ناحیه کاربری
صفحه اصلی
درباره ما
تاریخچه
معرفی ما
خدمات ما
گواهینامه ها
اخبار و رویدادها
اخبار و رویدادها
مقاله ها
کاشی سنتی
کاشی گنبد و محراب مساجد
کاشی تکی طرح اسپانیایی
کاشیهای مراکشی
کاشی هفت رنگی حسینیه ها و مساجد
کاشی چهره ومینیاتور
ساخت انواع سر درب فروشگاه ها
تابلوهای قالیچه و گل مرغ
انواع کاشیهای سفره خانه سنتی
دیگر محصولات سفارشی
گالری
تابلو آیه تکی
چهره روی کاشی
سردرب
سفارشی
سفره خانه
طرح اسپانیایی
عکس اماکن مذهبی
فروشگاه
قالیچه
گره های ترکیبی
گنبد
محراب
محراب نما
مینیاتور و منظره
هفت رنگی
ارتباط با ما
تماس با ما
مقاله ها
صفحه اصلی
مقاله ها
شکلگیری سازمانهای نوین بر محور مدیریت دانایی
شکلگیری سازمانهای نوین بر محور مدیریت دانایی
1402/01/21
hc8meifmdc|2011A6132836|Ranjbaran|tblEssay|Text_Essay|0xfcff3ea511000000c409000001000100
شکلگیری سازمانهای نوین
بر محور مدیریت دانایی
محسن قدمی
چکیده
تغییر در جوامع بشری، امری محتوم و گریزناپذیر است. دگرگونی امری فراگیر بوده و به همه ابعاد اجتماع راه مییابد. سازمانها از مهمترین عناصر تشکیل دهنده جوامع بشری هستند و با رشد جامعه، تکامل مییابند… تئوری مدیریت دانایی به عنوان تئوری زندگی مبنای تکامل و تعالی جوامع، سازمانها و گروههای پیشرو شناخته شده است؛ بنابراین در حیطه سازمانی، پیدایش سازمانهای نوین که بر محور مدیریت دانایی ساماندهی شدهاند، از جمله موضوعات مهمی است که باید به آن پرداخت.
بررسی چگونگی این سازمانها با نگاهی نقادانه به مدیریت ثبات و سازمانهای کلاسیک و عدم کارسازی آن در دنیای امروز همراه است.
این مقال بر آن است تا در این راستا به تبیین سازمانهای نوین بپردازد.
مدیریت دانایی در عمر کوتاه خود دستخوش تغییرات مکرری شده و در مدت پانزده سال گذشته مراحل تکوین خود را پیموده است. از حدود سال 1990 تا 1999 تئوریسینهایی که Knowledge Management)) را تعریف کردند، خود نیز برداشت روشنی از آن نداشتند. آنها فکر میکردند که وقتی فنآوریهای نوین در قالب رایانهها و وسایل کامپیوتری در حال شکل گرفتن و تکامل است، اگر سازمانها را بر اساس متخصصان IT و ICT سامان دهند، مدیریت دانایی مستقر شده است. دنیا حدود یک دهه هزینه سنگینی برای این برداشت ناقص پرداخت و ما چون مشغول کار دیگری بودیم، در این هزینه شراکتی نداشتیم و ضرری هم نکردیم.
واقعیت این است که در حال حاضر ما نیز در کشور به دنبال همین مفهوم ناقص هستیم و برداشت شخصی بنده این است که نگاه ما به دولت الکترونیک، صرفاً یک نگاه استقرار فناوریهای نوین است؛ به همین جهت بهکارگیری فعالیتی که با زحمت فراوان عزیزان در این پوشش ساماندهی میشود، به منظور بهکارگیری نظامهای نوین تکنولوژیهای اطلاعاتی و ارتباطی در کشور است که این همان دیدگاه دهه نود است.
در اواخر دهه نود، دنیا به این نتیجه رسید که این جزء، (فناوریهای نوین) لازم است ولی کافی نیست. و دریافتند که اشتباه آنها در این بوده است که فکر میکردند اگر بهجای مهندسان و کارشناسان سازمان، متخصصان IT را جایگزین آنان کنند، این افراد سازمان را به سوی تعالی (Excellence ) میبرند. از شروع قرن جدید بود که این بحث مطرح شد که دانایی به خودی خود ارزش چندانی ندارد و نخستین مفهومی که معنای مدیریت دانایی را تکمیلتر کرد، «انتشار همگانی» دانایی بود که میتوانست ارزشمند باشد؛ ولی همچنان این موضوع مطرح میشد که دانایی تاریخ مصرف دارد؛ یعنی کلمه دانایی با همه زیبایی، مفهومی است که وقتی تاریخ مصرفش گذشت، باید بدون هیچ تعصبی آنرا بهدور ریخت؛ وگرنه چون این دانایی بهروز نیست، وقتی میخواهیم بیهوده بر آن تأکید و اصرار ورزیم، از قافله عقب میمانیم.
امروزه دیگر بحث جدیای درباره مشروعیت نگاههای مدیریت ثبات وجود ندارد؛ زیرا به سادگی قابل درک است که دوران مدیریت ثبات به سر آمده است. آنهایی که هنوز به فکر حفظ وضع موجود هستند، شاید متوجه این موضوع نشده باشند که ما در دنیایی از تلاطمات و تغییرات مکرر قرار داریم که عمدتاً مدیریت سازمانی در خیلی از موارد در آنها دخالتی ندارد و در بسیاری از آنها قادر نیست اقدامی انجام دهد. درطول دهه گذشته، سه نسل فناوری در ادبیات دنیا تغییر کرده است که در مورد نسل اول بهعنوان فناوریهای الکترونیک، اطلاعات خوب و تقریباً کاملی داریم و در مورد نسل دوم یا نظامهای زنده درحال حرکت (Mobility) اطلاعات کمی در اختیار داریم و در مورد نسل آخر یا نظامهای فناوری به ظاهر بینظم ولی مطمئن و ایمن با نظم طبیعی (Chaos Computing) به نظر میرسد که هیچ اطلاعاتی نداریم. حالا ببینید تکنولوژی به عنوان یکی از عناصر متعدد تأثیرگذار در ساختار در طول چندسال سه نسل عوض میکند. اینجا است که میگوییم مدیریت ثبات بهتنهایی قابلیت بحث ندارد. حال این پرسش مطرح میشود که آیا مکاتب منعطف مانند مکتب مدیریت مشارکتی پاسخ روز ما هستند؟
در بررسی ادبیات نوین مدیریت متوجه میشویم که خشت اول تغییرات بنیادین علوم و فناوریهای جدید در سال 1963 ازسوی دانشمندی به نام «لورنز» در کشور آمریکا بهکار گرفته شد؛ ولی در سالهای اخیر از لحاظ ادبیات جدید در قالب نرمافزارهای بعد از 2000 و نظامهای بیسیم، اروپا از آمریکا جلو میزند و نکته جالبتر این که نخستین جوامع و سازمانهایی که این مفاهیم را مورد عمل قرار دادند، کشورهای جنوب شرق آسیا بودند. پس هنگامی که شما بر روی یک عامل بیرونی ساختار که تکنولوژی باشد، اینهمه تغییر میبینید ـ آنهم درشرایطی که زمان بهکارگیری آنها عامدانه ازسوی سرمایهداران دچار تأخیر شده است. ـ این تفکر که واژهای به نام «مدیریت تغییر» برای حل مسئله کافی است، جواب ماست.
یعنی اگر ما بیاییم از شکل «مدیریت سنتی» خودمان به قالب مدیریت تغییر که به نحوی شروعش در همین مکتب مدیریت مشارکتی است منتقل شویم، آیا به جامعه یا سازمان نوین تبدیل شدهایم؟
یکی از رایجترین ویژگیهایی که در مکتب مدیریت مشارکتی در عملیات از آن استفاده کردهاند، مفهومی به نام برنامهریزی استراتژیک است که درکشور خودمان تأثرات مشخصی از این نوع نگاه برنامهریزی استراتژیک داریم و روی بلند مدت بودن آن فکر میکنیم. بدین دلیل واژه برنامهریزی را به عنوان یک روش تحلیلی جزءگرایانه بر روی موضوعاتی که ابتدا، فرایند و انتهایش مشخص است، استوار میکنیم، آیا درواقعیت ما میتوانیم در ده سال آینده مقدرات دنیا را پیشبینی کنیم؟ آیا در دوسه سال گذشته ما واقعاً مسائل و تغییرات را درست پیشبینی کردهایم؟ مثلاً درمورد نفت بهعنوان ثروت ملی همه کارشناسان در تمام موارد تغییرات را درست پیشبینی کردهاند؟ آیا درآمد اضافی نفت را پیشبینی کرده بودیم؟ آیا در برنامهریزی بلندمدت برای آن طرح و پروژه و محل خرج تعریف کردهایم. حال اگر عکس مسئله تصور شود، زمانی که قیمت نفت ناگهان کاهش یابد و درآمد ما نصف شود، پس همین حدود کم میآوریم، حالا چگونه میتوانیم پروژههایمان را براساس برنامهریزی استراتژیک مدیریت کنیم؟ چه کسی «تسونامی» و آثار آنرا در نظام برنامهریزی استراتژیک آسیای جنوب شرقی پیشبینی کرده و در برنامه گنجانده بود؟ فقط در نخستین ساعات، یک میلیون فرصت شغلی از بین رفت و میلیاردها دلار باید برای کاهش ضایعات اولیه و ساماندهی بحران هزینه شود. شایان ذکر است که دیگر امروزه بهدلیل ناشناخته بودن مقصد و آینده و تغییرات و چالشهای مداوم و مستمر در شرایط عدم قطعیت محیطی و محدودیت زمان و تبدیل دایمی نقاط قوت به ضعف و فرصتها به تهدید و بالعکس، کسی در دنیا برنامهریزی درازمدت را برای سوق دادن جوامع و سازمانها به آینده قبول ندارد. بهتازگی آقای «پیتر سنج» تحقیقی درمورد250 سازمان انگلیسی انجام داد و به این نتیجه رسید که فقط حدود 11 درصد آنها نظام برنامهریزی استراتژیک مصوب دارند. در مصاحبه با مدیران و کارکنان این سازمانها مشخص شد اتفاقاتی درعمل صورت میگیرد که با نظام برنامهریزی استراتژیکی آنها نمیخواند. اگر بخواهیم در واقعیت فراتر رویم، به مطلبی از کتاب مدیریت بر ناشناختههاmanaging unknowable) ) ـ که مفاهیم آن جدید است و ازسوی اینجانب و جناب آقای نیازمند ترجمه شده است ـ اشاره میکنم. در سازمانهای نوین، نظام مدیریت دانایی به قدری نهادینه شده است که در شرکت بزرگی مثل کانون وقتی یک نمونه از محصول جدید تولید میشود، مدیرعامل و هیئت مدیره اطلاعی از تولید آن ندارند؛ زیرا سازمان در قالب گروههای تخصصی سامان یافته و شکل گرفته است؛ بنابراین بدون حرف و حدیث و رییسبازی بیمورد مشخص است که به محض طرح موضوع و ورود آن به هیئت مدیره تصویب میشود. جالب است بدانیم که پیشبینی فروش اولیه محصول 5000 عدد، ولی اولین فروش آن در بازار 8000 عدد است. واقعاً چطور میشود در چنین سازمانی نظام برنامهریزی دراز مدت را پیاده کرد، در سازمانهایی که فقط در طول چندسال چندبار محصولاتشان تغییر کرده یا محصولات جانبی جدید به آنها اضافه شده است. حضرت علیابنابیطالب (ع) در فرازی از دعای کمیل میفرمایند: ای خداییکه چراغ فراراه درماندگان و وحشتزدگان در تاریکی هستی (یانورالمستوحشین فی الظلم)، آینده ناشناخته است بنابراین با روشهای کارساز در روشنائی و قطعیت نمیتوان از تاریکی و ناشناختهها به راحتی گذشت.
درشرایطی که پیدایش و مرگ سازمانها در کمتر از چند سال اتفاق میافتد. ما هرچقدر که دلمان بخواهد زمان نداریم که برای ساخت یک مدل عملیاتی برنامهریزی درازمدت سه چهارسال اختصاص دهیم؛ بدین معناکه نمیتوانیم هرچهقدر که میخواهیم این زمان شتابان در گذر را برای شناخت تمامی نقاط قوت و ضعف، تهدیدات و فرصتهای سازمانی صرف کرده، ماتریسهای متعدد را استخراج، آنها را دستهبندی کرده و سپس اولویتگذاری نموده و از درونشان راهکار خارج کنیم. زمان بسیاری به طول میانجامد که در دنیای امروز به ما فرصت آن داده نخواهد شد. به روایت جمله فورچون (fortune) در چند سال گذشته از500 شرکت دنیا، بیش از 150 شرکت گم شدهاند؛ یعنی دیگر وجود خارجی ندارند. چرخه عمر سازمانی در عصر جدید بسیار کوتاهتر از چرخه عمر کارکنان شده است؛ از اینرو باید ادبیاتمان را محتوایی تغییر دهیم که در سرلوحه آنها مفاهیم «نابودی خلاق» و «تنش خلاق» اساس حرکت بهسوی سازمانهای دایماً متغیر و زنده امروزی است.
نابودی خلاق یعنی اینکه دانایی با همه زیباییهایش، زمانی که تاریخ مصرفش به پایان رسید، باید دور ریخته شود تا بتوان سازمان را به آینده پیوند داد و خلاقیت و نوآوری داشت ولی هنوز شعار بسیاری از مدیران ما این استکه مواظب باشید در سازمان تنشی پیش نیاید. میگویند اگر کشتی را اینطور نمیساختند، سفر اولش سفر آخرش میشد. کشتی باید طوری باشد که دایماً در تنش زنده باشد، در موج زنده باشد و ره بپوید. اینجا است که نمیتواند استقرار مدیریت تغییر بهعنوان برنامهریزی حرکت سازمان از نظام مدیریت ثبات به یکبار تغییر کافی باشد. برای سازمانهای «دایماً درحال تغییر» باید بتوان دایماً جهت و مسیر حرکت را دریافت. در یکی از مدلهای عملیاتیسازی مدیریت دانایی بهنام نظام ارزیابی عملکرد متعادل (Balanced Scorecard) نظام مدیریت عملکرد جامع، چندوجهی، الکترونیک و زنده است و مدیریت میتواند هرلحظه به آن دسترسی یابد. شما در طول سال موظف هستید 16 گزارش عملکرد ارائه کنید که 12 گزارش عملیاتی در پایان هرماه و 4 گزارش استراتژیک در پایان هر 3 ماه اساس کار این نظام عملیاتیسازی است که دایماً تصویری شفاف و بروز از جریان انجام کار را گزارش میکند. ما وارد قرنی شدهایم که نامش را قرن موجود زنده (Bionic)؛ واژهای بسیار قویتر و منعطفتر از پویایی ((Dynamic. گذاشتهاند. اگر به رفتار انسان توجه کنید، میبینید که هر روز و شاید هرساعت رفتارش به شکلی است. اگر مشکلی داشته باشد، با همه قصد درگیری دارد؛ اگر مشکل حل شده باشد، به همگان بیدلیل لبخند میزند!، در محیطی که خود را غالب میبینیم، با شخصیت طلبکارانه برخورد میکنیم و در یک محیط مغلوب، آرام میشویم. در کلاس درس به عنوان مدرس، خود را استوار و مسلط نشان میدهیم. در جای دیگر که آموزش میبینیم، شکل شاگرد به خود میگیریم. یک فرد در روز میتواند دهها نقش مختلف بازی کند؛ حتی میتواند در موقعیتهای مشابه، نقشهای مختلف داشته باشد. حال این موجود میخواهد سازمانی بنا کند که این سازمان به منزله موجود زنده است؛ یعنی میخواهد در تلاطم باشد و زنده بماند و کمالجو و متعالی هم باشد. درحالیکه ما در سیستمهایی زندگی میکنیم که به شدت در مقابل تغییر مقاوم هستند. در یک مقالهای که حدود دوسال پیش ترجمه کردیم، مقاومت در مقابل تغییر در آمریکا و اروپا بین 35 تا 40 درصد بیان شد و منصفانه این است که بگوییم در کشور ما بهدلیل علاقمندی اکثریت برای حفظ وضع موجود این آمار میتواند دوبرابر باشد. صورت مسئله این استکه میخواهیم با هم به جلو برویم، میخواهیم نترسیم و ناامید هم نباشیم. بنابراین میخواهیم بدانیم در استدلال و بحث درازمدت ما باید روی چه چیزی برنامهریزی کنیم که در آینده در محیط متلاطم به عنوان یک خمیرمایه غیرمتغیر در دامان تغییرات مکرر، آن را حفظ کنیم. آیا به غیر از انسان با موجود و منبع دیگری مثل فرآیند، سیستم و فناوری میتوان این کار را انجام داد. همه بزرگان امروزی علم بویژه علم مدیریت میگویند هرچه که میخواهید درباره تغییر مستمر بگویید، از واژه «مدیریت بر مدیریت تغییر»(Managing Change Management) استفاده کنید. تغییر مستمر، زنده و با زیربنای فرهنگی مبتنی بر ارزشها و اخلاقیات است.
مفهومی بهعنوان مدیریت ارزش (Value Management)، با برداشتی جدید در مدیریت سازمانی در سالهای اخیر شکل گرفته است که میگوید: بیایید سازمان را بر مبنای ارزشها استوار کنید. تکنیک عملیاتیسازی این مدل به نام مدیریت بهوسیله ارزشها (Managing By Valves) در تعداد قابل توجهی از سازمانهای پیشرو جهانی پیاده شده است. مدلی که تلفیق شایستهای از مدیریت دانایی و ارزشهای انسانی است و به زیبایی، تفکر و احساس را با یکدیگر عجین میکند. مدلهای جدید مدیریت، ارتباط شایستهای با عرفان دارند و شما به راحتی میتوانید در آنها وجود خداوند را ببینید. دلیل روشنی هم دارد؛ زیرا مدلهای نوین مدیریت بر تئوری خلقت یعنی نظامهای طبیعی مخلوق پروردگار یکتا استوار است.
امروزه روشن شده است که حیطه روابط خطی که حیطه مدیریت ثبات نیز در آن است، یک بخش بسیار کوچکی از علم بوده است و حیطه اصلی علم کاملاً در نقاط تلاطم است. چه اتفاقی میافتد که یک جامد تبدیل به مایع یا گاز میشود و شکلش، بافتش و خواصش تغییر میکند. وقتی جامد است زندگی بخش است، وقتی مایع میشود زندگی میگیرد. وقتی با عنصر خاصی ترکیب میشود روحبخش است و زمانیکه با چیز دیگری ترکیب میشود جانگیر است. در این وادی است که اینهمه تغییر با طیف گسترده آن از سال 1970 به بعد بحث روابط و ارتباطات غیرخطیNon Linear Programming) ( را بهعنوان اساس علم مطرح میکند. به راستی برای زنده ماندن در تلاطم چه باید کرد؟ و مهمتر از آن چگونه باید تلاطم را دوست بداریم. بر اساس معادلات جدید، تمامی قطببندیها و مفروضات در پهنه گیتی در حال تغییر است. یکسری از کشورها با اتکا به مزیتهای نسبی فکری و معنوی خود، بیشتر از سایرین آقایی میکنند. به طور قطع بهترین کارشناسهای فناوری نوین هندیها هستند؛ بدین دلیل که هرچند استعمار پیر کشور آنها را تسخیر کرد و در زمانی منابع آنان را به تاراج برد، ولی در سطح جهانی زبان انگلیسی را نیز به آنها یاد داد. درشرایطی که دیگران مشغول یادگیری زبان انگلیسی هستند که بفهمند چه اتفاقی افتاده است، اینها جلوتر در حال دسترسی به دستاوردهای بهتری هستند. آیا قابل باور است که بگوییم کل نظام تعمیرات مخابراتی کشور جهان اولی مانند انگلستان ازسوی هندیها به صورت الکترونیک و زنده آنهم از هند مدیریت میشود. واقعیت این است که همه چیز در حال دگرگونی است. حال در این قالب ببینیم که سرمایههای اصلی و ثابت سازمان به منزله موجود زنده چیست؟ آیا میتوان، سرمایهگذاری اصلی را روی تکنولوژی، انجام داد؟ بهنظر میرسد که متوجه شده باشیم همه چیز بجز انسان در دنیای امروز در ماهیت دچار تغییرات مکرر است؛ پس نمیتواند مبنای برنامهریزی برای تحقق استراتژی رسیدن به آینده باشد.
انسان در سیر تکوین ارزشی و تولیدی خود، در مدیریت ثبات به عنوان جزئی از تولید در کنار سایر عوامل قلمداد میشود؛ در حالیکه مدیریت مشارکتی میگوید انسان را بهعنوان مهمترین عامل تولید نمیتوان با ماشین یا پول قیاس کرد. مدل نوین مدیریت دانایی میگوید که جای انسان و تولید را با هم عوض کنید. از این به بعد تولید را معلول و انسان را علت قرار دهید. اگر انسان را انگیخته کنید، تولید به خودی خود اتفاق میافتد و نتیجه در هرحال کماهمیتتر از انسان سازمانی است؛ چراکه آنهم معلول است. در نظامهای جدید که مبتنی بر خلاقیت است، نمیدانیم بر اساس چه تعاملی چه اتفاقی در آینده خواهد افتاد؛ پس چطور میتوانیم نتیجه را پیشبینی کنیم. کدام مدیر میتواند بگوید برای حضور در جلسات خلاقیت و نوآوری هر فردی میبایست با خود یک نوآوری بههمراه آورد، وگرنه بهرهوری نخواهد داشت! اگر نمیخواهید نگاه و مفهوم مدیریت استراتژیک در برنامهریزی فراموش شود، آنرا به ورودیها و مبدا نظام وصل کنید؛ یعنی کاری کنید که انتخاب گروههای دانش مدارتان صحیح باشد. هر چه میتوانید آنها را ورزیدهتر و توانمندتر کنید. در اینجا است که نقشآموزش (Training) یک نقش حمایتی میشود که مدیران برای غنیسازی و قادرسازی هرچه شایستهتر گروهها باید انجام دهند. تعامل، چالش و تبادل اطلاعاتی مستمر گروههای تخصصی در تمام بخشها و فرآیندهای سازمانی است که پیدرپی کمال گروه و سازمان را بالا میبرد. مفهوم سازمانهای یاددهنده و یادگیرنده (Learning Organization) هیچ معنایی غیر از این ندارد. امروزه دیگر از مفهوم سازمان به تنهایی استفاده نمیشود؛ یعنی هر سازمانی در عرصه جهانی یک سازمان یاددهنده و یادگیرنده است. واژه سازمانهای یاددهنده و یادگیرنده یا سازمانهای فراگیر، سابقهای بیشتر از مدیریت دانایی دارد. ولی واژه جوامع فراگیر (Learning Society) چند سال پیش و واژه جهان فراگیر (Learning World) سال قبل تئوری مدیریت دانایی را بهعنوان تئوری واحد جهانیسازی نهادینه کرد. روشهای عملیاتی زنده هم آمدهاند، بیایید خودتان با آگاهی انتخاب کنید. هر کدام را میخواهید تهیه کنید، همه دارند مدیریت دانایی، ارزش و تغییر انتشار میدهند؛ هرچند که هیچ بستهای تحت عنوان مدیریت دانایی بدون بومیسازی آن، قابل استفاده عملیاتی نیست. چگونه باید کار را شروع کنیم: با آموزش افراد، هویت بخشی به آنها، با تعریف آدمها در قالب فرآیندهای کارساز، با انتخاب فناوری مناسب برای تطبیق، هماهنگی و تلفیق انسان مجازی و انسان معنوی. از هرکدام که شروع کنیم، نتیجه یکی میشود. در جهتی که برای شروع و رفتن انتخاب میکنید، بالاخره در جای مشخصی به قافله جهانی خواهید رسید و باید با هم ادامه دهید و این معنای اجرایی جهان فراگیر مبتنی بر دانش است. مفهوم مدیریت استراتژیک در شکل جدید خود، بجز سرمایهگذاری اصلی روی انسانها در بلندمدت با تکیه بر شروع و ورودیها جهت تغییر رفتارهای اصلی سازمانی معنای دیگری ندارد. سرمایههای انسانی ممکن است روزی که وارد سازمان میشوند، یک سرمایه محدود باشند، ولی سال بعد یک دارایی و نعمت بزرگ خواهند شد. اگر در عمل به مراحل شکلگیری و تکوین یک سازمان نوین مثل یاهو نگاهی کوتاه بیندازیم، میبینیم که سهام این شرکت در کمتر از ده سال نزدیک به هشت هزار درصد رشد کرده، کل نیروی انسانی آن حدود 800 نفر است، کارهای روزمره، روتین و تکراری را هوش مصنوعی یا انسان مجازی انجام میدهد و ارزش داراییهای آن که عمدتاً نرمافزاری و مغزافزاری، است بالغ بر هفتاد میلیارد دلار شده است. استفاده از هوش مصنوعیهایی که میتوانند مثل انسان در انجام امور جاری مدیریت کرده و ارتباطات گسترده بین سازمانی آنهم به وسعت شبکه جهانی ایجاد کنند، دیگر از جنبه تفنن خارج شدهاند. شما در هر زمانی از شبانهروز میتوانید با هر کجایی که میخواهید ارتباط برقرار کنید. ممکن است همزمان با شما دهها هزار نفر دیگر هم نیاز، مشکل یا پرسشهایی داشته باشند که تمامی آنها را پاسخگو هستند؛ مگر اینکه مورد، موضوعی خاص باشد که با اطلاعات هوش مصنوعی تا زمان درخواست تطابق نداشته باشد. یکی از مفاهیم مدیریت زمان را هوش مصنوعیها ایجاد کردهاند چون زمان در انتظار را از بین بردهاند و میتوانند 24 ساعته برای شما کار کنند. نه از مدیری واهمه دارند، نه پارتیبازی میکنند و نه خسته میشوند؛ پس چرا نباید کارهای روزمره را به آنها سپرد. استادان ما در گذشته نه چندان دور میگفتند که از لحاظ مدیریتی انسان تنها مدلساز خلقت است. در حال حاضر هوش مصنوعی بهعنوان مدل مخلوق انسان، خود مدلسازی میکند و کارهای مدیریتی انجام میدهد. امروزه هوشهای مصنوعی قادرند بین دو سازمان، ارتباط و نشست برگزار کنند و به نتیجهگیری و تصمیمگیری دست یابند. فناوری چنان پیشرفت کرده است که اگر امکاناتش فراهم باشد، شما در هر کجا که باشید، میتوانید ارتباط برقرار کنید.
مفهوم دیگر مدیریت زمان که با فناوریهای پیشرفته حاصل شده، از بین رفتن زمان ترانزیت و تلف شده از لحاظ مکانی میباشد. نزدیک به دو سال است که در هواپیماهای فوق مدرن، سیستم جدیدی تعبیه شده که شما میتوانید از ارتفاع چهل هزار پایی با همه جا ارتباط برقرار کنید، مثلاً دستور تغییر ساختار بدهید، خرید و فروش کرده و تسهیلات و خدمات برقرار کنید. در بستر انقلاب نوین اطلاعاتی، یعنی نظامهای زنده در حال حرکت (Mobility)، نظامهای باسیم به سرعت در حال جایگزینی با شبکه بیسیم هستند. هماکنون در بیشتر محافل عمومی اروپا و آمریکا نظام بیسیم مستقر شده است. در کشور دوست و مسلمانی چون مالزی نیز نظامهای بیسیم به شدت در حال استقرار است. رشتههای دانشگاهی چون
Intelligence) Knowledge Management Artificial) در مقاطع لیسانس دانشگاههای آنها تدریس میشود؛ ولی ما هنوز در اطلاعات تاریخ مصرف گذشته سیر میکنیم و برخی از استادان ما از چاپ بیست و ششم کتابشان، سی سال پس از نگارش آن، خوشحالند. اطلاعات نیم قرن پیش را دیگر نمیشود دوباره انتشار داد. نظامهای زنده اطلاعرسانی میتوانند اطلاعات یا محصول تولید شده روز را ارائه کنند. حال ما چطور میتوانیم اطلاعات قرن گذشته را در اختیار فرزندانمان قرار دهیم و آنها برایمان نوآوری کرده و چالش ایجاد کنند! واقعاً وقتی خودمان قصد تغییر نداریم، چگونه میخواهیم منشأ تغییر نسل توسعه باشیم.
در مدلهای جدید توسعه که دانش محور است و اساسش هم بر انسان استوار است میگوییم دیگر نیازی نیست که شما برای رفتن به عصر جدید توسعه، سیر تحول تاریخی داشته باشید. دیگر نگویید از دنیا 150 سال عقب هستیم؛ زیرا مدل عملیاتی شده مدیریت دانایی که اساس توسعه و اداره جوامع و سازمانهای نوین است، کمتر از دهسال عمر دارد. بسیاری از کشورهای درحال توسعه در همین چندسال به شدت از بقیه جلو افتادهاند؛ زیرا فناوری، زمان را برایشان متراکم و فشرده کرده است. در عصر صنعت و توسعه اقتصادی برای تخصصی شدن، انتقال و استفاده حرفهای از دستاوردهای انقلاب صنعتی در ایران، نزدیک به دو قرن زمان صرف شده است. حالا در عرض کمتر از نیم دقیقه با سه بار فشار دادن دکمه رایانه هر مقدار خدمات و اطلاعات که بخواهیم دریافت میکنیم. این نوع زمانبندی زمان، خاص بشر امروزی است که توانسته با فشردهسازی، 150 سال را در قالب مدیریت هم افزایی تبدیل به چند سال کند. برای گام نهادن و حرکت در این راه، نخستین گام ایجاد ادبیات مشترک است. باید بفهمیم چه اتفاقی در دنیا افتاده است. متأسفانه هرچه مدیرانمان از لحاظ پست سازمانی بالاتر میروند، فکر میکنند داناتر هستند و یک رابطه مستقیم غیرقابل انکار بین سمت و دانایی و خرد برقرار میکنند. هر وقت همایش یا سمینار میگذاریم، خودشان نمیآیند و معاونانشان را میفرستند. میگوییم بزرگان، نگرش مدیریت تغییر مستمر، یک نگاه راهبردی است. اگر بقیه پرچم را در دست شما دیدند. به دنبالتان میآیند. با یک مطالعه محدود دریافتم که نزدیک به بیست رییس کشور جهان اولی، افتخار خود را «معمار مدیریت دانایی» کشورشان دانستهاند و قائم مقام هم برای این کار تعیین نکرده و شخصاً این کار را بهعنوان مهمترین کار خود دنبال میکنند. ولی ما میخواهیم سازمان به منزله موجود زنده را با تعدادی انسانهای نیم خفته و خفته انجام دهیم. انسانهایی که بر اساس نظام شایسته سالاری ارتقاء نیافته و رابطهای بین دریافتی و بهرهوریشان نیست، بین دریافتی و اثربخشیشان نیز رابطه وجود ندارد.
بیشتر مدیران ما در سازمانهای دولتی در ارزیابی عملکرد کارکنان خود، حداکثر نمره بهرهوری (5) را بذل و بخشش میکنند؛ ولی از سوی دیگر آمار متوسط کارآیی را حدود 2 ساعت اعلام میکنند و هیچ اتفاقی هم نمیافتد. اگر خواسته باشیم از گلآقا و مرحوم زنده یاد صابری یادی کرده باشیم، در یکی از شمارههای گلآقا آمده بود که یک کارمند دولت سرکار حاضر شد، به محض ورود، به کارگزینی احضار شد و به او گفتند، شما اخراجید، گفت به چه دلیل؟ من هر روز ساعت 5/5 صبح سرکار حاضر میشوم و شب ساعت 8 به منزل میروم، اضافه کار هم نمیگیرم، هرکار دیگری هم که زمین میماند انجام میدهم. ناهار خود را در 5 دقیقه پشت میز کار صرف میکنم. گفتند به همین دلایل اخراجید؛ برای اینکه شما وصله ناجوری هستید، تصمیم گرفتیم شما را اخراج کنیم تا سازمان یکدست شود.
با توجه به استقرار نظام و حکومت مدیریت اسلامی در کشورمان، ایجاد ادبیات مشترک که در جهان، امروز فقط کار نظریهپردازها و اساتید مدیریت است، در کار دانشمندان علوم دینی نیز هست. وقتی یک مکتب مدیریت دینی به شدت بر روی انسان تمرکز میکند و کرامت و توانمندی انسان را که محور اصلی تعالی جوامع و سازمانها براساس انسانی که خداوند از بابت آفرینش او به خود تبریک گفته است میداند دیگر کشف و تکامل تئوری خلقت بعنوان اساس تغییرات جدید و چهارچوب کلی ایجاد سازمانهای نوین یک دستاورد غربی نیست؛ بلکه تمامی جامعه بشری در این راه ممارست و زحمت کشیده است و پیشینه عملیاتی نشدهای از گذشتههای دور دارد.
امروزه بزرگان فناوری دنیا، جوامع و کشورهایی هستند که تا چندسال پیش نام و نشان خاصی از آنان نبود. در دو سال گذشته در طبقهبندی جهانی، دو کشور کوچک اروپایی یعنی فنلاند و نروژ اول شدهاند. پس ملاحظه میکنید که تئوری نوین صاحب معینی ندارد. مانند اینترنت که بعنوان مظهر فناوری همچون غول علاءالدین به مرور بزرگ و بزرگتر شده است و امروزه ادبیات دنیا را دربرگرفته است. واقعاً دریغتان نمیآید که از شبکه غیرانتفاعی آقای دراکر، مقالات و مطالب علمی را ـ که تاریخ تولید بعضی از آنها به یک ماه هم نمیرسد ـ بهصورت مجانی برندارید و بهجای آن، مطالب بیات شده کسانی را بخوانید که مثلاً متعلق به سال 1950 و یا قبل از آن است!
بسیاری از نظریهپردازها و دانشمندانی که در عرصه روز جهانی معروفند، خود توصیه میکنند که دیگر کتابهای قدیمی ما را نخوانید. ما کتابهای جدید نوشتهایم و اشتباه سالهای قبل خودمان را تصحیح کردهایم یا مطالبی را طرح کردهایم که برای زندگی در دنیای امروز مفید است. زیرا هیچ تعصبی بر مصرف دانایی تاریخ مصرف گذشته که خود نوعی گمراهی است، ندارند.
مهمترین مشکل مدیران ما کجا است. ما میخواهیم با نگاه و رفتار مقاوم در مقابل تغییر، سازمانها را به جایی رسانیم که در آن آدمها تغییر را دوست داشته باشند؛ البته این کار فقط با خواست و دستور ما امکانپذیر نیست و مستلزم این است که تغییر برداشت و نگرش اساسی صورت گیرد. مقام معظم رهبری سال 83 را به عنوان سال پاسخگویی اعلام کردهاند. برای عملیاتی کردن پاسخگویی، باید دو واژه «مسئولیتبخشی» و «مسئولیتپذیری» را تعریف و اجراییکنیم؛ یعنی کارکنان، مسئولیت بپذیرند و مدیران هم تفویض مسئولیت کنند. ما در هر دو مشکل داریم. مدیران بسیار سختشان است که مسئولیت مهمی را تفویض کنند. مقالهای از دانشگاه هاروارد را ترجمه کردیم که در آن تصویر مدیری که تمام سرنخها را به خود وصل کرده بود، کشیده شده بود. حدود دویست سرنخ همچون کلاف به دور وجودش پیچیده شده و در حال نابودی او بود. از آن طرف هم کارکنانی را پرورش دادهایم که مسئولیتپذیر نیستند؛ به شکلی که سادهترین تصمیمات اداری، مستلزم رهنمود عالیترین مقامات سازمانی است.
آموختهایم که پیشنهاد و نظر خود را بیان نکنیم. میخواهیم دیگران پاسخگو باشند و اگر از ما بازخواست کردند، بگوییم ما که پیش از این گفتهایم به اوامر عالی بستگی دارد. نمیتوان سازمان پیشرو و نوینی را ساخت که در آن، همه رهنمود بگیر باشند. امروزه با یک قهرمان و تعداد معدودی مدیر نمیتوان یک سازمان را در عرصه جهانی شکل داد و پروراند. در مدیریت دانایی میگویند که به صاحبان سادهترین مشاغل نیز باید هویت، ارزش و مشروعیت بخشید.
روانشناسان مدیریت در یک مهدکودک دریافتند که بچهها دیوارههای پایین مهد را دایماً با کفشهایشان کثیف میکنند؛ بهگونهایکه باید هر دو ماه یکبار آنجا رنگ زده شود؛ به همین سبب فضای موجود را به تعداد بچهها تقسیم کرده و به آنان گفتند فضای مربوط به خود را هر طور که مایلید رنگ بزنید. اگر خواستید، از والدینتان نیز کمک بگیرید. جالب است بدانید که اولین رنگ دو سال بعد زده شد؛ زیرا با هویتبخشی به بچهها، تمرینی زیبا برای تعیین مرزهای آزادی و کنترل انجام شده بود. بخش نخست استقرار سازمانهای نوین انسان محور، بر هویت Identification)) استوار است؛ یعنی در مرحله نخست باید به کارکنان ثابت کنید که انسانند، هویت دارند و با ارزشند و در گام بعدی از آنها بخواهید که متحول شوند و متحول کنند.
مدل مدیریت تغییرات مستمر در استقرار سازمانهای نوین، مدلی سه مرحلهای است که در آغاز با تغییر خود شروع میشود. همه مدیران میپندارند که اشکال در کارکنان است؛ درنتیجه باید آنها تغییر کنند تا سازمان متحول شود. خود مدیر نمیخواهد تغییر کند و فکر میکند که عملکردش درست است. تا زمانیکه این تفکر حاکم است و تغییر را از خود شروع نکنیم، سازمان متحول نخواهیم داشت. اجرای نظامهای مهندسی مجدد در قالب مدیریت بر مدیریت تغییر حتی در کشورهای پیشرفته کار آسانی نیست. یک مدیرجهان اولی میگوید: با وجود اینکه استقرار نظام مهندسی مجدد سازمان را تصویب کردهایم، ولی نمیدانم چرا سازمان من برای اجرای آن، مشکلات دارد. هنگامیکه گروه مشاوران تحقیق میکنند، درمییابند که همه کارکنان از وی میترسند و قلباً به صداقت او ایمان ندارند. خلاقیت در محیط ترس جواب نمیدهد، عدم مسئولیتبخشی و مسئولیتپذیری مفهومی متعلق به محیط ترس است. یکی از اجزای بسیار زیبای تئوری خلقت، مفهومی بنام دوتایی شدن است. خداوند در قرآن میفرماید: ما همه چیز را جفت آفریدیم. این واژه در ادبیات مدیریت جدید به نام «Bifurcation» یا دوتایی شدن هر نظام طبیعی و واقعی است. خلقت انسان در همه اعضا و اجزا مانند سلسله عروق و اعصاب دوتایی است. وقتی تصاویر بسیار زیبای اسرار و رموز کشف شده خلقت و هستی را که براساس ریاضیات جدید فراکتالی ابداع شده است مینگرید، در همه آنها فرمولهای تئوری نظم در بینظمی یعنی دوتایی شدن تکرار میشود. تئوری ارائه شده در کشف راز کهکشان ـ که «پروفسور هنون»، برنده جایزه نوبل، آن را ارائه کرده است ـ ایناستکه چرا کهکشان با اینهمه تغییرات مداوم تا به حال نابود نشده است و چرا اینهمه تلاطم سبب نشده که از بین برود؟ او ثابت میکند که تمامی این سیارهها دوبهدو دوریک مدار میچرخند. در هر لحظه، مدار یکی از این دوتاییها به دلیل دریافت یک نوع انرژی باز میشود و یکی از آنها آزاد شده و از مدار خارج میشود. انرژی گرمایی تولید شده سبب بازشدن مدار کناری گردیده و یکی هم از این مدار خارج میشود. دو سیاره بیرون افتاده یک مدار جدید ایجاد میکنند و آن دو که در داخل مدارهای اولیه بودند، مدار جدید دیگری بهوجود میآورند. «هنون» نتیجهگیری میکند که کل خلقت در اجزا، دایماً متغیر، زنده و منعطف است؛ ولی در کل، ثابت و از نمودار یکسانی برخوردار است. کشف تئوری چهارم(CHAOS) بهعنوان تئوری مادر نظم در آشفتگی در قالب مجموعه تئوریهای خلقت واقعاً آفرینشی بینظیر است. بر اساس این تئوری، نمودار کلی تمام نظامهای طبیعی با وجود متغیر و متفاوت بودن اجزا یکسان است؛ برای نمونه پالس قلب با پالس هواشناسی یکی است و پالس هواشناسی با پالس زمین یکی است. منحنی کلی تمامی این نظامها کاملاً برروی هم منطبق است. در کنه تصویر این زیباییهای شگفتانگیز خلقت، انسان قادر است آشکارا خداوند را با چشم دل مشاهده کند. لازم نیست که وجود خداوند بهصورت الزامی پذیرفته شود، بلکه او را با تمامی عظمتش میتوان دید. وقتی از درون پنج میلیون نقطه، یعنی پانزده میلیون مشخصه بینظم و بیقواره، به یکی از زیباترین تصاویر خلقت میرسید، درمییابید که به خداوند رسیدهاید.
در شکلدهی سازمانهای جدید باید درپی استقرار مفهوم مهندسی مجدد باشید. مهندسی مجدد کامل، یعنی نابودی و تنش خلاق برای رسیدن به سازمان خلاق و نوآور. دو سال پیش ورزشگاه ویمیلی لندن را به عنوان نماد ورزشی کشور انگلستان بهکلی تخریب کردند و گفتند که درتلاشیم تا ورزشگاه فوق مدرنی را در قالب الکترونیک، مجدداً مهندسی کرده و بنا کنیم. گفتند اگر بخواهیم با ساختار ورزشگاه موجود این کار را انجام دهیم، نه تنها کار وصلهپینهای میشود، بلکه زمانمان هم بیشتر شده و هزینهها افزایش مییابد. با مهندسی مجدد استکه میتوان ورزشگاه زیباتری را سریعتر و با هزینه کمتر بنا کرد. انسان بهعنوان عامل اصلی استقرار نظامهای مهندسی مجدد با تمامی هویت و توانمندی در نظر گرفته میشود. بحث مهندسی مجدد که برای خستهها، بیحالها و ترسوها به ظاهر ویران کننده است، درحقیقت پدید آورنده نوی است که با ادبیات عرفانی ما همخوانی دارد. نوکردن و نوشدن در بخشی از اشعار بزرگانی مانند: مولوی، صائب، شیخ محمود شبستری در کمال زیبایی جا دارد. دنیای امروز نظامهای مدیریت دانایی را در قالب مهندسی مجدد سازمانی به شدت عملیاتی سازی کرده است؛ عملیاتی سازیای که در قالب بسترهای زنده و درحال حرکت نظامهای اطلاعاتی و ارتباطی
It و Ict قابل تحقق است. البته نقش It و Ict صرفاً یک بستر و یک محمل است که لازم است ولی کافی نیست، مهم است ولی اصلی نیست.
امروزه همگان در این متفقند که اصلیترین کاری که باید اتفاق بیفتد، کار فرهنگی است. همانگونه که ذکر شد، یکی از رایجترین مدلهای عملیاتیسازی مدیریت دانایی ـ که سیستمی و جامع است و از سوی پروفسور «کاپلان» و «نورتون» از دانشگاه هاروارد ارائه وجهانگیر شده ـ ارزیابی عملکرد متعادل سازمانی «Balanced ScoreCard» نام دارد.
مشاهده میکنیم که بعضی از مدیران فقط یکی از واژههای مهم مهندسی مجدد را مبنا قرار داده و میکوشند بر مبنای آن تجدید سازمان کنند؛ یعنی یک سازمان از طریق مدیریت فرآیند، یک سازمان از طریق نظام مدیریت خدمات مشتریان، یک سازمان از طریق نظام توسعه سرمایههای انسانی و یکی دیگر برمبنای نظام قیمت تمام شده. مثلاً اگر مدیری بگوید که که میخواهیم نظامهای مالی شفاف شود و سازمان را برمبنای قیمت تمام شده استوار کنیم، باید خاطرنشان کرد که بسیاری از سازمانهای بزرگ در پهنه جهانی، آنهایی که چند سال پیش بالاترین سودها را داشتهاند، اکنون دیگر نیستند. مهمترین ویژگی نظامهای مهندسی مجدد، جامع بودن آنها میباشد که همه موضوعات اساسی را با هم میبیند؛ هرچند که در هرحال با یکی از موضوعات شروع میکنند، ولی بقیه را هم حرکت میدهند. نظام ارزیابی عملکرد متعادل سازمانی، چهار محور و وجه جامع دارد. محور محیطی با تمرکز بر مشتری، هم رضایت و هم نارضایتی مشتری را اندازهگیری میکند. دومین محور، سازمان را بر اساس مدلهای ساختاردهی فرایندی تعریف میکند. بسیاری در کشور با طرح واژه ساختار فرایندی، ساختار وظیفهای را بهعنوان فرایندی اجرا میکنند. آنها میگویند: معاون مالی، فرایند مالی، معاون فنی، فرایند تولید، معاون خدمات مشتریان، فرآیند امور مشتریان و معاون منابع انسانی، فرآیند مدیریت کارکنان را در این نظام رفتاری فرآیندی عهدهدار است! هنگامیکه شما برای یک سازمان، فرایندهای اصلی را تعریف میکنید، معلوم نیست که آنها از کجا شروع و به کجا ختم میشود. خیلی از فرایندها به محیط باز میگردد و با مشتری بازمیگردند. اگر شما مایلید که مدل فرایندی ارائه بدهید، باید بتوانید آغاز و انجام فرایند را تعریف و مدیریت کنید. فرآیندهای اصلی سازمانی خیلی از بخشها را فراگرفته و در تعامل با محیط است؛ بعنوان مثال در یکی از انواع ساختار فرآیندی چهار فرایند اصلی مثل: فرآیند خلاقیت، فرآیند تولید، فرآیند خدمات پس از فروش و فرایند توسعه را تعریف میکنند. فرآیند خلاقیت با مفهوم یادگیری فراگیر عجین است و فرآیند توسعه ارتقای کرامتها، قابلیتها و توانمندیهای کارکنان را دربرمیگیرد. زمان بسیاری صرف این مسئله شد تا کرامت در مقابل توانمندی قرار گیرد؛ درحالیکه هیچ کدام بدون دیگری کامل نیست و هر دو لازم و ملزوم یکدیگرند. چنین دعوایی در مبحث علم وجود ندارد. وقتی انسان در یک قوطی به عنوان شغل محبوس گردید، دیگر با هویت یک انسان نمیتواند کار کند. انسان موجودی لایتناهی، به اندازه وسعت دنیا است، وحتی قادر است خود را فراتر از آن منتشر کند، پس باید به وی فضای تجلی و خلاقیت داد. فضایی که درعین گستردگی محصور هم هست.
مدل مدیریت دانایی برخلاف تئوری مدیریت مشارکتی میگوید: اگر مشاهده کردید که تعدادی سد راه پیشرفت سازمانی هستند و حرکت آن را متوقف میکنند و اصلاح هم نمیشوند، با آنها تحکم کنید. نپندارید هرکس به دلخواه میتواند اعمال سلیقه کند. نه به شکلی باشد که بهدلیل آزادی بیحدوحصر هرج و مرج ایجاد شود و نه کاملاً محدود باشد. اینجا است که برای نخستین بار از مدل دو وجهی خلقت در مدیریت یعنی بهجای یا «این و یا آن» از «هم این و هم آن» استفاده میشود. تئوری مدیریت دانایی میگوید: نه پایداری مطلق و نه ناپایداری مطلق را قبول دارم؛ زیرا مورد اول به این میانجامد که در خمودگی بمانید و افسرده و دلزده شوید و مورد دیگر نیز به هرج و مرج تبدیل میشود.
مدیریت دانایی بر روی پیوند زیبای پایداری و ناپایداری محصور، یعنی روی نقاط مرزی حرکت میکند. نقاط مرزی همانجایی است که نظم و بینظمی در کنار هم بهعنوان مدلهای واقعی طبیعی رخ مینمایند؛ بنابراین مدیریت روی نقاط مرزی همانند بندبازی کار آسانی نیست. جاییکه ارتباطات و برنامهریزی غیرخطی و ریاضیات جدید آشفتگیها اساس حرکت به جلو میباشد. (تمامی ساختار بزرگترین مرکز و دانشگاه فناوری دنیا Mit براساس روابط غیرخطی، مهندسی مجدد شده است و دیگر در آن ریاضیات اقلیدسی کارآیی نداشته و ریاضیات فراکتالی حاکم میباشد که نظامندیهای آن از اساس با ریاضیات قراردادی و مجازی اقلیدسی فرق دارد.)
حیطه واقعی علم اینجا است. در این حیطه لازم نیست که انسان در قوطی شغلی محبوس شود. انسان را باید در یک گستره بزرگتری قرار داد تا بتواند استعدادهایش را شکوفا کند. روانشناسان جدید مدیریت سخنان جدیدی مطرح میکنند. آنها، میگویند: کسی که از بالاترین ضریب هوشی برخوردار است، معلوم نیست که موفقترین آدم باشد. هوش هیجانی و هوش عملی از ادبیات روانشناسی مدیریت نوین سرچشمه میگیرد. نحوه به در حرکت درآمدن و هیجان انسان، نحوه تجلی و بروز وی و ارتباط مستمر با عواملی محیطی است که ضریب هوشی را جهت داده و کامل میکند؛ بنابراین آنچه در عمل بروز میکند، آن نیست که از اول بوده است. افرادی که ضریب هوشی بالایی دارند، برای انطباق با شرایط زندگی اجتماعی با مشکلات بیشتری روبهرو هستند. امروزه دیگر ما با فرد کار نمیکنیم که روی فرد تکیه کنیم. نقش انسان را باید در گروه دید. تعریف مشاغل به سرعت درحال تغییر است. و مشاغل بهصورت گروهی تعریف میشوند؛ (مثل گروه تخصصی خلاقیت).
مدیران در استقرار سازمانهای نوین دو وظیفه دارند:
نخست اینکه عضوی از گروه تخصصی ذیربط، بر اساس اینکه آیا مدیر اجرایی، میانی یا راهبردی است، محسوب میشوند.
در نظام مدیریت مشارکتی برای اینکه ارتباطات بدنه سازمان با مدیریت راهبردی بیشتر شود، باید تعداد مدیران میانی را به حداقل رساند. ثابت شده که در دنیای امروز، یعنی در پهنه بازار جهانی نه تنها این کار نادرست است، بلکه باید بیشترین تمرکز روی مدیران میانی باشد؛ زیرا ایندسته ایجاد کننده زبان مشترک سازمانی بین مدیران راهبردی با توده کارکنان هستند. مدیران میانی باید مسائل سازمان را با مدیران راهبردی مفاهمه کرده و نتیجه را درجهت عملیاتیسازی با مدیران اجرایی تبادل نمایند.
دومین وظیفه مدیران در مدیریت دانایی حمایت، پشتیبانی و مشروعیت بخشی به موضوعات، تصمیمات و نوآوریهایی است که در گروههای تخصصی شکل گرفته است. در عمل، این مهمترین شکل هویتبخشی محتوایی به سرمایههای انسانی سازمان است. در سازمانهای نوین، کارکنان مشکل سیر کردن خود را ندارند؛ بنابراین با تئوری مازلو به دنبال ارضای نیازهای فیزیولوژیک خود نمیروند. آنان درپی این هستند که بدانند در سازمان چهکارهاند و چه ارزشی دارند و برای سوقدادن سازمان به آینده چه نقشی را ایفا میکنند. مشارکت ـ در واژه جدیدش بهنام نظام اشتراک مساعیCollaboration Management))ــ بزرگترین کمکی که در استقرار سازمانهای نوین میکند، کمک به نهادینه شدن مفهوم یادگیری فراگیر است؛ یعنی نهاد یادگیری فراگیر به شکلی عمل میکند که در سازمان و جامعه همه با هم یاد میگیرند و با هم یاد میدهند. «پیتر دراکر» میگوید: اگر شما بهترین متخصص و جراح هستید، به شما توصیه میکنم که پس از عمل جراحی دانشجویان پزشکی را جمع کرده و کاری را که انجام دادهاید، مشروحاً برایشان توضیح دهید. درپی این کار چندین نتیجه پدید میآید:
1. مسیر عمل در ذهن خودتان شکل یافتهتر میشود (امروزه تکنیکهای گوناگونی برای تمرین ذهن ابداع شده است).
2. با انتقال اطلاعات، انتشار دانایی میدهید.
3. با پرسش و پاسخ، خود شما نیز آگاهی جدید کسب میکنید؛ زیرا درمییابید که از چند عامل مهم غفلت کردهاید و متوجه میشوید که پارامترهای دیگری نیز برای بهتر انجام دادن کار وجود دارد؛ در نتیجه روز بعد که برای عمل جدید به بیمارستان میروید، دیگر آن دکتر دیروزی نیستید، بلکه یکباره ارتقا یافتهاید و دانشجویان پزشکی هم یک مرتبه بالا آمدهاند؛ پس در یک فرآیند مداوم، هم یاد دادهاید و یاد گرفتهاید.
این تمثیل یک کارگاه زنده یادگیری است؛ کارگاهی که از قماش آموزش (Training) نمیباشد؛ زیرا یکسویه نیست و نتیجه تعامل و چالش دوسویهای است که در آغاز انسانها در آن انگیخته میشوند و سپس یاد میگیرند برای اینکه یاد بدهند. حال اگر این جریان مستمر یادگیری را با تفویض اختیار ممزوج کنیم، حرکت به سوی سازمانهای خلاق انسان محور را آغاز کردهایم. ما از انسان مسئولی سخن میگوییم که خداوند با تمام عظمتش او را قائم مقام خود در زمین قرار داده است. انسانها برای حضور شایسته در جهان دانایی، نیازمند هویت، مسئولیتبخشی و مسئولیت پذیری هستند. ایدئولوژی و آرمانهای مدیریت اسلامی برای ما یک مزیت معنوی است که اگر بدانیم چطور از آن استفاده کنیم، سریعتر میتوانیم به توسعه نوین دستیافت. امروزه مزیتهای فکری و مهارتی قادرند در صعود جوامع و سازمانها به مدارج رشد و ترقی کارسازی کنند. یکی از این مزیتها، دانستن زبان انگلیسی بهعنوان تنها زبان ارتباطی برای جهانیشدن است. درحال حاضر نزدیک به دو میلیارد نفر در حال یادگیری زبان انگلیسی هستند. آلمانیها ـ که به ناسیونالیسم گرایش بسیاری دارند ـ وقتی دریافتند که دیگر با زبان آلمانی نمیتوانند با دنیا ارتباط تنگاتنگی برقرار کنند و خطر عقبماندگی آنها را تهدید میکرد، به دنبال فراگیری زبان انگلیسی رفتند. هندیها نیز با آگاهی از زبان انگلیسی، روند رو به رشد سریعی را در جریان توسعه فناوری کسب کردند. امروزه بر این باورند که اگر کسی زبان انگلیسی نداند، کور است.
بعضیها خود را برای زندگیای آماده میکنند که دیگر وجود خارجی ندارد. «مایکل همر» میگوید: بکوشید به هرشکلی که شده در قطاری که شتابان در حال گذر است سوار شوید، هر جایی باشد مهم نیست، ولی اگر سوار آن نشدید، زیر چرخهای همین قطار له میشوید. در دنیای امروز کسی منتظر کسی نمیماند، خودتان باید جایگاه خودتان را بیابید؛ همچنین باید مشخص کنید که در این عرصه، کجای کار قرار دارید. انسان به تنهایی یک واژه ناقص است. «انسان مسئول» انسانی است که سازمان نوین را بنیانگذاری میکند. یکی از شاخصهای اساسی ایجاد کرامت و هویت در کارکنان این است که به آنها مسئولیت بدهید. بگویید «تو» میتوانی این کار را انجام دهی. «تو» باید این کار را انجام دهی. در بررسیهای جدید دریافتهاند که هر چه به کارکنان اضافه حقوق میدهند، آنان زیاد ارضاء نمیشوند، ولی هنگامیکه میگویند این کار متعلق به تو است، بیشتر ارضاء میشوند. دومین نتیجه نظام مشارکت همگانی پس از استقرار نظام یادگیری مداوم، ایجاد ارتباط (Connect) است. ایجاد درک مشترک با فرهنگ مشترک تفاوت دارد. هرچند که یک فرهنگ اولیه مشترک برای شروع لازم است ولی در گروه نباید به دنبال نهادینه کردن فرهنگ مشترک باشیم.
همانگونه که بیان شد، نخستین وجه مدیریت نوین، حضور ترغیب کننده کارکنان در گروههای تخصصی است؛ حضوری با پذیرش رأی مساوی با بقیه کارکنان برای فراهم کردن محیطی که در آن، آزادی و هویت در چالش، منشأ و منبع خلاقیت است. مدیران در نظام مدیریت مشارکتی برای خود رأی مساوی با دیگران قایل نیستند؛ بنابراین بعد از مدتی به دو دسته بله قربان گویان (Yes man) و نفی کنندگان No man) ( تبدیل میشوند.
در آغاز بهنظر میرسد که همه در یک محیط مشارکتی، موضوعات مشترک میآفرینند؛ ولی کارکنانی که بیش از حد اظهار نظر میکنند، در پایان ماه درمییابند که بهدلیل اظهار فضل زیادی(!) پاداش بهرهوری آنها یک سوم شده است؛ درنتیجه از این به بعد یاد میگیرند که فقط سر تکان دهند و مدیران هم بیایند و رهنمود بدهند. گویا رییس هیئت مدیره و مدیر عامل هوندا است که چند سال پیش در یکی از جلسات هیئت مدیره میگوید: من دیگر از امروز مدیر عامل نیستم، همه میگویند قربان شما سالهای سال است که مدیر عاملید، مگر میشود بدون شما هوندا را اداره کرد. وی میگوید بر اساس آماری که گرفتم، متوجه شدم حدود هفتاد درصد از پیشنهادات من با کمترین مخالفت دیگران مورد تأیید قرار میگیرد. حال که چنین است، مدیر عاملی بیاورید که با وی چالش کنید و بدون بحث با او نظرش را نپذیرید. (بنده مدیر راهبردیای را میشناسم که به معاونش گفت: دیگر این کارشناس را با خود به جلسه نیاور. دلیلش هم این بود که ایشان اطلاعات کاملی ندارد و حرف نادرستی میزند؛ درحالیکه چون کارشناس برخلاف نظر ایشان سخن درستی بیان کرده بود، ایشان رنجیده بود.) اگر میخواهید سازمان مبتنی بر خلاقیت داشته باشید و در مدلهای تغییر زنده بمانید، به دیگران آزادی عمل و محیط مناسب برای حضور ببخشید. مدیریت تغییر مستمر یک نگرش فرهنگی و اخلاقی است. باید انصاف داشته باشید، باید آزادی عمل بدهید تا به نتیجه برسید. انسانها موجودات ظریفی هستند که گاه ممکن است با یک اشاره بشکنند و هنگامیکه شکستند، دیگر کارایی ندارند. انسان همانگونهکه یک مغز پیچیده برای تفکر دارد، یک قلب تپنده هم برای ارتباط دارد؛ به همین دلیل اگر قلب این انسان حساس شکست، دیگر مشارکت و همافزایی نمیکند. اگر خواهان دستیابی به سازمان نوین هستید، نباید به ادبیات قدیمی تکیه کنید؛ ادبیاتی که بیان میکند مسائل سازمانی را با دیگر مسائل بیرونی مثل مشکلات خانوادگی یا محیطی نباید تداخل داد. واقعاً در عالم واقعیت میتوان چنین کاری را انجام داد. شما اگر پدر خوبی نباشید، قدر مسلم نمیتوانید مدیر خوبی هم باشید. اگر نتوانید فرزندانتان را مدیریت کنید، چگونه میخواهید هزاران نفر انسان متفاوت را مدیریت کنید. اگر شما ارتباطی بین محیط، سازمان و جامعهتان برقرار نکنید، هرگز نمیتوانید یک مدیر سیستمی باشید؛ درنتیجه فقط برای شما محدوده کمی قابل دید است و نمیتوان شما را درقالب یک استراتژیست جای داد.
امروزه بین این محدودهها مرزبندی وجود ندارد. تئوری مدیریت دانایی، تئوری زندگی است. دیگر مرزهای جغرافیایی کارآیی خود را از دست میدهد. وقتی در امنترین جای منزلتان در دسترس هرگونه ارتباط یا تعرض یا مراوده جهانی هستید، پس مرز جغرافیایی معنای فعلی خود را از دست میدهد. این مرز در عمل از دیدگاه سختافزاری، مرزهای الکترونیک یا از دیدگاه نرمافزاری، مرزهای فرهنگی است. آنها به هر شکل رخنه کرده و وارد میشوند، سعی نکنید هزینه سنگینی برای جلوگیری از دسترسی بپردازید؛ چون نتیجه معینی ندارد؛ بلکه بکوشید انسانهایی را پرورش دهید که در این قالبها بهترین توشهها را چیده و منتشر کنند. سختافزارهای زنده الکترونیکی، هم میتوانند خوب باشند و هم بد ، هم میتوانند معرفت ایجاد کنند و هم ضد ارزش باشند. رسوخ فناوری را نمیتوان کنترل کرد. آنچه قابل کنترل است، این است که نگذاریم فرزندانمان در بیهودگی دست و پا بزنند. نسل جوان خود را طوری مراقبت کنیم و پرورش دهیم که توسعه آینده کشور را موجب شوند.
یادگیری فراگیر یا دوسویه یا یادگیرندهها و یاددهندهها، روح و جان ساختار مدیریت دانایی هستند؛ جانی که به انسانها روح حرکت بیپایان میبخشد؛ بدین دلیل دانش مجرد به خودی خود هیچ ارزشی ندارد. آن چیزی که مهم است، تلفیق و تغییر مداوم در نهاد دانایی است و معرفت را باید دایماً در یادگیری مستمر، زنده و در زمان واقعی نو کرد. بحث این است که وقتی یک نشست گروهی سازنده اتفاق میافتد، در گروه تحول ایجاد میشود و میگوییم تعالی و تکامل اتفاق افتاده است. اگر به سیر تحول واژه «کارکنان» در سازمان بنگریم، درمییابیم که واژه بیروح نیروی کار (work Force) در مدیریت ثبات به مفهوم منابع انسانی (Human Resourse) در مدیریت مشارکتی و پس از آن به واژه غالب سرمایهها و داراییهای انسانی (Human Capital 8As) تبدیل میشود؛ زیرا انسان سازمانی در این کارگاههای کمالجویی به سرمایههای اصلی و گرانبهاترین داراییهای ثابت سازمانی تبدیل میشود؛ به همین دلیل در سازمانهای نوین میکوشند تا افراد کلیدی خود را از دست ندهند.
در سازمانهای نوین افراد کیفی و معنوی، که کارشان تولید فکر و حرکت دادن ذهن و آفرینش مغزافزارها است، سازمان را انتخاب میکنند، نه اینکه سازمانها این افراد را انتخاب کنند. در طرف مقابل ما چه میکنیم. ما میکوشیم که به کسی چیزی نیاموزیم تا کارکنان به ما محتاج باقی بمانند. درنتیجه پس از بازنشستگی گزارشی میدهیم تا این افراد دوباره بازگردند و این دانایی بیات شده را مجدداً به خورد سازمان بدهند. طبیعی است که بدین شکل جایی برای کسی باز نمیشود. زیرا آدمهای، بیات شده برمیگردند و یک فکر بیات شده را مجدداً میفروشند و گران هم میفروشند.
در سازمانهای پیشرو، انسانها وارد کارگاههای رشد و توسعه میشوند؛ بنابراین در شکل جدید سازماندهی، مدیریت استراتژیک بر ورودیها استوار است؛ یعنی باید گروهها را در آغاز قوی انتخاب کرد و در طول زمان تعامل برای خلاقیت و رسیدن به موضوعات استراتژیک برای همه رأی مساوی قایل شد. باید به دیگران مجال سخن گفتن داد تا ایدههای خود را مطرح کنند. جامعه و سازمان باید حول محور تمامی انسانها شکل بگیرد. خانم «پروفسور هسلبین» به تازگی در پایگاه اطلاعاتی «پیتر دراکر» مقالهای با عنوان «هنر خوب گوش کردن» ارائه کردند که بنده آنرا ترجمه کردهام. مقاله عنوان میکند که یکی از بزرگترین ویژگیهای مدیران امروزی، هنر و حوصله خوب گوش فرا دادن است. برخی از مدیران سازمانی ما آنقدر رهنمود دارند که با بیحوصلگی صحبتها را نشنیده، رهنمود میدهند. مدیران ما باید یاد بگیرند که نه تنها باید بشنوند، بلکه به نظرات دیگران نیز گوش فرا دهند. چرا فکر میکنید که شما بهترین هستید. نسل سوم مدیریت دانایی میگوید: خطاپذیری جزء جداییناپذیر دانایی است؛ بنابراین پذیرفتنی است که همه ازجمله مدیران نیز ممکن است اشتباه کنند. اصرار بیهوده برخی مدیران بر تکرار اشتباهات گذشته و از دست دادن حمایت جمعی میتواند جوامع و سازمانها را به مسیرهای فاجعه بار رهنمون سازد. دیگر دوران قهرمان پروری در عرصه بازار جهانی تمام شده است؛ به همین دلیل است که میگویند آدمهای مستعد را بیاورید و آنها را انگیخته کنید. مدیران مخلص ما با عناوین راهبردی دایماً از طریق رسانههای جمعی اعلام میکنند که مشتری ولینعمت ما است یا ما در خدمت مشتری هستیم. واقعاً مشتری آقای مدیر عامل را درکجا ملاقات میکند؟ آیا در زمان خدمتگیری، مشتری با ایشان روبهرو میشود یا یک کارمند سادهای که برای اینکار استخدام کردهایم مشتری را میبیند. اگر این کارمند، با هویت، توانمند و از کار خود راضی باشد، آنگاه مشتری خدمت و توجه را با تمام وجود دریافت خواهد کرد؛ درغیر اینصورت بلایی به سر مشتری خواهد آمد که اگر کلاهش هم در مغازه ما جا بماند، برای بردنش بر نخواهد گشت!
وقتی میگوییم که مفهوم نوین مدیریت استراتژیک، مدیریت بر ورودیها و نه نتیجه و نه حتی فرایندها است، معنای عملیاتی آن ایناست که اگر انسان مسئول، خود کنترل و توانمند بهخدمت گرفتید و انگیزش مناسب در او ایجاد کردید، او نیز در مشتری ایجاد انگیزه میکند و مشتری با رضایت و علاقمندی به شما مراجعه کرده و باز هم برمیگردد. نمیشود زبانی شعارهای بسیار زیبا داد، ولی در عمل مشتری را آزرد. ما برای ثبت خود در بازار جهانی تلاش فراوانی به خرج میدهیم و غربیها نیز دایماً آنرا وتو میکنند. حال فرض کنیم که این مسئله تحقق یافت، آیا واقعاً برای حضور شایسته از ابعاد سختافزاری، نرمافزاری و مغزافزاری در این بازار آمادگی داریم و آیا مقدمات مورد نیاز را فراهم کردهایم؟ آیا از لحاظ فرهنگی و فناوری، تمهیدات انطباق اولیه میسر است؛ بهعنوان مثال فرض کنید یک بانک جهانی با فناوری الکترونیک و سرمایههای انسانی شایق و خواهان در بازار خدمات ما وارد شود. بانکهای نوین به مدد نظامهای هوش مصنوعی میتوانند در مدت چند ساعت، خدمات مورد نیاز یعنی وام یا اعتبار مورد نیاز را به حساب افراد واریز کنند. در چنین شرایطی کدامیک از بانکهای دولتی و خصوصی ما میتوانند ادامه حیات دهند. یک مشتری بیمه، برای یک تصادف کوچک و خسارت محدود باید آمد و رفت بسیاری انجام دهد تا به حق خود برسد؛ درحالیکه بیمه بینالمللی در شبکه جهانی بلافاصله پس از تصادف، یک خودرو نو در اختیارتان قرار میدهد و شما را از صحنه خارج میکند و بعداز مدتی خودروی تعمیر شده شما یا یک خودرو نو را درب منزل به شما تحویل میدهد. حال اگر ما با این بضاعت موجود در ارائه خدمات وارد بازار جهانی شویم، چگونه میتوانیم ادامه دهیم؟ بهنظر میرسد که بهسرعت، بسیاری از سازمانهای خدماتی نابود و ورشکست شوند.
امروزه مقدمه استقرار تجارت الکترونیک، نهادینه شدن بانکداری و بیمه الکترونیک است. چگونه میتوان بدون طی مقدمات، در متن حضور شایسته یافت؟
اکنون برآنیم تا بیشتر درمورد تفاوت دو مفهوم «آموزش» و «یادگیری فراگیر» سخن بگوییم. آموزش (Training) برای مسائل معلوم است، یعنی شما قصد انجام کاری را دارید. هدف گذاری کرده و مسیری را روشن کردهاید و نتیجه آن نیز با یک ریسک قابل قبول برایتان مشخص است، پس به کارکنان آموزش میدهید که «کار را چگونه انجام دهند» و آنان نیز پس از آموزش مناسب و بموقع شما را به نتایج دلخواه میرسانند.
نوع دیگر آموزشTraining) ) عکس مورد بالا است. پس از ارزیابی عملکرد متوجه میشویم که در جایی مشکل وجود دارد؛ درنتیجه برای رفع مشکل آموزش داده میشود و در سال بعد این مشکل از بین میرود.
این نوع نگاه با همه زیبایی خود برای «چگونه بهتر انجام دادن کار» فعلی است؛ بنابراین آموزش در حیطه معلوم و در چارچوب مدیریت ثبات است؛ ولی یادگیری فراگیر یک جریان دو سویه کاملاً پیچیده است. تناوب اول این است که بیاموزیم تا در مدیریت تغییر مستمر همه چیز را زیر سئوال ببریم. ( به گفته یکی از دوستان ما در این موضوع متخصص و استاد هستیم).
این لازم است ولی کافی نیست. حلقه دوم مهمتر است؛ یعنی چه تلاشی صورت دهیم که مشکل رفع شود؟ چگونه عمل کنیم که بتوانیم آن کار دیگر را انجام دهیم. در یکی از شبیهسازیهای مدیریت ارزش که مستندات آن از طریق دانشگاه هاروارد منتشر شد، نهضت حضرت موسی (ع) به عنوان مدل مدیریت تغییر ارائه شده بود، یکی از نکات ظریف آن این استکه ده فرمان در دوران گذار و نه در پایان استقرار مدل تغییر صادر شده است؛ دقیقاً جایی که همه دچار مشکل و مسئله بودند و نه در انتهای پیروزی انقلاب ایشان. یکی از توصیهها این بود: «بکوشید مشکلهای ریز را حل نکنید»؛ زیرا با حل کردن مشکلات، دوباره سازمان به دوره قبلی خود باز میگردد. اجازه دهید مشکلات خود را بنمایانند، بعد بکوشید آن را ریشهکن کنید. بروید طرحی نو در اندازید. در اینجا بخش دوم یادگیری، فراهم کردن بستر تعامل و تعاطی و چالش افکار برای رسیدن به بهترین راه است؛ به همین دلیل نخستین گام به چالش کشیدن ذهن و به کار انداختن فکر است؛ البته به کار انداختن فکر ممکن است برای عدهای دشوار باشد. بسیاری از ما به تفکر و نرمش ذهن عادت نداریم. به شوخی میگوییم که بعضیها میخواهند مغزشان را دست نخورده به گور ببرند. ما هنوز انسان فیزیکی هستیم. نخستین کار انسان معنوی این است که چه کند تا ذهنش را فعال کرده و به حرکت افتد. این سختترین چالشی است که درصورت دستیابی، محصول آن فکرسازنده خواهد بود. آیا میدانید که همه کارگاههای خلاقیت، یادگیری و طوفان مغزی در سازمانها در آغاز با مسائل دیگری بجز مسائل سازمانی ازجمله بذلهگویی شروع شده است؟ در اولین نوع این جلسات، پس ازطرح مسائل بیربط اولیه، یک نفر معضلی را درزمینه تولید و چگونگی حل مشکل مطرح میکند و کار اصلی از اینجا شروع میشود.
امروزه سازمانهای پیشرو آنچنان رشد کردهاند که به نهادهایی رسیدهاند که گروههای تخصصی در آن با هویت عالی و توانمندیهای بینظیر کار میکنند؛ به طور مثال بزرگترین شرکت هواپیمایی ژاپن بهنام جال ـ که در سال نزدیک به 200 میلیون مسافر جابهجا میکندـ برای اینکه مدل مدیریت داناییاش را پیاده کند، برای هر هواپیما یک تیم مهندسی و تعمیراتی تخصصی مشخص کرده است که انجام امور فنی هر هواپیما به یک گروه پانزده نفری مشخص و معین متعلق است. گروههای دیگر تخصصی غیر از موارد استثنایی حق دخالت در امور گروههای دیگر را ندارند. اجرای این شکل از گروههای تخصصی، هویت بالای تمامی گروهها را درپی داشته است که مبلغ قابل توجهی از دریافتیهای آنان را نیز نوع عملکرد گروه تعیین میکند.
سازمانهایی که بتوانند در جریان فرآیندهای اصلی سازمانی، چهار مفهوم مکمل را بههم پیوند دهند، میتوانند سازمان فراگیر (Learning organization) را ایجاد کنند. دادهها Data)) اولین بخش است که در جریانات اولیه جهتدار شده و به اطلاعاتInformation) ) تبدیل میشود. هنگامیکه اطلاعات سازمانی در معرض تعالی و تجمیع قرار میگیرد، به یک توانمندی و مهارت حرفهای یعنی دانش(Knowledge) مبدل میشود. دانش سازمانی در جریانات پیوسته تعامل و چالش گروهی موجب همافزایی (Synergy) شده و تبدیل به خرد ((Wisdom یعنی
خرد سازمانی، خردجمعی، خردملی و خرد جهانی میشود. دو سال پیش آقای شرودر رییس دولت آلمان در سخنرانی افتتاحیه بزرگترین نمایشگاه فناوری جهانی (Cebit) اعلام کرد که ما دیگر نمیخواهیم گروهی از مردم دانا و گروهی نادان باشند. ما برنامهریزی کردهایم که همه در مسیر دانایی و خرد ملی گام بردارند؛ از اینرو ایجاد صدها پارک ملی فناوری ارتباطات را در دستورکار قرار دادند که در آن، انسانها توانستند ارتباطات الکترونیک، کاریابی و کارهای تخصصی زنده را انجام دهند.
بنابراین مفهوم یادگیری فراگیر الزاماً و فقط برای بهتر انجام دادن کار نیست؛ بلکه هدف اصلی ایناستکه مشخص کنیم اصولاً انجام چه کاری صحیح است. چهبسا که کار فعلی در اساس اشکال داشته و مستلزم تغییر محتوا و ماهیت و آن کار دیگر باشد. یادگیری زنده در سازمانهای دیجیتال و هر زمان نوشونده مبنای تحقق سازمان بهمنزله موجود زنده ( Organization Bionic) و اجرای نظامهای «مدیریت بر مدیریت تغییر» میباشد. موجیم که آسودگی ما عدم ماست.
مدل طبیعی نشأت گرفته شده از مدل خلقت و هستی برای ایجاد سازمانهای نوین، مدل تغییر رفتار یعنی تغییر رفتار سنتی به رفتار نوآور یا به بیان بهتر، نابودی رفتارهای مقاوم در مقابل تغییر و ایجاد رفتارهای پذیرش تغییر است. یکی از بزرگترین مشغولیت مدیریتها در طول زمان این بوده است که چگونه اهداف سازمانهای رسمی با غیررسمی را همراستا کنند. متأسفانه بسیاری از مدیران درطول زمان به غلط قصد حذف یکی از اینها را داشتهاند. اگر مدیر کم بنیه و کم جسارت بود، به سازمان غیررسمی پناه میبرد و وظایف رسمی فدا میشد. اگر مدیری بود که فکر میکرد فقط باید در چارچوبهای رسمی حرکت کند، سازمانهای غیر رسمی را فراموش میکرد. امروزه وقتی شما گروههای تخصصی را تشکیل دادید و کارکنان در سر حد توانایی و علاقه خود امکان بروز یافتند، دیگر دلیلی ندارد سازمان غیر رسمی ایجاد شود. هرچند گروههای تخصصی ساختارمندند، ولی در نظام مدیریت دانایی سازمانهای غیررسمی عملاً همان گروههای تخصصی هستند. مدیران نیز در این گروهها غیر رسمی هستند؛ بههمین دلیل با دیگران برابرند. شکلگیری و رسمیت مدیران در وجه دوم مدل دووجهی وظایف مدیران است؛ یعنی وقتی پشت میز مدیریت قرار گرفتند، مسئولیت حمایت (Protect)، پشتیبانی (Support) و مشروعیت بخشی (Legislation) به تصمیمات گروههای تخصصی را در قالب قانونی و رسمیتبخشی به عهده دارند. نتیجه تلفیق بسیار زیبای روابط رسمی و غیررسمی (Formal&Informal Relations) در عمل، سازمانهای جدید را میآفریند. اینجا تغییر رفتار از نگاه مقاومت در مقابل تغییر به پذیرش دایمی تغییر و حتی فراتر از آن، علاقمندی به تغییر مستمر، عمدتاً مستلزم تکامل یادگیریهای فکری برای تلفیق دو مفهوم «بهتر انجام دادن کار فعلی» و دستیابی به یادگیریهای جدید برای پیوند به آینده و «انجام کار درست است». در اینجا دیگر رفتار از قبل توسط مدیریت قابل ساماندهی نیست. ساماندهی رفتار خودجوش است. در سازمان به عنوان موجود زنده، در مقابل تمامی عناصر اصلی مدیریت سازمانی باید کلمه «خود» را قرار دهیم: خود کنترلی، خود سازماندهی، خود جوشی، خودکاری، خود تصمیمی، خود مدیریتی، خود تقویتی. بروز رفتار مناسب در بستر و قالب نظامهای طبیعی و تجربی نوین مدیریتـ که مدیریت را نه تنها به عنوان یک علم، بلکه مادر علوم مطرح کرده استـ به نحوه چیدن گروه، قابلیتهای اولیه گروههای تخصصی و از همه مهمتر تعامل پیوسته آنها در ارتباطات با یکدیگر بستگی دارد. مدیر باید بتواند با تقویت گروهها از طریق آموزش، موجب بروز بهترین رفتارها شود. رفتار خودجوش سازمانی وقتی میتواند ارزشمند شود که در نهایت به خلاقیت و نوآوری سازنده بینجامد. تبدیل دانایی و خرد سازمانی به ارزش افزوده اقتصادی براساس منفعت بیشتر سازمان و رفاه و دریافتیهای بالاتر کارکنان در هم عجین شده است، ما نمیتوانیم به کارکنان بگوییم که شما باید با حقوق و مزایای فعلی مدلهای جدید تغییر را پیاده کنید. آنهاییکه بدون توجه به این موضوعات بهدنبال دستیابی به سازمانهای موفق بودهاند، جواب مساعدی نگرفتهاند.
در مدل مدیریت دانایی، نظام حقوق و دستمزد باید مبتنی بر خلاقیت و میزان اثربخشی سازمان باشد. برای استقرار نظام مدیریت تحول و تعالی سازمانی در قالب تغییر رفتار برای رسیدن به سازمانهای نوین و پیشرو سه مرحله پیوسته وجود دارد. همانگونه که اشاره شد اولین مرحله، که مهمترین مرحله میباشد، تغییر خود و تغییر رفتار خود است. برخی از مدیران ما همیشه سعیشان شوت کردن توپ به زمین حریف است (دستکم فوتبالیستهای خوبی هستند!) اگر کار و نتیجه خوبی در سازمان حادث شد، کار آنان است؛ ولی اگر نتیجه نامطلوبی اتفاق افتاد، این کارکنان و کارشناسان بودهاند که سازمان را به اینجا رساندهاند! ما که نمیخواستیم چنین شود، کمی غافل شدیم اینطور شد. نمیگویند ما پرچمدار و رهنمود بده بودیم و کارکنان فقط رهنمودهای ما را فهمیده و نفهمیده پیاده کردند. برای اینکه در این مسیرهای فاجعه بار وارد نشوید، همه را در امور دخالت دهید. وقتی همگان شرکت کردند و عقل جمعی حاصل شد، تصمیم جمعی برمبنای خرد سازمانی اولاً ریسکتان را کم میکند و دوماً اگر اتفاقی افتاد، همه داوطلبانه میگویند که ما هم بودیم. حال اگر خودتان را توانستید تغییر دهید، وارد مرحله دوم تغییر یعنی تغییر دیگران میشوید. مدیران تا خود متحول و مسئولیتپذیر نباشند، نمیتوانند به بقیه افراد در تغییر کمکی کنند. پس از این دو مرحله است که یک انگیزش فزاینده اجتماعی ایجاد میشود که به آن انگیزش تلفیقی میگوییم. اگر این دومرحله اتفاق افتاد، حال باید وارد مرحله سوم یعنی تغییر سازمانی شد. نهاد مرحله اول و دوم عمدتاً مبنای فرهنگی دارد؛ یعنی پس از آمادهسازی مبنای فرهنگی است که میتوان سیستم، فرایند و فناوری را با آن درآمیخت و مدل زیبا و کارساز مدیریت بر مدیریت تغییر را طراحی و عملیاتی کرد؛ مدلی که بنیان زنده بودن و زندگی کردن در جهان امروز و جهان فردا است.
در آغاز مطلب درباره سه گام در فرآیند استقرار سازمانهای نوین مطالبی بیان گردید.
نخستین گام، «ایجاد ادبیات مشترک» بود که بدون تفاهم و اشراف بر تغییرات گسترده علوم و فناوری و بدون داشتن نگرش مشترک نمیتوان در این راه سخت ولی زیبا گام برداشت. گام دوم، ایجاد «عزم و همت مشترک است». وظیفه اصلی استقرار این گام به عهده مدیران و کارشناسان سازمانی است. نظریهپردازان و مشاوران در این مرحله فقط میتوانند در جهتدهی به مدیران یاری رسانند؛ ولی حضور مستقیم آنان در عمل بدون حضور شایسته و پیوسته نمیتواند کمکی کند. بسیاری از مدیران ما به اشتباه فکر میکنند تبیین بینش (Vision) و راهبردهای اصلی Strategy)) سازمانی کار مشاوران است. اگر مدیران و کارکنان دانشمدار Knowledge workers)) درون سازمان حضور مداوم نداشته باشند، امکان گذشتن از این گام وجود ندارد. این گام، مهمترین بخش بسیج همگان برای حضور زنده است. گام سوم یعنی گام عملیاتیسازیـ که مرحله بومیسازی نیز در درون آن میباشدـ آخرین گام از مرحله تئوریپردازی، مدلسازی تا اجرایی کردن است.
سخن بدرازا کشید، با شعری از شاعر و عارف زندهیاد «صائب تبریزی» که گام ایجاد «عزم و همت» را به زیبایی تعریف کرده است، موضوع را به پایان میبرم.
جمعی که زیر چرخ شبی روز کردهاند چون شمع دل خنک به نسیم فنا کنند
نتوان بهخواب در دل شب فیض صبح یافت کاین در به روی دیده بیدار وا کنند
این راه دور زود به انجام میرسد از دست اختیار عنان گر رها کنند
آزادگان که دست به عالم فشاندهاند سیر بهشت در دل بیمدعا کنند
ای مدعی بسوز که عشاق بیزبان صد داستان به یک تپش دل ادا کنند
توسعهی علم و تکامل معرفت
(گفتوگو در باب مفهومشناسی توسعه علمی، معنا و مراتب علم دینی و بایستگیهای معرفت دینی)
علیاکبر رشاد*
مفهومشناسی ترکیب «توسعه علمی»
س ـ دیدگاه حضرتعالی درباره توسعه علمی چیست؟ چه معنایی را برای این اصطلاح قائل هستید؟
ـ توسعه علمی از چند جهت، تعبیر مبهمی است زیرا اولاً این ترکیب، یک اصطلاح تعریفشده و شناختهای که معنای واحد و واضحی داشته باشد، نیست؛ ثانیاً اینکه دو واژه «توسعه» و «علم» نیز که این تعبیر از آنها ترکیب یافته در معانی مختلف بهکار میرود و این ترکیب شدن از دو واژه دارای کاربردهای مختلف و غیراجماعی نیز بر ابهام آن افزوده است؛ درنتیجه این که «توسعه علمی چیست؟»، بستگی پیدا میکند به اینکه که مراد ما از «توسعه»، «علم» چه باشد؛ ثالثاً و علاوه بر دو نکته، اینکه آیا از این ترکیب معنای وصفی اراده شده است یا اضافی نیز ابهام را مضاعف کرده چون ممکن است کسی از این ترکیب توسعه به شیوه علمی و توسعه موصوف به علمی اراده کند، ممکن است از آن معنای اضافی را اراده کرده بهصورت مضاف و مضافالیه معنی کند و توسعه در علم را مراد کند.
س ـ منظور ما توسعه علم است نه توسعهای که مبنای علمی دارد.
ـ این توضیح شما اشکال و ابهام سوم را مرتفع میکند اما تا روشن نشود علم به چه مفهومی بهکار رفته و توسعه به چه مفهومی همچنان ابهامهایی باقی میماند گرچه پرداختن به همه معانی و اطلاقات گوناگونی که واژه علم دارد، اینجا ممکن و لازم نیست، اما حداقل ما اگر یکی از دو معنای کلمه علم را (با لحاظ تعبیر فرنگی آن) برگزینیم و بگوییم کدامیک را منظور داریم، میتوانیم پیرامون این تعبیر بحث کنیم؛ یا علم را به هر نوع آگاهی و تصور و گواهی و تصدیقی و هر نوع دانستنیی که معادل knowledge است اطلاق کنیم که به این معنا علم معنای نسبتاً فراگیر و عامی پیدا میکند که science یکی از مصادیق آن بهحساب میآید. معنای محدود آن را منظور کنیم که بیشتر در علوم جدید و تجربی و معادل science قلمداد کنیم که خصلت آن تجربهمداری و کارکردگرایی است. و به قرینه عنوان کنفرانس که «فناوری» به دانش عطف شده بهنظر میآید که علم به معنای دوم بهکار رفته و مراد از علم، science و علم تجربی است و کاربرد و کارکرد عینی در حیات انسان و جامعه هم مورد نظر هست.
س ـ عنوان کنفرانس «توسعه دانش و فنآوری در ایران» است؛ دانش را معادل knowledge یعنی همان معنای اولی که فرمودید، گرفتهاند البته مسئله کارکردی بودن تحقیقات مورد نظر بوده است. شما لفظ را بهمعنای عام آن درنظر بگیرید که، همscience و هم آنچه را که از آن به knowledge تعبیر میشود، شامل گردد. هر ساینسی نوالج است ولی هر نوالجی ساینس نیست.
ـ در هر حال این تعبیر با اقتباس از ترکیبهای مشابه آن مثل توسعه اقتصادی، توسعه فرهنگی و توسعه سیاسی و نوعی جعل اصطلاح است و وقتی میگوییم توسعه سیاسی و توسعه اقتصادی و توسعه فرهنگی بهرغم ابهامات فراوانی که در این تعابیر وجود دارد دستکم، شکوفایی و نشاط و بسط کمی و کیفی در این حوزهها را اراده میکنیم پس توسعه علمی نیز عبارت میشود از شکوفایی و نشاط و بسط کمی و کیفی جامعه از حیث علمی؛ ولی در آن ترکیبها رویکرد مادی ملحوظ است یعنی در آن ترکیبها کاربرد دنیوی داشتن توسعه مورد توجه است. مثلاً هرگز کار برندگان تعبیر توسعه اقتصادی مصطلح، توسعه معنویت، تحصیل کمال و دستیابی به سعادت را برای انسان را منظور ندارند. در توسعه سیاسی نمیخواهند اخلاق لاهوتی معنوی را در بستر سیاست جستوجو کنند. امروز تقسیم بلکه «قبضه قدرت» غایت سیاست محسوب و توسعه سیاسی راهی برای دسترسی به این غایت قلمداد میشود، اینان تلقی کمالی و الهی و احیاناً سعادتمآل از سیاست ندارند، زیرا این ترکیبها و اصطلاحات وامگرفته از ادبیات غربی است و طبعاً در همان ظرف فکری و رویکردی معنی بشوند، در اینجا کاربرد توسعه در جهت تامین رفاه و راحتی مادی انسان و بیشتر تامین نیازهای طبعی و ملکی، و نه فطری و ملکوتی انسان، احتیاجات جسمی، و نه روحی او مد نظر است. تا جایی که گاه در این تلقی از توسعه، نیازمندیها و مصالح نفس و روح آدمی مطلقاً مغفول واقع میشود؛ بلکه گاه برخلاف و بهرغم نیازمندیها و مصالح روح و فطرت آدمی هم گام برداشته میشود. توجه به وجه فطری و لاهوتی آدمی را مزاحم بلکه معارض با غایات مورد جستوجو در عرصههای مذکور میانگارند. ترکیب توسعه علمی هم شباهتی به آن تعبیرها و ترکیبها دارد و درحالی که در فرهنگ دینی، ما نه علم را بهمعنای دانش تجربی محض بهکار میبریم و نه از توسعه علمی معنایی همجنس ترکیبهای توسعه سیاسی و توسعه اقتصادی را مراد کنیم.
فرهنگ دینی و اعتنا به روش تجربی و خصلت کارکرد علم
س ـ در فرهنگ دینی، آیا روش تجربی و خصلت کارکردی علم که در معنای امروزین آن یعنی scienc مورد توجه است مطرح نیست؟
ـ نه چنین نیست بلکه در ادبیات دینی ما قیدی به علم خورده که نشاندهنده هویت علم مطلوب و مقبول دین است در متون دینی ما ترکیب «علم نافع» به کار رفته آمده و خصلت و صفت سودمند بودن علم محل توجه و ترغیب است. لهذا نمیخواهیم بگوییم که در روایات ما هرگز علم بهمعنای science بهکار نرفته اما میتوانیم بگوییم: علم مطمئناً صرفاً به این معنا نیست؛ ما میبینیم ازجمله تقسیماتی که برای علم در روایات مذکور است تقسیم کلان علم، به علمالابدان و علمالادیان است، این نشان میدهد کلمه علم در لسان متون مقدس ما ناظر به علوم تجربی هم هست؛ در حوزه طب و طبیعیات به ناچار باید روش تجربی را به استخدام در آوریم، البته این وضعی که طی سدههای اخیر پیش آمده و روش علمی منحصر به تجربه شده، یک خطا و حتی یک انحراف بزرگ است. تاریخ علم در گذشته تجربه جزء روشهای کشف در جهان اسلام بوده؛ حتی در همین طبیعیات فلسفی که تصور میشود طبیعیات صرفاً عقلی است و متکی به شیوههای استدلالی و برهانی است، پیوسته به مشاهدات و تجربیات استشهاد میشود و پارهیی از مدعیات متکی به تجربه است یا پارهای از مقدمات استدلالها برگرفته از مشاهدات است. مثلاً ابنسینا که فیلسوف مشایی است در مجموعه آثارش که نوعاً بخشی بهعنوان طبیعیات دارد در عین اینکه در مسائل استدلالهای انتزاعی و فلسفی و شبهفلسفی هم بسیار عرضه میکند در برخی مباحث کوشش میکند که به مشاهده و تجربه نیز تمسک کند.
این به این معنا است که وی به حس به عنوان ابزار و تجربه به عنوان روش علمی اعتماد میکند. حصر روششناسی علم در تجربه است و سلف ما منکر دستآورد حس و تجربه نبودهاند؛ یکی از تفاوتهای فلسفه مشاء که شایعترین مشرب فلسفی میان ما است، با فلسفه اشراق اتکاء همزمان و توأمان مشرب مشائی به عقل و حس و نقش حواس در درک حقایق خارجی است.
میخواهم عرض کنم اینکه در روایات ما علم از سویی به علم نافع تحلیل شده از دیگر سو به علم ابدان و علم ادیان تقسیم گشته حاکی از آن است که علوم تجربی به معنای عام مورد توجه دین بوده، ولی این بدان معنا نیست علم محدود به علوم طبیعی و طبعاً روش علم نیز محدود به روششناسی تجربی است. و منظور از علم الادیان تنها آن چیزی نیست که آنرا از نص دینی اخذ میکنیم، نگاه فلسفی به دین (فلسفه دین) هم علم ادیان است؛ همچنین نگاه علمی به دین و مبانی دینی و آموزههای آن هم جزء علم ادیان قلمداد میشود؛ کما این که گزارهها و آموزههای معطوف به حوزه بینش و عقاید، حوزه منش و اخلاق، حوزه کنش و احکام، که از دین اخذ میشود، نیز بخش دیگری از علمالادیان است. لهذا در نگاه دینی ما بخش وسیعی از علم به حوزهای مربوط میشود که متعلَق و محور آن نفس انسانی است و در آن شؤون فطرت ملکوتی بشر موضوع مطالعه است؛ موضوع علم ابدان نیز همه شؤون جسم است، و معلوم است که وقتی میگوییم علم ابدان فقط طب منظور نیست، بعضی تصور میکنند علم الابدان یعنی علم طب فقط! در حالی که همه آنچه که به کار بدن میآید علمالابدان است؛ اگر دانشهایی به استخدام راحت و رفاه بدن درآمد، بیواسطه و باواسطه، علمالابدان بهشمار میرود و چنین دانشهایی در غیاب تجربه ظهور نمیکنند و توسعه نمییابند، پس علمالابدان شامل عمده علوم تجربی خواهد بود.
س ـ آیا قرینهای در روایات و آیات دال بر مدعا وجود دارد؟
ـ بله، از سویی آیات و روایات فراوانی که ما را به مطالعه طبیعت تشویق میکند مطالعه طبیعت مطالعه بدن نیست و نیز گزارههای علمی فراوانی که در قرآن و روایات ما آمده منحصر به حوزه طب نیست، اینکه ما هم روایات فراوانی داریم که مؤمنان را به مطالعه حوزههای مختلف طبیعی ترغیب میکند و از سوی دیگر میبینیم که اینجا علم علیالاطلاق به دو بخش تقسیم میشود و لابد در این تقسیم شمول مورد نظر است و اگرنه علم نباید فقط به این دو بخش تقسیم شود، مثلاً باید گفته میشد: « العلم علوم: علمالابدان و علمالادیان و علمالطبیعة و علمالکیهان» یا نظیر این عبارت؛تقسیم مطلق میتواند بهمعنی حصر انواع و اقسام یک مقسم باشد. علاوه بر این، قبلاً عرض کردم که هرآنچه به استخدام بدن درآید هرچند باواسطه جز علمالابدان محسوب میشود، در نتیجه اگر کسی به تولید و توسعه فنآوری بپردازد از آنجا که سرانجام فنآوری راحت و رفاه بدنی انسان است، یا دستکم اولاً و بالذات فنآوری در خدمت بدن است به علمالابدان اشتغال دارد و میدانیم علمالابدان نمیتواند فارغ از حس و بدون کار گماشت روش تجربی صورت بندد. روشنتر از تقسیم علم به علمالادیان و علمالابدان، تقسیم مطلق علم به وعاعی و سماعی یا مطبوع و مسموع است، امام علی(ع) فرمودهاند: العقل عقلان: عقل الطبع و عقل التجربة و کلا هما یؤدی الی المنفعة؛ نیز حضرت میفرمایند: العقل غریزهْ تزید بالعلم و التجارب؛ همچنین: العقل ولادة و العلم افادة. از این روایات مفهوم میشود تجربه پشتوانه و مکمل عقل و علم است، هرچند ممکن است بگوییم، مراد از تعابیر علم، تجربه و امثال اینها همان معانی نیست که در تلقی اصطلاحی امروز از این کلمات اراده میشود. به نظر میرسد برای اثبات اجمالی توجه به علم و تجربه، تمسک به این تعابیر کفایت میکند.
مفهوم علم نافع
س ـ نافع بودن به چه معنی است؟ آیا در انواع رشتهها و شاخههای علمی نفع به یک مفهوم است؟
ـ قطعاً نفع در هر یک از دو حوزه باید به حسب خود معنی شود، یعنی نفع در آنچه که در خدمت روح است معنای خاصی دارد، و در علومی که در خدمت بدن است نیز معنای مناسب این حوزه را دارد؛ طبعاً علوم ناظر به نفس و روح آنگاه نافعاند که به کمال نفس منتهی شوند. الهیات بهمعنای عام آن و فلسفه و شاخههای آن که به فلسفههای مضاف تعبیر میشود ازجمله فلسفه علم که بحث امروز در چارچوب آن قرار میگیرد کلاً از این دست است. برای اینکه به تعبیر فلاسفه، فلسفه کمال ثانی برای نفس است؛ نفس آدمی یک کمال است و وقتی نفس با فلسفه آشنا میشود کمال ثانی بهدست میآید. پس بنابراین فلسفه کمال برای نفس است و نتیجتاً نافع بودن آن در خدمت کمال نفس بودن است؛ و اگر مبحث فلسفی منتهی به کمال نفس آدمی نشد علم غیرنافع خواهد بود. و اما نفع در علمالابدان همیشه و یا لزوماً به این معنا نیست که موجب کمال بدن بشود، والا فقط تربیت بدنی و علوم ورزشی مصداق علمالابدان نافع میبود. علمی را که صرفاً برای راحتی و رفاه جسمانی آدمی ـ و نه کمال بدن او ـ نافع باشد علم نافع قلمداد میکنیم. لهذا «نافع بودن» معنای عامی دارد که تعیین شاخص و مصداق آن به حسب موارد متفاوت خواهد بود، نهتنها در اقسام کلی بلکه در شاخههای این دو دسته از علوم هم ممکن است نفع معانی متفاوت پیدا کند. درنتیجه نفع در هر رشته، شاخه و دانشی معنای متناسب آن را مییابد. در برخی روایات آمده: الکمال کل الکمال فی التّفقّه فی الدّین؛ کمال همه کمال در تفقه در دین است و اگر سایر علوم نیز به نحوی صفت دینی بیابند مشمول این ارزش خواهند شد، زیرا تفقه در علم دینی تفقه در دین خواهد بود.
غرض من از این توضیح این بود که بگویم در ادبیات و در فرهنگ دینی ما که جزء فرهنگ ملی ما و بخشی از میراث مغتنم بشری بشمار است، علم یا نافع است یا ضار و غیرنافع، و این تقسیم در علمشناسی ما و نیز در باور دینی ما جایگاه خاصی دارد، تا جایی که در بعضی از ادعیه ما از خدا میخواهیم که به ما علم نافع بدهد و ما را دچار علم بینفع و بیهوده نکند و حتی از لحاظ فقهی، ما از یک سلسله از علوم به جهت مضر بودن آنها منع میشویم و حرام قلمداد میشود یا به خاطر نافع نبودن آنها مکروه شمرده میشود؛ نه تنها علم مضر، بلکه علم خنثی، مطلقاً جایی در فرهنگ دینی ما ندارند.
توسعه علمی یا تکامل علمی؟
اما بهرغم دو خصلتی که مورد پذیرش فرهنگ دینی ما نیز میباشد، علم تمام، علمی نیست که تنها واجد این دو خصلت باشد و شاخص توسعه علمی از نظر دین فقط این دو خصلت است، عنصر دیگری نیز در فرهنگ ما ملحوظ است و آن کمالی بودن حرکت علم است، در نتیجه باید یا توسعه علمی را به معنای تکامل علمی به کار ببریم یا باید به جای این ترکیب، از تعبیر «تکامل علمی» استفاده کنیم، در ترکیب تکامل علمی خودبهخود اشاره به رو به رشد بودن و روی خط طولی قرار داشتن علم مطرح است و آنگاه ابطالپذیری شاخص و مختصه علم قلمداد نخواهد شد و در آن صورت معنی توسعه علمی یا تکامل علمی عبارت خواهد بود از بسط طولی آگاهیها و گواهیهای نافع (بهمعنای واقعنما بودن از حیثی و کارآمد بودن از حیث دیگر). درنتیجه کمال نفس و رفاه بدن، با قید پیشروندگی طولی علم، میشود توسعه علمی. لهذا من دوست دارم که از تعبیر تکامل علمی بهجای توسعه علمی استفاده کنیم، حداقل حسن چنین تعبیری این است که ابهاماتی که از قِبل واژه توسعه متوجه ما میشود، در آن نخواهد بود.
علم دینی؛ چیستی و معیار آن
س ـ بحث شما به رابطه علم و دین مربوط میشود. در اینجا چند نگاه مطرح است: یک اینکه ما گزارههای علمی را از متن دین استخراج کنیم مثلاً بگوییم که فیزیک را میشود از دین درآورد، شیمی را میشود از دین استنباط کرد؟ یک بحث هم این است که اگر آن پیشفرضها اسلامی باشند اثر میگذارد علم میشود دینی. آیا بهنظر شما علم دینی ممکن است و در صورت ممکن بودن به چه معنا و معیاری علم، دینی است؟
ـ در زمینه هویت دینی علم و ملاک دینی شدن علم نظریات گوناگونی وجود دارد یا فرضهای مختلفی قابل طرح است:
یک) یک فرض همین است که ما راساً گزارههای علمی را از منابع و مدارک دینی استنباط کنیم. این بهصورت وسیع و جامع ممکن است مقدور بشر عادی غیرمعصوم یا بشر کنونی نباشد، از کجا که نسلهای آتی بشر نتواند از همین متون مقدس علوم را استفاده و اصطیاد کند، کما اینکه بسیاری از معارف را مسلمین صدر حتا نمیتوانستند از متون استفاده کنند ولی امروز اهل نظر نسل ما میتوانند؛ این فرض را در حد یک احتمال مفتوح بگذاریم. بههرحال معرفت دینی ما از ساده به پیچیدهتر و از سطح به عمق حرکت کرده و این بدان معناست که ما رفتهرفته مفاهیم بیشتری را از دین دریافت کردهایم.
و عقائد که عبارت از مجموعه گزارههای لاهوتی است و همان آموزههایی که متعلق ایمان دینی است، غیر از گزارههای علمی است که در متون مقدس آمده است؛ گزارههای غیرلاهوتی آزمون پذیرند و لاجرم روزی بشر می توانست و میتواند آنها را خود کشف کند.
دو) فرض دیگر این است که مبانی متافیزیکی علم از دین اخذ گردد. در این صورت حاصل تلاش علمی که برایند آن مبانی خواهد بود علم دینی قلمداد میشود؛ اگر ما با نگرش دینی به طبیعت نگریستیم هرچند کار علمی ما مبتنی بر تجربه باشد علم دینی آن نتیجه خواهد شد؛ یعنی اگر طبیعت را ربط محض به مبدأ انگاشتیم، اگر تصور کردیم این طبیعت جسد نیست دارای روح است بر این باور بودیم که بر این طبیعت یک نظام اخلاقی حاکم است. اگر گفتیم این طبیعت امانت الهی است و طرز مواجهه ما با آن باید امانتدارانه باشد و براساس این مبادی و مبانی کار علمی کردیم، حاصل کار میتواند علم دینی نامیده شود.
سه) فرض سوم این است که روششناسی را از دین اخذ کرده باشیم و با کاربست آن روش گزارههای علمی را کشف کنیم، آنچه که بهدست میآید چون با روششناسی پیشنهادی دین بهدست آمده، بهدست آمده دینی است. این هم یک فرض سوم.
چهار) فرض چهارم این است که کار علمی براساس دواعی و انگیزههای دینی صورت بندد، در مقام کارکرد یا غایت علم ملتزم به کارکرد و غایتی باشیم که مرضی و مناسب دین است. دین به ما میگوید که علم نافع باید اینگونه باشد و نفع هم یعنی در این صورت علم فراچنگ آمده علم دینی خواهد بود.
پنج) وجه پنجم آن است که غیر از مبانی متافیزیکی عوامل دیگری که میتوانند در تکون باورهای علمی دخیل باشند دینی باشند و علم تحت تاثیر آنها پدید آید، مثلاً تاثیرات اجتماع و سیاست و قوانین و امثال اینها بر تکون و تحول علم، امروز در فلسفه علم مطرح است و احتمالاً اگر علم یا علومی در بستر فرهنگ دینی و در جامعه دینی تولید بشود ـ که احتمالاً مغایر و متفاوت خواهد بود با علمی که در یک جامعه غیردینی و سکولار تولید میشود ـ میتواند مصداق یا درجهای از علم دینی قلمداد شود؛ این هم یک فرض در دینی بودن علم است.
احیاناً و بسا که جز اینها فرضهای دیگری هم متصور باشد، لهذا ما میتوانیم بگوییم که تعبیر و ترکیب «علم دینی» به معانی مختلف میتواند بهکار رفته باشد یا علم دینی مراتب گوناگونی میتواند داشته باشد و بسته به اینکه کدامیک از این معانی و مراتب تحقق یافتنی باشد علم دینی معنی میشود.
امکان ذومراتب علم دینی
بیآنکه مدعی اطلاق و تمامیت ادعای خود باشم تصور میکنم که هر پنج فرض بهصورت نسبی میتواند وجه صحیح داشته باشد، به این معنا که ما هم از منابع دینی میتوانیم گزارههای علمی بسیاری به دست بیاوریم، هرچند همه گزارههای علمی را نتوانیم، اما مقدار معتنابهی گزاره علمی از متون تحصیلشدنی است.
مراد من این است که به محض اینکه ما قرآن یا یک کتاب روایی را بگشاییم میبینیم که راجع به طب و طبیعیات و سایر دانستنیهای تجربی در آنها نکات و مطالبی وجود دارد، و مجموعه آنچه که به صورت گزارههای علمی از نصوص دینی بهدست میآید کم نیست. مثلاً برخی اهلنظر گفتهاند در یکهزار و هفتصد آیه به نحوی به مطالب علمی اشاره شده در گروه قرآنپژوهی پژوهشگاه مطالعهای در جریان است که افزون بر دو هزار آیه را واجد چنین خصوصیتی میداند. تاکنون نیز تحت عنوان مجموعههایی طبّالنبی، طبّ الصادق و طبّالرضا (علیهمالسلام) و امثال اینها تالیف و منتشر شده است. اینک دارالحدیث دستاندرکار تألیف و انتشار دانشنامهوارهای به عنوان موسوعة الاحادیث الطبیّه که دو جلدش را چاپ کردهاند و برای من هم اخیراً یک نسخه از آن را فرستادهاند و این کار هنوز ادامه دارد؛ بعضیها میگویند که اینها استطراداً در متون دینی ما آمده ولی آنقدر اینها زیاد است که نمیشود گفت استطراداً یا از باب مثال این همه احادیث و آیات علمی صادر یا نازل شده است؛ بعضیها ممکن است که بگویند اینها یافتههای بشری است که معصومین هم مثل دیگران اینها را بلد بودند و آن موقع دیگران نیز این مطالب را میدانستهاند. بهنظر نمیآید چنین باشد، یعنی به لحاظ تاریخ علم حد این مطالب جلوتر از مرحله علمی عصر معصومین(ع) است در گزارههایی در این مطالب آمده که بهلحاظ سطح علمی فراتر از سطح علم روزگار خودش است. این نشان میدهد که اینها از یک مبدأ غیرعادی اخذ شده. پس بنابراین، این فرض و وجه که دستکم پارهای گزارههای علمی را میتوان از متون اصطیاد کرد در حدی و به طور نسبی درست است. و به این مفهوم علم دینی داریم.
اما فرض دوم یعنی اینکه گزارهها و مفاهیم علمی با پشتوانه متافیزیکی دینی درک بشود و پدید بیاید، یعنی یک سلسله مبانی ماخوذ از دین را مسلم گرفته باشیم و براساس و در چارچوب آن مبانی به مطالعه پردازیم؛ این هم میتواند درست باشد، چونکه هیچ گرایش علمی و هیچ پارادایم علمی و شاید بتوانیم بگوییم؛ حتّی هیچ گزاره علمی، فاقد پشتوانه متافیزیکی نیست. چه بسا خود دانشمند هم توجه ندارد که در پس ذهنش برای صدور هر گزاره علمی یک گزاره متافیزیکی نهفته است، و اگر نگوییم هر گزاره علمی، دست کم میتوانیم بگوییم قطعاً هر پارادایمی از مجموعهای از علوم، هر رشته هر علم و هر شاخه از یک علم مبتنی بر یک سلسله پیشفرضهای معرفتی و فلسفی و گزارههای متافیزیکیاند و هیچگاه و هیچ دانشمندی نیز نمیرود نخست آنها را بازنگری و اثبات کند و بعد براساس آنها تولید علم کند.
فرض سوم (روششناسی تولید علم را از دین اخذ کرده باشیم)، نیز وجه صحیحی دارد. روششناسی دین برای دریافت حقایق و ابزار شناخت در دیدگاه دین محدود به حس و تجربه نیست. فراتر از این، بعضی منابع جدید خاص را پیشنهاد میکند. چنان که بعضی از بزرگان مثل استاد شهید مطهری فرمودهاند، تاریخ را منبع معرفت قلمداد کنیم، (و شاید بشود گفت که این پیشنهاد اختصاصی دین است که میگوید شما از طریق مطالعه تاریخ میتوانید به حقایقی دست پیدا کنید.) یا اینکه اگر دین فطرت را بهمثابه طریقی و مسیری برای تماس با حقایق پیشنهاد کرده باشد، اینجا میتوانیم بگوییم که دین دارای پیشنهاد مشخص و خاص در روششناسی است. زیرا وقتی ما مدرک و منبع یا ابزار جدیدی برای علم و معرفت ارائه میکنیم حتماً از این پیشنهاد، روششناسی خاص و جدیدی نیز متولد میشود. روششناسی غیر از منبع و مدرک است اما هر مدرکی روششناسی خاص خود را میطلبد. روششناسی مدرک عقل برهان است، روششناسی مدرک حس تجربه و مشاهده است. پس بنابراین اگر دین آمد و روش علمی و منبع معرفتی جدیدی پیشنهاد داد، درحقیقت روششناسی مستقل و خاصی نیز پیشنهاد داده است. و میدانیم که این کار را دین انجام داده است، پس بدین معنا نیز تحقق علم دینی صحیح است. پس ما میتوانیم با بهرهگیری و استخدام منابع و روشهایی که دین پیشنهاد میکند علوم یا دستکم گزارههایی را تحصیل کنیم. فرض و وجه چهارم یعنی نگاه غایتشناسانه و کارکردگرایانه به علم که علم را برای چه میخواهیم؛ علم را در جهت تکامل نفس و سعادت بشر میخواهیم یا علم را برای انهدام بشریت میخواهیم؟ علم را برای راحت و رفاه جسم میطلبیم یا علم را برای ارتقاء و رشد معنوی نفس آدمی؟ غایت به علم هویت میبخشد. پس چنین فرضی هم صحیح است.
امکان بلکه وقوع فرض چهارم نیز بدیهی است؛ کما این که فرض پنجم یعنی اینکه علم در بستر فرهنگی برآمده از دین و تحت تأثیر اجتماع، سیاست، اقتصاد و روابط دینی شکل گیرد؛ علم دینی به این معنا نیز میتواند وجه صحیح داشته باشد.
حالا اینکه از این پنج فرض ـ و یا فروض و وجوه دیگری که میتوان طرح کرد ـ کدام درست است و کدام درست نیست، یا این که هر کدام فرضها به چه میزان درست است یا دستکم بگوییم که دین از طریق کدامیک از اینها بیشترین تاثیر را در علم میتواند بگذارد، اینها محل بحث است.
س ـ بهنظر شما کدامیک از فرضهای پنجگانه درست یا درستتر است؟
ـ من عرض کردم که با همه این شاخصها میتوان علم دینی تصویر کرد و کاملترین مرتبه و مصداق علم دینی آن است که دانش همه این شاخصها را یکجا احراز کرده باشد. علم دینی محض و کامل آن است که واجد هر پنج شاخص باشد و به هر میزان که از تعداد شاخصها و حدود تأثیر این شاخصها بر علم کاسته میشود فاصله آن با دین بیشتر میگردد و در نتیجه علم دینی یک تعبیر نسبی خواهد شد. یک طیف وسیعی را علم دینی تشکیل میدهد که یک سر آن علم دینی محض است و سر دیگر آن حداقل تاثیرپذیری علم از دین در مقام تکون و تحول است؛ مانند علم پدید آمده تحت تأثیر فقط فرهنگ دینی در بین حد اکثر تا حد اقل طیفی از علمهای دینی قابل تصور است.
فرآیند تکاملی روابط سهگانه بشر با دین
س ـ اینجا سوالی مطرح میشود و آن این است که اگر شما از تکامل دانش و معرفت سخن میگویید، آیا آن را به همه حوزهها ازجمله حوزه دانش دینی و معرفت دینی نیز تسری میدهید؟ آیا در دانشهای الهی که ذات اقدس الله توسط رسولش نازل فرموده، و این نزول یکهزار و چهارصد سال پیش اتفاق افتاده، هم تکامل معنی دارد؟
ـ تکامل درخصوص آن لایهای از مفاهیم دینی معنیدار است که بهصورت معرفت دربیاید. اینجا من نظر یا تبیینی خاص دارم (البته اگر دیگری نگفته باشد میدانم دستکم به این جامعیتی که من عرض میکنم کسی آن را طرح نکرده است) که آن نظر را به اختصار توضیح میدهم:
یک) بشر روابط مختلفی با دین دارد، دستکم سه نوع رابطه را بشر با دین خدا دارد: 1. مقام دریافت و اخذ دین، 2. مقام درک و فهم دین و نیز، 3. مقام عمل و التزام به دین.
دو) مجموعهای از عوامل و مبادی به مثابه متغیرهای تأثیرگذار بر تکون هر یک از سه مقام و تطورات آن نقش ایفا میکنند.
سه) عوامل و مبادی موثر بر تکون مقامات ثلاثه، متغیر و متطور هستند.
چهار) تطور و تغیر مبتنی بر مبادی هم نوعاً صورت طولی دارد.
خودبهخود هر سه رابطه انسان با دین میتواند متطوّر و متکامل و درنتیجه ذومراتب تلقی گرددد؛ خداوند متعال از خزائن خود دین را به اولین انسان و اولین نبی که حضرت آدم(ع) است در حدی القاء فرمود که برای بشر آن روز لازم و مفید بود. آدم نبی(ع) از خزائن الهی حصهای از دین را اخذ کرد که متناسب با نیاز و حد درک بشر آن روز بود، سپس انبیاء بعدی یکایک آمدند، بهتدریج از خزانه الهی که به «قَدر» زمان و مکان دین را اخذ و ابلاغ کردند و حتا تنزیل آموزههای اسلامی نیز به تناسب مستعد شدن بستر و شرایط فرود آمد. بنابراین نفس الهام و القاء دین تدریجاً تحقق پیدا میکند. ما نفسالامر دین را واحد میدانیم و آنچه که برای بشر در مقاطع مختلف تاریخی بهوسیله انبیاء مختلف فرود میآید شرایعی است برگرفته از آن نفسالامر دین. القاء و ابلاغ گزارههای دینی و آموزههای دینی تدریجی است «اکملتُ لکم دینکم» دین و شریعت شما تکمیل شد نه دین مطلق، نه اینکه دین نفسالامری تکمیل شده، بلکه الهام و القاء صورت تدریجی و تکاملی داشته و شریعت خاتم احتمالاً تمام و کمال دین نفسالامری است که یکجا در اختیار بشر قرار گرفته. پس رابطه انسان با دین در مقام اخذ دین حالت تکاملی دارد. گزارهها و آموزههای دینی در دسترس بشر بهتدریج و رفتهرفته عمیقتر و وسیعتر و متعالیتر میگردد.
س ـ بین نبی و غیرنبی در این باب تفاوت قائل هستید؟
ـ ما فعلاً بحث انسان بهمعنای عام و جامعه انسانی را مد نظر داریم؛ ولی قطعاً انبیاء با غیرانبیاء متفاوتاند، خود انبیاء هم در یک درجه نیستند، درنتیجه خداوند به انبیاء بهحسب ظرفیت درجهشان دین را ابلاغ میکند و بالنتیجه آنچه که به پیامبر خاتم(ص) الهام شده، هرچند مامور به ابلاغ همه آن به بشر هم نباشد بسی عمیقتر و وسیعتر از آن چیزی است که به نوح و ابراهیم القاء شده. زیرا همه انبیا به لحاظ کمال در یک درجه نبودند؛ به لحاظ شأن رسالت خداوند فرقی بین انبیاء نمیگذارد. همه رسالت ابلاغ مشیت تشریعی الهی را برعهده دارند اما شخصاً به حسب کمال با هم متفاوت هستند و مسلم این است که نبی خاتم(ص) از همه انبیاء و همه بشریت و همه موجودات ـ ما سوالله ـ کاملتر است.
رابطه دوم انسان که رابطه درک و فهم دین است نیز ذومراتب است، به این مفهوم که هر کسی به حسب صلاحیتهای انفسی و آفاقی، صلاحیتهای درونی و برونی که احراز میکند میتواند دین را بفهمد، اینکه یک فرد از نفس کاملتری برخوردار است واجد صلاحیتهای انفسی بیشتری است طبعاً برای درک دین مستعدتر است. مثلاً هرکه هرچه مطهرتر است مدرکتر است و بهتر و بیشتر میتواند با متن واقع دین تماس بگیرد و دین را درک کند و همچنین کسی از صلاحیتهای آفاقی افزونتری برخوردار است از استعداد بلکه استطاعت افزونتری در فهم دین برخوردار است مثلاً به لحاظ علمی هرکه عالمتر باشد دین را بهتر میتواند بفهمد. نهتنها نفراتی در عرض هم و در عصر هم به لحاظ صلاحیتهای انفسی و آفاقی در فهم دین ممکن است متفاوت باشند، بلکه در فرایند تاریخ هم این تفاوت قابل فرض است به این معنا که انسانهای کاملتر روزگار ما بهتر از انسانهای روزگارهای پیشین دین را میتوانند بفهمند. به این ترتیب فهم دین میشود تشکیکی و ذومراتب و بالنتیجه علاوه بر اینکه در مقام دریافت تفاوت و تدریج وجود دارد در مقام درک نیز بین آحاد و نسلها تفاوت پدید میآید.
در مقام رابطه عملی انسانها با دین هم، انسانها میتوانند متفاوت باشند. در مقام عمل یک فرد ممکن است که احیاناً مثل نبی اکرم(ص) صددرصد ملتزم به حاق، عمق و باطن دین باشد آنچنان که شخص او به دین عینی تبدیل شود، اگر وجود نفسالامری دین همان است که نزد خداست؛ قرآن و سنت نیز صورت نقلی و کتبی دین است، وجود عینی و خارجی دین نیز وجود نازنین پیامبر اکرم(ص) و معصومین دیگر خواهد بود. یعنی هیچ تفاوت نمیکند که شما قرآن را باز کنید بخوانید و بگویید دین چیست یا نمادهای وجود پیامبر را که گفتار و رفتار اوست را ببینید و بگویید دین چیست. و این هم معنای حجیت سنت قولی و سنت فعلی است. معصوم (بما هو هاد) هر آنچه میکند حجت است مفهومش این است که معصوم خودش دین است و گویی او به دین بدل شده و دین در او تجسم یافته است؛ این یک درجه از التزام به دین که درجه حداکثری است و یکسر طیف التزام به دین است تا به درجات و مدارج نازلتر که بسیار متنوع است، و هرکه در حد ظرفیت خود به دین ملتزم است و از کسی التزام بیش از ظرفیت نیز خواسته نشده، این که گفته میشود اگر ابوذر از آنچه که سلمان میداند و باور دارد مطلع میشد او را تکفیر میکرد؛ یعنی درجه سلمان و ابوذر در فهم و درک با هم متفاوت است و طبعاً در التزام به دین نیز چون به هر میزان که درک بالاتر باشد التزام هم بالاتر است.
فهمهای متفاوت لزوماً متعارض نیستند
س ـ روایت خیلی عجیبی است در مورد ابوذر و سلمان؛ هردو دیندار هستند و هر دو دینشان مقبول است. این را چطور میفهمید شما؟ یعنی ما واقعاً در فهم دین تناقض داریم؟
ـ نه. اینکه من تاکید میکنم بر تشکیکی بودن و ذومراتب بودن و از آن به ذووجوه بودن تعبیر نمیکنم نکتهای در آن نهفته است. ما نمیخواهیم بگوییم که دین قرائتپذیر است دین دارای وجوه مختلف متعارض و غیرقابل جمع است، (آنچنان که بعضی میگویند)؛ دین قرائتپذیر نیست این معنا که دین صامت باشد و آنچه که ما بهدست میآوریم خوانشی از دین و خوانش قیاسناپذیرند یا هیچخوانشی واقعیت دین و باطن دین نیست.
قرائتپذیرانگاران صرفاً نمیگویند که ذهن ما و ذهنیت ما در درک ما از دین تاثیر میگذارد، بلکه میگویند که خصلت دین هم قرائتبرداری است، خود دین هم ذاتاً قرائتپذیر است؛ متن دینی چندپهلو است آنها میگویند دین یا متن دینی ذووجوه است ما میگوییم دین و متن دینی ذومراتب است. دین ذوبطون هست ولی ذووجوه نیست و فهمها نیز ذومراتب است و در نتیجه معرفتهای دینی صحیح در طول هماند. ابوذر به درجه سلمان در فهم دین نائل نشد و فهم او را درک نمیکنند اما سلمان میداند که درجه فهم ابوذر از دین چیست؟ زیرا از بالا نگاه میکند چون فهم او کاملتر است. ابوذر اگر میتوانست بفهمد که حق با سلمان است همطراز با سلمان میشد. ابوذر درک سلمان را ندارد اما برعکس سلمان درک ابوذر را دارد، فراتر از ابوذر میفهمد درنتیجه میداند اینها در طول هم هستند البته جاهل ممکن است بهخاطر کوتهفهمی عالم را لعن و طعن کند اما عالم جاهل را هرگز. اینکه میگوییم درکها تشکیکی هستند یعنی در طول هم هستند و معارض و متعارض با هم نیستند. چه آنکه از دو فهم متعارض یکی قطعاً خطا و باطل است و اگر عبارت منقول این بود که دو طرف یکدیگر را تکفیر میکردند یا میکشتند معنایش این میبود که با دو فهم با هم معارض و متعارض مواجه هستیم اما عبارت چنین نیست. البته این روایت یک روایت مشهوری است و سند آن را ندیدهایم و چهبسا سند آن مخدوش باشد ما هم از باب مثال آوردیم اما روایات فراوان دیگری داریم که این نظریه را که من عرض میکنم تایید میکند مانند این که فلان آیه و سوره آمده برای مردم آخرالزمان، این مفهومش این است که مردم آخرالزمان به لحاظ علمی و فکری و استعداد ترقی و تکامل پیدا میکنند و کاملتر هستند و پارهای پیامهای دین معطوف به آنها است یا سطح و لایهای از فهم متعلق به آنها است. روایات ذوبطون بودن قرآن نیز بسیار است و مجموع آن نمیتواند جعلی باشد و ازجمله دلایل مدعای ما میتواند باشد. مقام التزام و عمل به دین نیز بسیار روشن است که چگونه مقول بالتشکیک است. پس روابط سهگانه آدمی با دین تکاملی است و بدین معنا علوم دینی و معرفت دینی نیز میتواند تکاملی باشد. لهذا بنده در معرفت دینی قائل به نظری هستم که میتوانیم از آن به نظریه «انعطاف ـ انطباقپذیری فرگشت یابنده» تعبیر کنیم. معرفت دینی علیالدوام در جهت انعطاف و انطباق با شرایط پیش میرود و این روند فرایند تکاملی دارد نه تعارضی یا تنزلی. به این مفهوم که خود دین و مجموعه عواملی که در شکلگیری معرفت دینی دخیل هستند آنچنان هستند که دین مستمراً با انعطافی که دارد با مخاطب خود انطباق پیدا میکند.
مواجهه اجتهادی با دین و اجتهاد دینی، مسیر تکامل معرفت دینی است
س ـ نکاتی که فرمودید صحیح است اما ما چه کنیم که در جامعه ما فهم از دین پویا باشد، به گونهای که معرفت دینی مشکلات روزآمد ما را رفع کند. از سویی ما الان با پرسشهای گوناگونی مواجه هستیم، از دیگر سو قدرتهای غربی هویت ما را در این عصر مدرنزدگی مورد هجوم قرار دادهاند. در این میان برای مقابله با این چالشها و تازشها باید ما در راه روزآمد و کارآمد کردن دریافتهای دینی خود باشیم.
ـ اولاً با دین باید اجتهادی برخورد کنیم، ثانیاً با فن اجتهاد نیز باید اجتهادی برخورد کنیم. آفتی که امروز دامنگیر ما است از سویی عدم برخورد اجتهادی با دین است و اگر هم با دین اجتهادی برخورد میکنیم با خود اجتهاد اجتهادی برخورد نمیکنیم. من به نمونههایی از برخوردهای غیراجتهادی اشاره میکنم:
1. برخی باورداشتهای غلط عامیانه بین مردم آن چنان قطعی دینی قلمداد شدهاند، که اگر اهل علم هم با آن مخالفت کنند گویی با حاق و حقایق مسلم دین مخالفت کردهاند و گاه مورد هجوم و حمله هم واقع میشوند. عوام تصور میکنند قمهزدن یک عبادت موسمی است و گویی که ما مثلاً یک نماز داریم که در عید فطر آن را میخوانیم و مناسک عاشورایی هم داریم بهنام قمه زدن که به مناسبت روز عاشورا باید بهجا بیاوریم. بهرغم فتوی برخی مراجع به حرمت آن گاهی برخی عوام پنهانی اقدام به قمهزنی میکنند که مبادا این فریضه یا سنت ترک شود! و اسفباتر اینکه گاهی در گوشهوکنار بعضی عوامزدگان یا افراد بیسواد نیز علیه این قبیل فتاوی جوسازی میکنند.
2. برخی مشهورات که نه تنها عامه که خواص گاه مبتلا به آنند و از آن دفاع میکنند و اصلاً به ذهنشان نیز خطور نمیکند که خطا باشد مانند عبارت معروف «قرآن قطعی السند و ظنی الدلاله است و سنت ظنی السند و قطعی الدلاله است»!! هرگز این عبارت با این اطلاق صحیح نیست و این قبیل مشهورات غلط است و نیاز به بازنگری دارد.
3. از انواع یا موارد عدم برخورد اجتهادی با دین، اجتهادهای تقلیدی است، گاه شاگرد بر آراء استاد آنچنان متصلب میشود که همه عمر آنچه میگوید چیزی فراتر از یافتههای استادش نیست؛ گاه سیطره شخصیت یا عدم جرات فرد و شاید گاه عدم توان او بر نوآوری موجب میشود در اجتهاد هم گاه بهصورت تقلیدی عمل کنیم. با همان فرایند و روندی که استاد یا بزرگی پیش رفته همان را تکرار میکنیم و لاجرم همان آرا و نتایج نیز به دست میآید.
س ـ منظور شما از اجتهاد در اجتهاد این است که روششناسی جدید تاسیس کنیم؟
ـ به عبارتی باید روششناسی جدید و جامعی تاسیس شود و به عبارت دیگر اصول فقه را توسعه دهیم، البته اصول فقه ما به حدی نیازمند بسط و بازسازی است که اطلاق تاسیس دانش جدید صادق است. حالا به این مطلب هم میرسیم. اجازه بفرمایید برخی انواع مواجهه تقلیدی و غیراجتهادی با دین را عرض بکنم. ـ البته نه بهصورت استقرایی بلکه در حد اشاره به موارد شناخته و مشخص ـ مراد از عدم اجتهاد در اجتهاد را نیز باز خواهم گفت.
4. نوع دیگر از برخورد غیراجتهادی با دین آن است که ما حوزههای معرفتی دین را محدود بدانیم. مانند اینکه مجموع معارف دین را به سه حوزه معرفتی تقسیم میکنیم: عقاید، احکام و اخلاق. از کجا که حوزههای معرفتی دین فراتر از این نباشد؟ چه دلیلی داریم که بر این تقسیم متصلب بمانیم. بعضی از روایاتی که شاهد برای این تقسیم میآورند هیچ معلوم نیست که دقیقاً به این تقسیم اشاره داشته باشد و نظری به این تقسیم داشته باشد. شاهد آن این است که ما وقتی به متون دینی مراجعه میکنیم میبینیم که گزارهها و آموزههای دیگری هم در متون دینی وجود دارد که از جنس هیچیک از این سه حوزه نیست. مثلاً گزارههای علمی ـ علم به معنی خاص آن ـ که در متون دینی وجود دارد نه از سنخ عقاید است یعنی آنها گزارههای قدسی و لاهوتی نیست که متعلَق ایمان باشند، نه جزء احکام است که اگر تخطی کردیم مجازات داشته باشد و نه جزء اخلاق است. مباحث حوزه تربیت در دین بسیار وسیع است، کماً و کیفاً مسائل تربیتی از یک جایگاه خاصی برخوردار است امروزه نیز روشن است که تربیت غیر از اخلاق است و به طریق اولی واضح و روشن است که جزء احکام عقاید نیست. این درحالی است که کماً و کیفاً آموزههای ژرف و فراوانی در حوزه تربیت در متون دینی داریم. چهبسا بتوان مجموعه آن را یک حوزه مستقل معرفت دینی قلمداد کرد؛ لهذا پیشنهاد من بهجای تقسیم ثلاثی معارف تقسیم خماسی آن است؛ یعنی حوزه بینش: عقاید، حوزه منش: اخلاق، حوزه کنش: احکام، حوزه پرورش: تربیت و حوزه دانش (بهمعنای عام آن): علوم.
اینکه ما یک تقسیم خاصی را از حوزههای معرفتی دین پذیرفته باشیم یک نوع از جمود و تصلب است. این درحالی است که دین بناست شئون بشر را اداره کند.
5. پنجمین مصداق برخورد غیراجتهادی با دین محدود کردن دائره کاربرد اجتهاد است: وقتی مقام اجتهاد است و اجتهاد میکنیم در عمل این فقه است که میدان اجتهاد ماست. در حوزه معرفت بینشی کمتر اجتهادی برخورد میکنیم یعنی مجتهد احکام فراوان داریم، مجتهد عقاید کم داریم.
س ـ طبیعتش این است یا اینکه کم داریم و باید بیشتر داشته باشیم؟
ـ نهخیر. عرض من این است که اجتهاد را بهکار نمیبریم. یعنی دههها و سدهها میگذرد که ما اجتهاد جدید در حوزه عقاید و گزارههای لاهوتی نکردهایم. سدهها میگذرد که اجتهاد جدیدی در حوزه اخلاق نکردهایم. ما نظام و دانش اخلاق یونانی را گرفتهایم و در طول تاریخ آن را مستند کردهایم و آیات و روایات را بر آن افزودهایم، اما اینکه یکبار ذهنمان را از آنچه بهنام دانش اخلاق در اختیار ماست تهی کنیم و بگوییم که اگر یونانیان چیزی راجع به اخلاق و مبادی سهگانه فضائل و رذائل نگفته بودند مبادی، مبانی، مباحث و ساختار اخلاق اسلامی چه میتوانست باشد! ببینیم اگر مستقیم به قرآن و روایات مراجعه کنیم چه چیزی دستگیرمان خواهد شد، اینگونه اجتهادی برخورد کنیم. و همینطور در حوزه مباحث علمی و تربیتی.
س ـ توضیح کوتاهی بدهید بین این فرمایش شما با نظر تفکیکتان چه تفاوتی هست؟
ـ آنها میخواهند بگویند که هرآنچه از یونان آمده باطل است من میخواهم بگویم که همه حقیقت آن چیزی نیست که از یونان آمده، هرچند که قطعاً بعضی از یافتههای یونانی باطل است. و طشت رسوایی آن از بالای بام دانش بر زمین افتاده ولی اینکه بگوییم هرآنچه از یونان آمده باطل است درست نیست. تفکیک فلسفه از شریعت را به صورت مطلق نمیخواهیم بپذیریم. کما اینکه توحید و یگانگی این دو را هم علیالاطلاق نخواهیم پذیرفت. غرضم این است که ما وقتی اجتهاد را محدود میکنیم به حوزه فقه این هم یک نوع برخورد غیراجتهادی با مجموعه دین است.
فقه فردی؛ فقه سکولار
6. کما اینکه در فقه هم همین مشکل برخورد غیراجتهادی یا عدم جامعیت در اجتهاد فقه را داریم؛ این که قرنها فاقد حکومت بودیم، وقتی فاقد حکومت بودیم بسیاری از مسائل مورد ابتلاء ما نبوده، به این معنی که آنچه که به حکومت و اجتماعیات و سیاسیات و حتی معاملات خاص و عام مطرح میشود کمتر مورد اعتنا بود، کسی گوش به حرف ما نمیداد، کسی به ما مراجعه نمیکرد و ما را مرجع تقنین نمیدانست تا از ما بپرسند که دین درخصوص فلان مسئله حکومتی و معاملات چه میگوید. بالتبع هم داعی و انگیزهای برای استنباط و اجتهاد چندان باقی نمیماند چون این پرسش است که پاسخ میزاید. در نتیجه ما در یک دوره طولانی به دلیل عدم ابتلاء و عدم احساس نیاز و همچنین فقدان پرسش به پاسخگویی و اجتهاد در حوزههایی از فقه نپرداختیم. این هم باز یک جلوهای از عدم برخورد اجتهادی با دین است و اینکه ما در صدر ننشسته باشیم و حکومت در اختیار ما نباشد این لوازم دیگری هم دارد؛ از جمله این که اولاً از تحولات بیخبر هستیم، ثانیاً تا ما در معرض چالش و تهدید نباشیم، درصدد تولید معرفت نخواهیم برآمد. تا در چهارراه خبر و تحولات علمی و عملی و مسائل بشری نباشیم طبعاً حوزههای جدید برای ما کشف نمیشود تا از دین پاسخی تازه را دریافت بتوانیم بکنیم. وقتی حاکم نیستیم و گوشهگیر هستیم، نه فقط از آن جهت که به ما مراجعه نمیکنند تا بپرسند بلکه به ما اطلاع نمیدهند و ما در جریان قرار نمیگیریم که بفهمیم توسعه چیست؟ پول چیست؟ بانکداری چیست؟ یعنی علاوه بر اینکه از ما نمیپرسند، چون مرجع تقنین نیستیم. تنها مرجع تقلید امور شخصی و عبادی عامه هستیم به خاطر اینکه در معرض چالشها نیستیم و در تقاطع اخبار و حوادث و حوائج نیستیم، ذهن ما نیز فعال نمیشود، چون در جریان بسیاری از تحولات قرار نمیگیریم پرسشهای جدید برای خود ما پدید نمیآید تا پاسخهای جدید را از دین طلب کنیم و این هم به طور مضاعف موجب عقبافتادگی و عدم مواجهه اجتهادی با دین میشود اما وقتی حکومت در اختیار ماست ضمن اینکه مسائل مورد ابتلاء زیاد میشود، مسائل مورد اطلاع هم زیاد میشود و همین دو عامل (ابتلاء و اطلاع) موجب رشد مجتهدان و بسط اجتهاد و توسعه معرفت دینی میشود. اینک ناچار ما یک فقه فردی در اختیار داریم. مرجع و مجتهد خود را موظف به نیاز و پرسش مکلفین و مقلدین میداند، مقلدین چه میپرسند؟ عمدتاً از مسائل فردی و عبادی میپرسند، لهذا طی قرون اخیر بخش فردی و عبادت فقه ما فربه میشود و گسترش پیدا میکند، زیرا رنج زیادی مجتهدین ما و بزرگان ما در این برهه متحمل میشوند و آن بخش توسعه پیدا میکند اما بخش سیاسی و اجتماعی و سیاسی لاغر میماند. از زمان شهید به این طرف معروف شده است که ابواب و متون فقهی از هفتاد و دو باب یا کتاب تشکیل میشود که البته این تقسیم و تبویت جامع و کامل نیست، از این هفتاد و دو باب چند باب آن مربوط به تکالیف فردی و عبادی است مثل صوم و صلاه و خمس و ذکاه و حج و طهارت اگر قیاس کنیم کم و کیف این چند باب را با باقی ابواب فهقمان میببینیم که این بخشها چقدر گسترده است، چون مراجعه و نیاز بوده و مجتهد خود را مکلف دیده که پاسخگوی مکلف و پرسشها و ابهامات مردم باشد، اما آن بخشهای دیگر همچنان لاغر مانده چون مورد ابتلاء نبوده، کسی به فقها مراجعه نمیکرده و یا کم مراجعه میکردند و رفتهرفته فقه ما شده فقه فردی، فقه فردی هم فقه سکولار است. ما باید فقه را حکومتی کنیم. یعنی فقهی که منحصر باشد به عبادیات میشود سکولار و این فقه نمیتواند حکومت اداره کند در حالی که دین ما دین حکومت است.
س ـ اگر به نگاه جامعهشناختی به سکولاریسم نگاه کنیم این نکتهای که شما میفرمایید صحیح است.
ـ سکولاریسم معانی و مراتب دارد اینکه دین را امری فردی و شخصی بیانگاریم و نقش آنرا فقط در محدود به تنظیم روابط معنوی فرد با خدا لحاظ کنیم درجهای نازله سکولاریسم است و این که در طبیعت هم سکولار باشیم و خدا را از هستی حذف کنیم که به الحاد منتهی میشود مرتبه عالیه سکولاریسم است، لهذا سکولاریسم و اینجهانیگری مشتمل بر طیف وسیعی است و مراتب و معانی مختلف دارد، به معنای اقلی و نازل سکولاریسم، فقه فردی و عبادی محض فقه سکولار است. غرضم از اشاره به مسأله محدود کردن قلمرو فقه و اجتهاد این است که بگویم در حوزه فقه هم ما اجتهاد را محدود کردهایم و این همه درجهای از برخورد غیراجتهادی با دین است.
7. زیانبارترین نوع از مواجهه غیراجتهادی، خارج دانستن فن اجتهاد از اجتهاد است. خود اجتهاد هم نیازمند اجتهاد است. چون خود اجتهاد هم یک موضوع علمی و مسأله دینی است. و درباره اجتهاد هم ما باید مطالعه کنیم، اجتهاد کنیم و به استنباط جدید بپردازیم و روششناسی فهم دین را پیوسته تعمیق ببخشیم و توسعه بدهیم، روزآمد و کارآمد کنیم. برای اینکه ما دین و معارف دینی را «روزآمد» و «کارآمد» بکنیم و در معرفت دینی این دو خصلت را تامین کنیم تا مستمراً با شرایط انطباق پیدا کند و تکامل یابد و به موازات توسعه و تکامل حیات جمعی بشر و رشد فردی و عقلی انسانها دین نیز پیشروی کند بلکه پیشتاز حیات بشر باشد باید در اجتهاد نیز اجتهاد کنیم، بیآنکه از باطن و واقع و از ثابتات دین عدول کرده باشیم دین این امکان را دارد، بهخصوص دین خاتم، که بسط پیدا کند و جز این اگر میبود نباید خاتم میبود، ما اگر بهنحو اجتهادی با دین مواجه بشویم در آن صورت دین روزآمد و کارآمد خواهد بود و میتواند حیات بشریت را اداره کند. ما یک میلیارد و چند صد میلیون مسلمان که تنها مخاطب دین نیستیم، بلکه مردم اروپا و مغربزمین به جهت فاصلهای که با دین حق و حاق دین پیدا کردهاند و همچنین به جهت تحولات وسیعتری که در حیات آنها به وجود آمده، به دین و آموزههای دینی از ما محتاجتر هستند، الا اینکه آنچنان که درخور و فراخور دین خاتم است با آن اجتهادی و روزآمد مواجه نشدهایم از اینرو نتوانستیم جهان را جذب اسلام کنیم قرنها است از حیث توسعه قلمرو قومیت مسلمانان همچنان دچار ایستایی هستیم.
فلسفه معرفت دینی
من راجع به سازوکار و یا روش و شیوهای که هم فرایند تکاملی معرفت دینی را توجیه کند و طبعاً روزآمد و کارآمد بودن آن را تامین نماید و همچنین تحول و تطور معرفت دینی را بهنحوی توضیح بدهد و توجیه کند که به سیالیت و قرائتپذیری دین و نسبیت و شناوری معرفت منتهی نشود و از درون آن دیدگاههایی مثل قبض و بسط شریعت درنیاید یک مدلی را طراحی کردهام که اگر در این مصاحبه مجال بود آن را توضیح خواهم داد و اجمال آن این است؛ معتقدم که ما چهار کار را باید انجام بدهیم که مجموع مسائل قابل طرح و مشکلات مطرح در حوزه معرفت دینی سامان پیدا کند. یکی تأسیس مبحثی تحت عنوان «دالشناسی» که وظیفهاش بازنگری و مطالعه جامع و روشمند و منسجم در مدارک دینی باشد؛ آنچه که در اصطلاح متعارف به منابع دین معروف است. دوم دانش فلسفه معرفت دینی است. ما به دانشی بهنام فلسفه معرفت دینی نیاز داریم که ماهیت معرفت دینی، منابع و روششناسی آن و نیز تطوارت در معرفت را بهشکل مناسب تبیین کند. انواع تحولاتی که در معرفت دینی بهوجود میآید و مبانی و مکانیزم و فرآیند و حاصل و حکم آن را مشخص کنیم و سوم نیازمند دانشی به نام منطق فهم دین هستیم، منطق جامعتر از اصول فقه موجود که البته همین اصول فقه برای تبدیل شدن به این علم، استطاعت و استعداد لازم را دارد. چهارمین چیزی که بدان نیازمندیم متدولوژی و شیوهشناسی است که خطاهایی را که در معرفت رخ میدهد تشخیص بدهیم. البته میتواند دالشناسی و آسیبشناسی معرفت دینی جز ساختار فلسفه معرفت دینی قرار گیرد. مبنای این پیشنهاد این است که در فهم و درک دین معرفت دینی ما تحت تاثیر عوامل و مبادیی که من از آنها به «مبادی معرفت دینی» تعبیر میکنم تکون و تحول پیدا میکند. عواملی که در تکون و تحول معرفت دینی دخیل هستند یا دخیل انگاشته میشوند سه دستهاند:
1. یک دسته از مبادی، عوامل «حقاً» و «بهحق» دخیل در تکون هستند. یعنی هم حقیقتاً در تکون و تحو معرفت دینی دخیلاند و هم به حق دخالت میکنند.
2. دستهای دیگر، عوامل «حقاً» اما «نابحق» دخیل در تکون معرفت دینی هستند، واقعاً دخالت میکنند ولی به ناحق.
3. دسته سومی نیز هستند که «دخیل انگاشته» میشوند، (بعضی مدعی هستند اینها در شکلگیری معرفت دخیلاند).
ما باید تکلیف این سه دسته را روشن بکنیم؛ بدانیم کدام عوامل حقاً و بهحق در تکون و تحول معرفت دینی دخیلاند تا دخالت آنها را روشمند کنیم، کدام عوامل حقاً دخیل هستند ولی به ناحق و باید شناسایی کنیم تا بتوانیم مانع آفتزایی آنها گردیم و کدام عوامل واقعاً دخیل نیستند و بیجا عدهای ادعا میکنند که اینها دخیل هستند.
ما به دو دانش اساسی در حوزه فهم دین و معرفت دینی نیازمندیم: فلسفه معرفت دینی و منطق فهم دین
فلسفه معرفت دینی و منطق فهم دین
ما به دانشی نیاز داریم بهنام فلسفه معرفت دینی، این فلسفه معرفت دینی است که میگوید ماهیت معرفت دینی چیست، ارزش معرفت دینی بهلحاظ معرفتشناختی و اپیستمولوژیک چیست، و معرفت دینی چگونه تکون پیدا میکند، منابع معرفت دینی کدام است؟ چند گونه تحول و تطور در معرفت دینی رخ میدهد؟ عوامل به حق و بناحق دخیل در تکون و تحول معرفت دینی و عوامل غیردخیل در آن کدامها هستند؟ متدولوژی آسیبشناسی معرفت دینی چیست؟
منطق فهم دین عبارت است از روشمند و مضبوط کردن عوامل حقاً و بهحق دخیل در معرفت دینی و این دانش باید تاسیس شود، این بدان معنا نیست که اصول فقه را کنار بگذاریم بلکه باید با لحاظ همه گستره معرفت دینی و انتقا و اصطیاد از دستآورد علمی جهان معاصر در زمینه معرفت دینی و معرفتشناسی و سایر دانشهای مربوط، اصول فقه را نقادی و نوسازی کنیم و تفقه را تعمیم دهیم تا آن جا که فقه را برگردانیم به حالت و وسعت اولیه خود؛ چون فقه در آغاز، فقه اکبر و فراگیر بوده و قلمرو او محدود و منحصر به حوزه احکام نبوده.
شناسایی و خنثی کردن عوامل حقاً اما نابحق دخیل نیازمند چیزی بهنام متدولوژی آسیبشناسی معرفت دینی است که این را باید طراحی کنیم تا آن عواملی را که میتوانند دخالت بکنند اما نابحق دخالت میکنند شناسایی و از دخالت آنها پیشگیری کنیم یا اگر اتفاق افتاده بود آفات آن را از معرفت دینی بزداییم. پیش از این سه (یعنی فلسفه معرفت دینی، منطق فهم دین و متدولوژی آسیبشناسی معرفت دینی) ما به چیزی بهنام دالشناسی دینی، مدرکشناسی دینی نیازمندیم که آن مقدم بر اینها است، یعنی ببینیم ما از چه طرق و دریچههایی با خدا تماس میگیریم و یا خدا با بشر از چه طرق و شیوهها و دریچههایی تماس میگیرد و مشیت تشریع خود را به بشر القاء و ابلاغ میکند. وحی نبوی در صورت «کتاب» سامان یافته است یکی از آنها است، سنت قولی و سنت فعلی دو دیگر از دوال است (من معتقدم سنت به دو حجت: قول هادی و فعل هادی باید تقسیم شود زیرا که دو حجت مستقل هستند و دارم کار میکنم که اگر خدا توفیق دهد این ادعا را اثبات کنم این آثار و فوائد ارزشمندی خواهد داشت) دو مدرک و دال دیگر عبارتند از: عقل و فطرت. اینها منابع دوال پنجگانه معرفت دینی هستند، منابع دریافت و یافتههای دینی. و چیزی مثل اجماع و بعضی از طرق دیگر را که از سوی شیعه یا اهل سنت و سایر فرق مطرح شده یا ما حجت نمیدانیم یا طریق نمیدانیم. یعنی منبع و دال قلمداد نمیکنیم. مثلاً اجماع اگر حجیت داشته باشد صرفاً برای احراز و دستیابی به حجتهای دیگر مانند قول و فعل هادی کارایی دارد به این معنا که ما با اجماع قول یا فعل هادی را کشف میکنیم؛ خودش راساً بیش از این پیامی ندارد، فقط طریق احراز این دو حجت است.
البته دالشناسی و متدولوژی آسیبشناسی معرفت دینی جزء مباحث اصلی فلسفه معرفت دینی است. مهمترین مسأله فهم دین و معرفت دینی کشف و روشمندسازی مبادی تکون فهم دین و عوامل تحول و تطور معرفت دینی است.
ما در مقام تشخیص عوامل و مبادی تکون فهم دین و تحول معرفت دینی باید کار فراوانی بکنیم؛ باید ببینیم چه عواملی در شکلگیری معرفت دینی نقش دارند که آنجا من پنج مبدأ و عامل را که در تکون و تحول معرفت دینی نقشآفرین میدانم که باید نقش هریک از اینها هم قانونمند بشوند؛
این مبادی و عوامل اضلاع خمسه پدیدهی معرفت دینیاند؛ به اختصار آنها را عرض میکنم و تفصیل آن را به رساله منطق فهم دین احاله میکنم:
1. مبدأ دین (یعنی اراده و اوصاف الهی)؛ اینکه مشیت الهی بر تشریع دین و نفاذ آن در میان انسان تعلق گرفته است و اینکه چه تصوری از اوصاف الهی که مبدأ و شارع است داریم باید در درک ما از دین ملحوظ شود و خواه ناخواه نیز دخالیت میکند.
2. مدارک دین، (دریچههای ارتباط انسان با خدا و خدا با انسان) بسته به اینکه ما چه چیزهایی را مدرک بدانیم، آیا جامعنگر باشیم یا حصرگرا؟ مثلاً اهل حدیث و اخباریون حصرگرا هستند یا بعضی عقلگرایان افراطی حصرگرا هستند و ما جامعنگر باشیم و نیز احیاناً غیرحجت را حجت قلمداد نکنیم؛ اینها دخیل هستند در اینکه معرفت دینی ما درست شکل بگیرد.
3. مُدرَک، (آنچه که ما آنرا مییابیم)؛ یعنی حوزههای معرفتی و قلمرو دین را ما درست فرض کرده باشیم؛ قبلاً عرض کردم پنج حوزه را میتوانیم فرض کنیم. درستفهمی دین در گرو جامعانگاری و اکثریگرایی معتدل است.
4. مخاطب و اوصاف و حالات او، (یعنی انسان بهمثابه مکلَف و انسان بهمثابه مُدرِک)؛ شرایط انسان بهمثابه مکلف و تواناییها و حالات انسان بهمثابه مفسر در امر فهم دین باید ملحوظ شود و این به این معنا نیست که ما علیالاطلاق آنچه را که بعضیها در هرمنوتیک طرح میکنند و بعضی از هرمنوتسینهای بومی نیز با مغالطه «تعمیم جز بر کل» میگویند: پیشداشتهها و پیشیافتهها، ذهن و ذهنیتهای فهمنده در فهم دین حرف اول میزند نمیپذیریم، ولی اجمالاً بهصورت قضایای موجبه جزئیه میپذیریم که بعضی از اینها دخیل هستند و باید تاثیر آنها قانونمند و مضبوط شود تا موجب خطا نگردند.
5. پنجمین مبدأ و عامل دخیل در تکون و تحول معرفت دینی، خصائص روششناختی ماست. (مختصات روششناسی و منطقی) نوع رهیافتی که ما برای فهم دین و مواجهه با دین برمیگزینیم در تکون فهم ما و تحول معرفت دینی موثر است.
این پنج عامل را من به عنوان «مبادی تکون فهم دین و تحول معرفت دینی» فرض میکنم که دخالت آنها باید مضبوط بشود، مضبوط شدن دخالت آنها همانست که از آن به منطق فهم دین تعبیر میکنیم. همین جا عرض میکنم که منطق فهم دین را بنده طراحی کردهام و در فلسفه معرفت دینی که شامل متدولوژی آسیبشناسی و دالشناسی میشود نیز چند سالی است مشغول کار هستم و به نکاتی هم دست یافتهام، چکیده منطق فهم دین به عنوان «دیباچهای بر منطق فهم دین» دو سه بار تا به حال چاپ شده است. ویراست نخست آن در «قبسات» منتشر شد و سپس آن را در کتاب «فلسفه دین» آوردم؛ البته هر بار تغییراتی هم در آن دادهام. در ماههای اخیر باز هم یافتههای جدیدی فراچنگ آوردهام که میخواهم در ویرایش جدید آن لحاظ کنم و بهصورت یک کتابچه آن را انتشار دهم. انشاءالله.
*. عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
©کلیه حقوق این سایت متعلق به کاشی سنتی رنجبران به شماره برند 333592 می باشد
طراحی و توسعه شرکت مهندسی بهبود سامانه فرا ارتباط