در همین جهان خاکی نشان دهند.[25]

ب. دعوت به‌نظر و مشاهده محسوسات مانند: مشاهده پرندگان،[26]گیاهان،[27]جریان آب،[28]چهارپایان[29]و خلقت زمین و آسمان.[30]و حوادث گذشته و جریان تاریخ،[31]شب و روز [32]و پدیده‌های در دسترس زمین و آسمان[33]و موارد دیگر.

3. نخستین باور ابراهیم. در این جست‌وجو حضرت ابراهیم در شب تاریک به این نتیجه می‌رسد که فلان ستاره پروردگار او است، اما ابراهیم به این علم و آگاهی قناعت نمی‌کند، بلکه به بررسی و نقد آن نیز می‌پردازد؛ برای این‌که انسان به‌خاطر محدودیت نیروهای ادراکی و امکانات دستیابیش به کائنات همیشه باید به این نکته توجه داشته‌باشد که دانش و معرفت او نیازمند اصلاح و تکمیل است. قرآن‌کریم این نکته را با دقیق‌ترین بیان مورد تأکید قرار داده است: «بهره شما از دانش و معرفت جز اندکی نیست».[34]

4. کشف خطا در معلومات. ابراهیم با بررسی و نقد علم خود به خطا و کاستی آن پی می‌برد. بدینسان که با مشاهده غروب ستاره به این نتیجه می‌رسد که در باور خود اشتباه کرده است؛ بنابراین از آن باور باز می‌گردد که «من چیزی را که غروب کرده و ناپدید گردد دوست ندارم»[35]

5. تکرار بررسی و آزمون در جهت تکمیل علم و آگاهی و کاستن از خطا و نقصان. حضرت ابراهیم در ادامه بررسی‌هایش ماه و خورشید را به ترتیب به‌خاطر مشاهده برتری آن‌ها به‌عنوان پروردگار خود انتخاب می‌کند؛ اما باز هم بر اثر بررسی و نقد دیدگاه خود از آن باورها نیز دست بر می‌دارد؛ زیرا هیچ‌یک از ماه و خورشید را به‌دلیل تغییرپذیری و ناپدید شدن شایسته خدایی نمی‌داند.[36]

6. سرانجام به باور  عقلانی قابل توجیه می‌رسد که از همه این آیین‌های شرک و بت‌پرستی دوری جوید و رو به سوی آفریدگار واقعی زمین و آسمان ‌آورد.[37]

7. پایداری بر عقیده حق و ایستادگی در برابر جدل مخالفان. حق و حقیقت هرگز قابل مصالحه نیست. حضرت ابراهیم با قوم خود به بحث می‌پردازد و اعلام می‌دارد که از خدایان دروغین آنان باک ندارد و امن و آرامش  را شایسته کسی می‌داند که به راه راست رفته و باور خود را از کاستی‌ها بپالاید.[38]

آگاهی یک ضرورت است. آگاهی اصیل خود محور و قبله است، نه دکان و وسیله.  انسان آگاه نمی‌تواند آگاهی خود را فدای مصلحت کرده یا به قیمتی بفروشد. از این‌جا است که پیامبر اسلام(ص) فرمود: به‌خدا سوگند اگر خورشید را به دست راست و ماه را به دست چپم بسپارند، تسلیم تهدید و تطمیع آنان نخواهم شد.[39]

چنان‌که سقراط با اطمینان جام شوکران را به سر کشید اما از معرفت و آگاهی خود دست برنداشت. اکنون ابراهیم(ع) به‌عنوان سرمشق  انسا‌ن‌ها در برابر هرگونه تهدید ایستادگی می‌کند تا جایی که تصمیم می‌گیرد او را بسوزانند. باز هم تسلیم نمی‌شود.[40]

پیدا است کسانی‌که دانش خود را وسیله کار و کسب قرار داده و به‌خاطر مال و جاه تن به‌ هر مصالحه ومعامله‌ای می‌دهند، در حقیقت از معرفت و دانش بهره‌ای ندارند.

8. تلاش در جهت گسترش تحقیق و دانش. چنان‌که گفتیم، دانش هیچ انسانی در هیچ مرحله‌ای بی‌نیاز از اصلاح و تکمیل نیست. حضرت ابراهیم در این‌‌باره  نیز سرمشق انسان‌ها است. او با این‌که یک پیامبر است، از خدا می‌خواهد که چگونگی زنده کردن مردگان را به او نشان دهد. خداوند می‌فرماید: ای ابراهیم، مگر به این‌موضوع ایمان نداری؟ او در پاسخ می‌گوید: چرا، اما می‌خواهم به اطمینان و آرامش درونی برسم. آن‌گاه خداوند چهار پرنده‌ای که حضرت ابراهیم به‌دست خود آن‌ها را کشته و تکه‌تکه کرده و هر تکه‌ای را بر سر کوهی نهاده بود، زنده می‌کند.[41]

و این نشان می‌دهد روش کسانی‌که به مجموعه محدودی از  معلومات دیگران (نه معلوماتی که خودشان به‌دست آورده باشند) قناعت کرده و با هرگونه نقد، تحول و توسعه معلومات مخالفند تا چه اندازه از روش قرآنی دور افتاده‌اند.

دو. موانع نقد و نوآوری

در شرایط کنونی فکر و فرهنگ ما، نقد و نوآوری در علوم انسانی، به‌ویژه در فلسفه و کلام بسیار دشوار است. این دشواری به نظر من علل و عوامل گوناگون دارد که به‌طور کلی آن‌ها را در دو گروه می‌توان بررسی  کرد:

ـــ  علل معرفت‌شناختی.

ـــ  علل مربوط به روش آموزش و پژوهش.

پیش از توضیح این دو مورد، لازم می‌دانم که نخست  به نقاط مثبت، عوامل، زمینه‌های مثبت و سازنده موجود در فکر و فرهنگ خود توجه کنیم  تا با ذکر عوامل دشواری نقد و نوآوری، دچار یأس و دلسردی نشویم؛ زیرا روی هم رفته اکنون شرایط و امکانات ما برای تفکر، تجدد و نوآوری به هیچ وجه با شرایط قرن شانزدهم و هفدهم اروپا قابل مقایسه نیست. بنابراین هیچ عذری برای کوتاهی‌ ما وجود ندارد. در این‌باره از عوامل بسیاری می‌توان نام برد، از جمله :

1. شرایط دینی بی‌نظیر: اسلام  تنها دین عقلانی دنیا است که  اصول و مسائل آن با اندیشه و زندگی بشر سازگار است، به همین سبب شرایطی در قلمرو نفوذ خود  ایجاد می‌کند که ادیان دیگر درست بر ضد آن شرایط پا می‌فشارند؛ از جمله:

الف. اعتبار دادن به‌ انسان. در حالی که ادیان دیگر در پی تسلیم بی چون و چرای انسان بوده و هرگونه اندیشه و استقلال او را شیطنت و گستاخی شمرده و برای سعادت او خطرناک می‌‌دانند؛ اما اسلام، کسی را که به استقلال خود و اعتبار اندیشه‌اش متکی نباشد، به قلمرو خود راه نمی‌دهد. برای مقایسه اسلام با مسیحیت، در این زمینه کافی است که فقط علت هبوط آدم و معنای ایمان را در نظر بگیریم.

ب. تکیه بر «فردیت» انسان‌ها. در ادیان دیگر از جمله در مسیحیت، هر کسی برای خودش یک آدم مستقل نیست؛ بلکه شخصیت او جزئی از کل است. آن هم جزئی که بیشتر ابزار و خدمت‌گزار است. در دنیا جزئی از نظام کلیسا و حاکمیت، و در
آخرت نیز جزئی از مسیح!

انسان روشن‌اندیش عصر جدید غرب، با تلاش جانکاه در پی احیای فردیت  انسانی است. اگرچه توفیق او در این زمینه بسیار چشمگیر است، اما رسوبات فکر و فرهنگ دیرین، همچنان بر نظام لیبرال دموکراتیک غرب سایه افکنده است. انسان در جوامع غربی،  هنوز هم بیشتر جزئی از کل است؛ اگرچه کلیسا جای خود را به حزب و دولت داده باشد.

ج. تشویق تلاش  علمی انسان. در حالی که کلیسا  اعتبار شخصیت و تلاش انسان را نفی کرده، او را در حوزه علوم تنها به‌عنوان مشتری و مراجعه کننده می‌پذیرفت، بسیار طبیعی بود که از تلاش آزاد و فردی او، نه تنها در فهم و تفسیر متون دینی، بلکه در قلمرو درک و تسخیر طبیعت نیز به خشم آید و برای جلوگیری از این گستاخی نامشروع دست به کار شود!

ستیز و درگیری کلیسا با دانش جدید، بر سر مسأله علمی نبود که مثلاً زمین می‌گردد یا نمی‌‌گردد! برای این‌که هر دو طرف این مسأله با اشارات متون قابل قبول بود (نقض‌الفرض!) مشکل اصلی کلیسا این بود که انسان خودسرانه دست به کار شده و می‌خواهد در موقعیت خود نسبت به  کلیسا تغییراتی ایجاد کند! جنگ‌، جنگ‌ مرجعیت و اعتبار بود! نه مسأله علمی!

اما اسلام و علمای اسلام هرگز فهم و تسخیر را در انحصار خود ندانسته، بلکه همه را به تدبر و تأمل در آیات تدوینی و تکوینی خداوند  تشویق کرده‌‌اند. در حوزه دیانت، در اصول و فروع تقلید ناپسند و نکوهیده است! در حوزه علوم، نه تنها همه یا قسمتی از علوم بشری تقدیس نشده، بلکه به استقلال و غیر دینی بودن علوم نیز تأکید شده‌است؛ بنابراین جنگ علم و دین همان‌قدر که در غرب جدی و معنا‌دار است، در قلمرو اسلام، ساختگی و بی‌معنا است.[42]

بنابراین راه هرگونه فهم، نقد و نوآوری در جهان اسلام باز است و هیچ کس در تغییر عقیده‌اش نسبت به مسائل علوم و فلسفه مشکل نداشته و نخواهد داشت. با وصف این، وارونگی‌هایی در شرق و غرب وجود دارد که واقعاً جای تأمل‌اند!

از جمله:

الف. کلیسا در اوایل قرن ششم م.‌ (529) آکادمی افلاطون را بسته و در قرن سیزدهم م. (1260) تعالیم ارسطو را تقدیس و تعلیم آن را در مدارس مسیحی اجباری می‌کند. در حالی‌که در قرن سوم هـ . معارف یونانیان با محوریت ارسطو وارد جهان اسلام و در قرن پنجم هـ . این تعالیم تحقیر و تکفیر می‌شود و، نفوذ تعالیم هندی و نوافلاطونی با عنوان تصوف و عرفان به اوج می‌رسد؛ یعنی غرب از اشراق به عقل از آسمان به زمین بازگشت و ما برعکس، از روشنایی عقلانیت فلسفه و اعتزال به فضای تاریک و وهم‌آلود تصوف و اشعریت روی کردیم.

ب. بر اثر همین رویکردها، درست در زمانی‌که غرب به تأسیس دانشگاه، با دانشکده و رشته‌های تحصیلی گوناگون می‌پرداخت، ما به همت غزالی به تکفیر و تحریم فلسفه و همه رشته‌های علوم طبیعی و ریاضی پرداختیم! و اصولاً تفکر و اندیشیدن را خطرناک شمرده، عقل را شیطانی دانسته و هر که را خواستیم مسخره کنیم «دانشمند» نامیدیم!

به هرحال شرایط دینی مساعد برای حرکت فکری و نوآوری در جهان اسلام وجودداشته و دارد. گرچه بهره‌برداری از آن شرایط و امکانات، مناسب نبوده و نیست.

2. شرایط محیطی. امروز از نظر محیط نیز شرایط و امکاناتی داریم که می‌‌توانند در حرکت فکری ما مؤثر باشند؛ از جمله:

الف. برخورد آرا و عقاید. همیشه دسترسی به آرا و عقاید گوناگون از عوامل حرکت فکری بوده و می‌باشد. دوره زندگی از این بابت، یک دوران بسیار خوب است. بر اثر رشد و پیشرفت امکانات ارتباطی، هرکس در هر گوشه دنیا می‌تواند به آسانی از صدها گونه مکتب، طرز تفکر، عقیده و آرا آگاه گردد.

ب. دستاورد دیگران. ما با امثال  صدرا و حتی با حاج ملا هادی سبزواری، با کمتر از یک قرن فاصله، این فرق مهم و  کارساز را داریم که ما حجم عظیمی از دستاوردهای علمی، فلسفی و معرفت‌شناختی جدید دیگران را در اختیار داریم که بر مبنای آن‌ها می‌توانیم در بسیاری از مبانی و مسائل موجودمان به بازشناسی، اصلاح، تکمیل و تجدید نظر بپردازیم.

ج. امکان ابداع و نوآوری. شرایط امروز نه تنها به ما  اجازه و فرصت اندیشه و اظهارنظر می‌دهد، بلکه ما را به این کار تشویق هم می‌کند. بسیاری از تنگ‌نظری‌ها و سخت‌گیری‌های قرن شانزدهم و هفدهم غرب در جامعه ما وجود ندارد. علاوه بر این‌که انسان متفکر امروز از امکانات بسیاری برای اظهار نظر برخوردار است که در قرون گذشته اثری از آن‌ها نبود. از  اینترنت گرفته تا مجلات، از داخل گرفته تا خارج.

بنابراین چنان‌که گفتیم، اگر نتوانیم کار کنیم، از ناتوانی و قصور و تقصیر خودمان است.

حال باید دید که عوامل منفی و بازدارنده ما از حرکت فکری و نوآوری کدام‌اند؟

چنان‌که گفتیم، این عوامل در دو زمینه جداگانه وجود دارد: یکی معرفت‌شناسی و دیگری روش آموزش و پژوهش که به توضیح مختصر هر دو مورد می‌پردازیم:

1. عوامل بازدارنده معرفت‌شناختی. به نظر من معرفت‌شناسی ما در سه مورد خوش‌باورانه، فریبنده، غرور آمیز و در نتیجه باز دارنده است، به شرح ذیل:

 الف. باور به توان فهم همه جهان. به‌گونه‌ای‌که ذهن حکیم  ما، عالمی است برابر با جهان عینی؛ برای نمونه ابن‌سینا، سهروردی و صدرا هیچ حوزه و قلمروی را بیرون از توان فهم بشر نمی‌دانند.

ب. باور به توان فهم یکباره و یکپارچه اشیا. موجودات طبقه‌بندی شده‌اند. ماهیت و حقیقت طبقات هم روشن است. کافی است که شما جنس و فصل چیزی را بدانید، دیگر آن چیز برای شما شناخته شده است؛ مثلاً اگر بدانید که انسان «حیوان ناطق» است، او را شناخته‌اید و مجهولی برای شما باقی نمانده است؛ به عبارت دیگر ذهن همیشه یا جاهل مطلق است یا  عالم مطلق؛ بنابراین شبهه چگونگی طلب مجهول مطلق، برای ما یک شبهه جدی است!

ج. توان فهم نهایی. در معرفت‌شناسی ما یقین عبارت است از باور به گزاره‌ای بدان‌گونه که اصل گزاره ضروری و خلافش محال و غیرممکن باشد.

نقش این تعریف در برخورد ما با دیدگاه بزرگان، نیازمند توضیح نبوده و نیز نقش آن در امکان و عدم امکان نقد برای همگان روشن است.

1. عوامل بازدارنده روشی. از عوامل روشی نیز به چند مورد اشاره می‌کنیم:

الف. اغراق در اعتبار گذشته. در این نگرش هر استادی از شاگرد خود تواناتر بوده و فهمش بیشتر و عمیق‌تر است. غافل از این‌که اگر این دیدگاه درست باشد، باید روزبه‌روز دانش و معرفت ضعیف‌تر گردد! بدیهی است که چنین دیدگاهی هرگونه نوآوری را بر خلاف شأن گذشته دانسته و نوعی گستاخی بی منطق می‌شمارد! در نتیجه کسی مؤدب و با معرفت است که عمر خود را صرف شرح، تفسیر و ترویج آثار گذشتگان ساخته، در نهایت باکمال اخلاص و صداقت اظهار کند که هنوز پس از عمری تدریس و تحقیق نیازمند استاد و راهنما است تا فلان اثر گذشتگان را درست و کامل بفهمد!

ب. معرفت فراگیر  پیشینیان. نتیجه طبیعی ضمیمه کردن اشکال پیشین (الف) روشی به اشکالات معرفت‌شناختی یاد شده آن است که چنین باور کنیم که دانش گذشتگان از لحاظ کیفی و کمی از خطا و نقصان منزه است. با چنین باوری خود را از تلاش مجدد علمی بی نیاز دیده، تنها وظیفه مهم خود را آن می‌دانیم که هرچه نیاز داریم، از آثار گذشتگان استخراج کنیم؛ حتی در مسائلی که اصلاً در زمان گذشته مطرح نبودند! مثلاً پدیدارشناسی، دموکراسی و امثال این‌ها.

ج. هدف آموزش، کسب علم است، نه رویارویی با واقعیت. در این نگرش بر اساس اشکالات پیشگفته، آموزش انتقال علم است، نه درک جهان؛ یعنی معلم که مطالب علمای گذشته را می‌داند، بر آن می‌‌کوشد تا قسمتی از آن مطالب را به دانشجو بیاموزد؛ به همین دلیل:

اولاً . علوم عقلی نیز به‌صورت معارف نقلی تدریس می‌شود؛ یعنی معلم مدعی می‌شود که او و در مواردی تنها  او! این مطالب را درست می‌فهمد و می‌تواند به دیگران هم بیاموزد! چنان‌که معلمان ما غالباً‌ چنین‌اند. در صورتی که روش درست آموزش آن است که معلم شاگرد را با واقعیت روبه‌رو ساخته، او را به فهم جهان هدایت کند. تجارب گذشتگان و حاصل تلاش آنان را نیز برای کمک به فهم بهتر دانش‌آموز در اختیار وی بگذارد. آزمایشگاه در کنار تدریس یعنی همین.

ثانیا. حافظه محور کار باشد، نه قوای ادراکی شاگرد. پیدایش کتاب‌های فشرده و منظوم به همین روش مربوط است. حکمت را به نظم می‌کشند تا شاگرد حفظ کند!

د. تمرکز بر مفاهیم و اصطلاحات، به جای توجه به واقعیت عینی. یعنی دانشجو بی‌آن‌که بداند به کدام مجهول مربوط به کدام پدیده می‌پردازد، آموزش را با تعریف مفاهیم و اصطلاحات پی می‌گیرد. و با تحلیل مفاهیم به نتایجی دست می‌یابد؛ حالا چه باید کرد؟

بنده پیشنهاد خود را در این‌باره در موارد ذیل خلاصه می‌‌کنم:

الف. از شک و نقد نهراسیم.

ب. مانند گذشته، به حال و آینده هم اعتبار دهیم.

ج. آثار گذشته را، حقیقت ناب ندانیم، بلکه کار انسان‌هایی بدانیم  که به‌هرحال انسانند و در معرض خطا و نقصان.

د. گذشتگان کار را تمام نکرده‌اند، ما هم باید به‌نوبه خود بکوشیم.

هـ . به همه کسانی که می‌‌خواهند فکر  کنند، فرصت دهیم و کمک کنیم.

و. نوآوری را تحقیر و احیاناً تکفیر نکنیم.

ز. تفکر فلسفی و فلسفه را جدی بگیریم و آن را وسیله نان و نام قرار ندهیم.

ح. بر عقل و خردورزی توجه کرده، نیروها و امکانات خود را به بیراهه نکشیم.

ط. از واقعیت غفلت نکنیم؛ در نتیجه دستاوردهای علوم و اندیشه‌های جدید را به‌صورت جدی در تفکر فلسفی خود مورد توجه قرار دهیم.

پی‌نوشت‌ها:



*  استاد دانشگاه علامه طباطبایی



[1]. اسلامی، حسن، «اخلاق نقد»، قم، دفتر نشر معارف، بهار 1383، برگزیده پنجمین جشنواره دین‌پژوهان کشور درسال 1382.

[2]. همان، ص 33.

[3]. همان، صص 37 ـــ 62.

[4]. همان، صص 66 ـــ 75.

[5]. همان، صص 77 ـــ 99.

[6].  همان، صص 103 ـــ 112.

[7]. همان، صص 113 ـــ 161.

[8]. از یقین تا یقین که در دست چاپ است.

[9]. نحل(16): 78.

[10]. انعام(6): 116.

[11]. انبیاء(21): 24.

[12]. انعام(6): 4.

[13]. گمپرتس، تئودور، «متفکران یونان»، ترجمه محمدحسن لطفی، تهران، خوارزمی، 1375، ص 337. به نقل از ارسطو، «طبیعیات»، کتاب دوم، فصل چهارم، بند 4.

[14]. نجم(53): 23.

[15]. روم(30): 32؛ مومنون(23): 53.

[16]. زمر(39): 17 و 18. «بر آن بندگانم بشارت ده که سخن‌ها را شنیده و بهترین آن‌ها را برای پیروی بر می‌گزینند».

[17]. ممتحنه(60): 4؛ انعام(6):‌74.

[18]. درباره جبائی‌ها: جوینی، امام الحرمین، الشامل فی اصول‌الدین، تهران 1360 ص 15؛ سیوری حلی، «ارشادالطالبین»، قم، نشر کتابخانه‌ آیت‌الله مرعشی، 113 و برای نظر آقای حسن‌زاده در این مورد: حسن حسن‌زاده آملی، «معرفت نفس»، دفتر 2، تهران، علمی و فرهنگی 1361، ص 292.

[19]. دکارت، رنه، «گفتار در روش».

[20]. امام‌الحرمین، پیشین و منابع دیگر که در چند صفحه پیش آوردیم.

[21]. کاسیرر، ارنست، «فلسفه روشن‌اندیشی»، ترجمه نجف دریابندری، ص 218.

[22]. انعام(6):75.

[23].فصلت(41): 53.

[24]. بقره(2): 73.

[25]. احقاف(46): 4؛ لقمان(31):‌11.

[26]. نحل(16): 79.

[27]. شعراء (26): 7.

[28]. سجده(32):27.

[29]. یس(36): 71.

[30]. اسراء(17): 99.

[31]. انعام(6): 6؛ یس(36): 31.

[32]. نحل(27): 86.

[33]. سبا(34): 9.

[34]. اسراء(17): 85.

[35]. انعام(6): 76.

[36]. انعام‌(6): 77 و 78.

[37]. نبا(78): 6 و 79.

[38]. انعام(6): 80 و 82.

[39]. هیکل، محمد، «حیاة محمد»، چاپ مصر، ص 109.

[40]. انبیاء(21): 51 ـــ 71.

[41]. بقره(2): 160.

[42]. البته با گروهی که اخیراً فلسفه یا عرفان را با اسلام  و اهل بیت(ع) گره می‌زنند، کاری ندارم.

 
©کلیه حقوق این سایت متعلق به کاشی سنتی رنجبران به شماره برند 333592 می باشد
طراحی و توسعه شرکت مهندسی بهبود سامانه فرا ارتباط