hc8meifmdc|2011A6132836|Ranjbaran|tblEssay|Text_Essay|0xfcfff18b10000000c121000001000100
نقد
و بررسی کتاب«تـاریـخ صـدر اسـلام»(عصر نبوت)
سیدرضا میرمعینی623
مقدمه
در سالهای اخیر،
کتابهای متعددی به زبان فارسی در زمینه تاریخ اسلام و سیره نبوی؛تألیف، تدوین و
منتشر شده و پژوهشهای تازهای صورت گرفته است. آثار و تألیفهاییاد شده، همه
یکسان نیستند و با گرایشها و سلیقههای مختلف و با اهداف متفاوتیتدوین شدهاند و
طبعاً از ارزش علمی یکسان برخوردار نیستند؛ ولی در میان آنها آثاربرجسته و پر
ارزشی به چشم میخورد که شایسته تقدیر و منبع قابل استفاده ارزندهای بهشمار میروند.
بیشک، نگارش چنین آثاری را باید از گامهای بلندی شمرد که در زمانما در سیرهنویسی
و تاریخنگاری برداشته شده است.
یکی از این پژوهشهای
جدید، کتاب تاریخ صدر اسلام (عصر نبوت)،
تألیف استادمحترم دانشگاه تهران، جناب آقای دکتر
غلامحسین زرگری نژاد میباشد. چاپ اول اینکتاب در سال 1378 به وسیله
سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها(سمت) در حدود هفتصد صفحه به
عنوان متن درسی منتشر شده است. مؤلف محترمدر پیشگفتار کتاب در مورد سیر تدوین و
تألیف آن چنین آورده است:
«نوشته حاضر به
دنبال بیش از دو دهه مطالعه جدّی و گسترده در تاریخ صدراسلام و با اندیشه ارائه یک
بررسی تفصیلی از سیره نبوی و حوادث عصرنبوت، در سال 1368 پایهریزی شد؛ اما در
نهایت، تقدیر آن بود که آن طرحتفصیلی اولیه فعلاً به یک بررسی فشرده محدود گشته
و تبدیل به کتابحاضر گردد و اندیشه بررسی تفصیلی نخستین به زمانی دیگر موکول
شود.»624
در ادامه درباره
بازنگری و ویرایش کتاب آمده است:
«متن اولیه این
نوشته را استاد عزیز و فرزانه، جناب آقای دکتر احمدی، ریاستمحترم سازمان «سمت»
با وسواس و حوصله تمام مطالعه فرمودند و برای رفع کاستیهاتذکرات ارزندهای دادند
که برای همیشه از عنایت ایشان سپاسگزارم.... در آخرینمراحل آمادهسازی کتاب برای
چاپ، دوست بزرگوارم آقای دکتر منصور صفت گل بابذل محبت تمام، یک بار سراسر کتاب
را مطالعه کرد و اغلاط چاپی و نکاتی محتوایی رامتذکر شد....»625
کتاب «تاریخ صدر اسلام» دارای مزیتها و برجستگیهای
فراوانی است که سببشده در میان کتب مشابه، جایگاه خاصی یابد و ستایشها را
برانگیزد. نگاه تحلیلی ونقادانه به حوادث و قضایا در سراسر کتاب، تطبیق و مقایسه
گزارشهای سیرهنویسان باآیات قرآن مجید، توجه جدّی به آیات قرآنی در تبیین حوادث،
تلفیق تحلیلها وارزیابیهای عقلی با روش استناد به نصوص تاریخی و گزارشها و
سرانجام تحلیلهایجالب اجتماعی و قبیلهشناختی به تناسب بحثها از جمله نقاط قوت
کتاب به شمار میرود.
با همه نقاط قوتی
که به برخی از آنها اشاره شد و به رغم مطالعه و بررسی متن اولیهکتاب بهوسیله
بعضی از استادان بزرگوار626؛
این کتاب دارای نقاط ضعف و کاستیهایمتعدد محتوایی است که نقدی جدی را میطلبد.
در سال انتشار
کتاب، شاهد یک مقاله معرفی و وصفی درباره کتاب و دو مقاله نقد درشماره 26 و 27
نشریه «کتاب ماه» (مورخ آذر و دیماه 1378) بودیم. مقاله اول به قلمسردبیر
نشریه (با عنوان سخن سردبیر) بر محور معرفی و شناساندن کتاب، وصفساختار و فصول و
بخشهای آن و ستایش و تجلیل از ویژگیهای کتاب و مؤلف آن استو طبعاً به کاستیها
و نارساییهای شکلی و محتوایی آن نپرداخته است.
از دو نقد یاد
شده نیز یکی، بیشتر به محاسن کتاب و بر محور تجلیل از این اثر ناظراست. ناقد
محترم که گویا یکی از ارادتمندان مؤلف محترم کتاب است، در مجموع بهبیش از پنج
مورد از نقاط ضعف کتاب اشاره نکرده است که برخی از آنها به جنبه شکلیآن مربوط میشود؛
ولی در ستایش از آن از اغراقگویی و بزرگنمایی مصون نماندهاست! او مینویسد:
«... با وجود
نگارش کتابهای فراوانی که تا کنون نوشته شده، خلأ ناشیاز وجود یک کتاب معتبر،
مفصل و علمی خالی است و به نظر میرسد که بانگارش کتاب تاریخ صدر اسلام دکتر
غلامحسین زرگری نژاد تا حدودفراوانی این خلأ پر شده است....»
وی چند سطر بعد
میافزاید: «... کتاب تاریخ صدر اسلام دکتر غلامحسینزرگری نژاد که در واقع بهترین
و کاملترین کتابی است که تا کنون در موردتاریخ اسلام نوشته شده...»!
این گونه داوری
مطلق درباره آثار علمی و وصف اثری فردی با تعبیر «معتبر، علمی،بهترین و کاملترین...»
به دور راز رعایت انصاف علمی است.
نقد دوم به قلم
آقای علی بیات است. دقت، موشکافی و وسعت اطلاعات آقای بیاتکه با تأکید بر نقاط
قوت کتاب، هشتاد مورد از اشتباهها و خطاهای آن را تذکر داده؛شایان تحسین است.627
البته مقدار قابل توجهی از این تذکرها، به موارد جزئی از قبیلاغلاط چاپی، تصحیح
و تکمیل عبارتها، ضبط درست أعلام و اسامی و امثال اینهامربوط است. با همه اینها
جای نقد جدّی کتاب از نظر محتوایی خالی میباشد؛ البتهمؤلف محترم در پیشگفتار،
متواضعانه از این کار استقبال کرده است:
«بیگمان در این
نوشته؛ کاستیها، خطاها و سهو و نسیانهای فراوانی راهیافته است که نویسنده بر
آنها وقوف ندارد. با تمام تواضع درس خواهمآموخت از تمام خوانندگانی که مرا در راه
فهم کاستیها و خطاها و در راهوصول به یک بررسی نسبتاً مطمئن از تاریخ عصر نبوت
یاری رسانند.»628
از این رو
نگارنده با کمال ادب و احترام برای مؤلف ارجمند جناب آقای دکتر زرگرینژاد به نقد و
بررسی نمونههایی از لغزشها میپردازد که از لحاظ محتوایی در کتاب بهچشم میخورد
و بر این باور است که موارد قابل نقد آن به این موارد محدود نیست.
1ـ یتیمی حضرت محمد«ص»
این که پیامبر
اسلام«ص» در کوچکی، پدر را از دست داده و هیچ خاطرهای از پدر نداشته،مسلم است.
بهترین گواهِ این معنا قرآنِ کریم است که از یتیمی او یاد میکند629؛
ولی در اینکه آیا پدرِ آن حضرت پیش از تولدِ وی یا بعد از آن از دنیا رفته و در
صورتِ دوم، سنِّ آنحضرت چقدر بوده است اختلاف وجود دارد. مؤلّف محترم بدون
توجه به این اقوالِمختلف در صفحه 179 مینویسد: «محمد«ص» نخستین و تنها فرزند
عبداللّه و آمنه بود.فرزندی که زمین و آسمان تولدش را جشن گرفتند. زمانی چشمان
خویش را به دیدگانآمنه دوخته و نخستین نفسهای خویش را در خانه پدر فرو برد که
عبدالله مدتها بودکه چشم از جهان فروبسته و در دیاری دور از زادگاهش آرمیده بود.»
مؤلف این مطلب را
مسلّم دانسته که پیامبر بعد از رحلت پدرشان عبداللّه به عرصهوجود قدم نهاده است و
از آنجا که ظاهراً هیچ احتمال خلافی در این باره نمیداده،سندی هم برای گفتار
خویش ارائه نکرده است، در حالی که ولادت آن گرامی همراه بایتیمی، مورد اتفاق و
اجماع مورخان نیست، بلکه برعکس، یعقوبی که مؤلف او رامورخی دقیق و نکتهسنج میداند630
در تاریخش، رحلت عبدالله پیش از ولادت پیامبر رانادرست میداند و اظهار میدارد
که رحلت عبدالله پس از ولادت حضرت محمد«ص»اجماعی است. آنگاه میگوید: برخی
قائلند دو ماه پس از ولادت حضرتِ محمد، پدرشفوت کرده و برخی قائلند حضرت محمّد
یک ساله بود که پدر را از دست داد و قولوفات عبدالله قبل از میلاد حضرت محمد«ص»
را نادرست میشمارد631.
پس یعقوبی،درگذشت حضرت عبدالله قبل از میلاد پیامبر را قاطعانه رد و ادعای اجماع
نیز میکند.
ما برای روشن شدن
اجماعی که یعقوبی نام میبرد به کتب دیگری نیز مراجعه کردیمتا مطلب از اتقان
بیشتری برخوردار شود؛ از این رو بد نیست با هم مروری به بعضی ازکتب تاریخی و حدیثی
در این زمینه داشته باشیم:
احمد بن محمد بن
قسطلانی از علمای بزرگ و معروف اهل سنت از دولابی و ابنابی خیثمه دو قول را نقل میکند:
1ـ پیامبر دو ماهه بود که پدر را از دست داد؛ 2ـحضرت 28 ماهه بود که عبدالله رحلت
کرد632
و در کتاب «روض الانف» آمده که اکثرعلما گویند حضرت محمد در گهواره بود که پدر را
از دست داد و عدهای گفتهاند دوماهه بوده و عدهای بیشتر از این را قائلند و برخی
گویند حضرت محمد 28 ماه در کنارپدر زندگی کرد633.
ابن کثیر یکی
دیگر از مورخان مشهور اهل سنت از قول هشام بن محمد بن السائبکلبی روایت میکند که
پیامبر 28 ماهه بود که پدر را از دست داد و قولی هم گفته که هفتماهه بوده است634
و ابن سعد هم این روایت را در کتاب طبقات نقل میکند635.
مرحومکلینی نیز قائل است که حضرت محمد دو ماهه بودند که پدر او رحلت کرد636
و کراجکیهم این قول را پذیرفته است637.
مرحوم اربلّی هم
معتقد است که حضرت دو سال و چهار ماه با پدرِ بزرگوارشزندگی کرد638.
مرحوم علامه مجلسی هم میفرماید پیامبر دو ماهه بود که پدرش رحلت کرد639.
با توجه به آنچه
خواندیم، ثابت شد که یتیمی حضرت محمد در دوران شیرخوارگیاو مسلم نیست، بلکه
برخی تا 28 ماه، سایه پدر را بر سر او مستدام میدانند و از شعریکه جناب
عبدالمطلب سروده مشخص میشود حضرت محمد در گهواره بوده که پدر رااز دست داده است؛
زیرا او در مورد سپردن محمد«ص» به ابوطالب اینچنین میسراید:
«اوصیک
یا عبد مناف بعدی *** بمفرد بعد ابیه فرد
فارقه
و هو ضجیج المهد *** فکنت کالام له فی الوجد
تدنیه
من احشائها والکبد *** فانت من ارجی بنیّ عندی
لدفع ضیم او لشد
عقد
ای عبد مناف تو
را پس از خود درباره یتیمی که از پدرش جدا مانده، سفارش میکنم. اودر گهواره پدر
را از دست داد و برای او چون مادری دلسوز بودی (باش) که فرزندش راتنگ در آغوش میکشد.
اکنون برای دفع ستمی یا محکم ساختن پیوندی به تو از همهپسرانم امیدوارترم640.»
از این شعر به
خوبی معلوم میشود حضرت محمد در گهواره بوده که پدر را از دستداده است. از این
سخنان بدین نتیجه میرسیم که درگذشت عبدالله قبل از ولادتحضرت محمد«ص»، نه تنها
درست نیست، بلکه بسیاری از علمای فریقین آن را مردودمیشمارند و حداقلِ مطلب این
است که اختلافی میباشد و در اینگونه مسائلاختلافی، نمیتوان نظری قاطعانه
ابراز کرد و حتی برای آن دلیل هم ارائه نشود.
2ـ فقر عبدالمطلب و خودداری اولیه حلیمه
از دایگی حضرت محمد«ص»
در این کتاب،
طبق معمول کتبِ سیره، موضوع دایگی حلیمه برای حضرت محمد مطرحشده است و مؤلف
محترم، گزارش پارهای از کتب را خوشباورانه مسلم گرفته و به دنبالجستجوی علت
خودداری جناب حلیمه پرداخته است و آنگاه فقر عبدالمطلب ویتیمی حضرت محمد را دلیل
امتناع حلیمه میشمارد؛ آنجا که در صفحه 179مینویسد: و روایت امتناع اولیّه حلیمه
از رضاعت محمد«ص»، اجماع سیرهنویسان ومورخان و محدثان است. همین خبر با عنایت به
ریشه امتناع، از ناتوانی مالیعبدالمطلب جدّ رسول اکرم حکایت دارد. انکار این سخن
جز به این معنا نخواهد بود کهعبدالمطلبِ ثروتمند از پرداخت پول کافی به حلیمه
برای رضاعت نوه خویش امتناعداشته، این تحلیل نه با کرامت شخصیت عبدالمطلب سازگار
است و نه با تعصبعشیرهای او.»
مؤلف در اینجا
نیز امتناع جناب حلیمه را مطلبی مسلّم گرفته و از آن نتیجه گرفته کهعبدالمطلب
توانایی مالی نداشته است وگرنه تنگچشمی او را میرساند و این با کرامتو شخصیت او
و تعصب عشیرهای وی سازگار نیست!
مؤلف این دو مطلب
را آنقدر مسلم دانسته که هیچ سندی هم برای آن ارائه نمیدهد؛
در حالی که با
نگاهی گذرا به کتب سیره و تاریخ درمییابیم که تمام مورخان،سیرهنویسان و محدثان
تولد حضرت محمد«ص» را عامالفیل641
شمردهاند و همه آنهامتذکر شدهاند که ابرهه دویست642
شتر از جناب عبدالمطلب مصادره کرد و وقتی او برایبازپس گرفتن شترهایش میرود،
ابرهه میگوید خیال کردم آمدهای شفاعت کعبه را کنیکه آن را خراب نکنم و
عبدالمطلب پاسخ موحّدانهای داد که من مالک شتران هستم «وللبیت رب یمنعها643؛
کعبه هم خود خدایی دارد که آن را حفظ میکند! و پس از اینگفتوگو شترانش را گرفت
و برگشت.
این ثروت تا
پایان عمر عبدالمطلب باقی بود؛ زیرا یعقوبی که مؤلف هم او را مورخیدقیق و نکتهسنج
میداند644
مینویسد: پس از مرگ عبدالمطلب، پیکر او را در دو پارچهیمنی پیچیدند که هزار
مثقال طلا قیمت داشت.645
این فراز از تاریخ، نشاندهنده میزانثروت بازماندگان اوست.
پس با توجه به
نکات تاریخی بالا درمییابیم که جناب عبدالمطلب نه تنها فقیر نبوده،بلکه از ثروت
بالایی برخوردار و از نظر اجتماعی هم دارای مقام و ارزش والایی بود کهبه قول حلبی،646
عبدالمطلب شخصیتی بخشنده، خردمند، سرور و پناهگاه بیرقیبقریش بود؛ یعنی هم ثروتمند،
هم بخشنده و هم فریادرس بیپناهان بود؛ پس جنابعبدالمطلب فقیر نبود از طرفی جناب
عبدالله، پدر گرامی حضرت محمد«ص» هم فقیرنبود؛ زیرا او برای تجارت سفر کرده بود و
در راه تجارت از دنیا میرفت و گفته نشدهاست که او اجیر کسی از تجار و ثروتمندان
بوده باشد و حتی علامه مجلسی از قولواقدی مینویسد: «ان عبدالله ترک من الارث
قطیع غنم و خمسة جمال و مولاته برکه وهی ام ایمن حاضنة رسول اللّه647؛
جناب عبدالله یک گله گوسفند و پنج شتر و یک کنیز کهنامش بَرَکه بود که همان ام
ایمن میباشد به عنوان ارث بر جای گذاشت.»
از این سخن درمییابیم
که جناب عبدالله و جناب آمنه از ثروت نصیبی داشته و فقیرنبودهاند و آنچه عبدالله
بر جای گذاشته، آمنه به ارث برد؛ ضمن اینکه خود حضرتآمنه هم برترین زنان قریش از
جهت نسب و موقعیت بود648
و او هم، همه ثروت خویش رابرای فرزندش «محمد» برجای گذاشت؛ است پس حضرت محمد هم
در حال کودکیفقیر نبود و زمانی که با حضرت خدیجه ازدواج نمود، «ام ایمن» را که
از والدینش به ارثمالک شده بود، آزاد کرد.
در نتیجه فقیر
بودن عبدالمطلب و عبدالله در هیچ سند تاریخی به چشم نمیخورد وتنها دلیلی که مؤلف
برای فقر عبدالمطلب میآورد امتناع اولیّه جناب حلیمه سعدیه ازپذیرش حضرت محمد است
که میگوید او یتیم میباشد و در یتیم، خیری نیست. از اینگذشته، عبدالمطلب
بزرگ قریش و از موقعیت ممتاز و احترام بسیار بالایی برخورداربوده است و طبعاً
دایگان نه تنها از پذیرش فرزند او سرباز نمیزدند، بلکه برای دایگیکودکِ چنین
خانوادهای، سر و دست میشکستند649.
یگانه مطلبی که
باقی میماند، امتناع اولیه حلیمه از پذیرش حضرت محمد و کمکنکردن حضرت عبدالمطلب
است که به قول مؤلف با کرامت و شخصیت جنابعبدالمطلب سازگار نیست. اگر ما نیز
همچون برخی از مورخان شیعی، امتناع اولیهحلیمه خاتون را نپذیریم، کل معما حل
خواهد شد و از آن جمله میتوان به ابن شهرآشوب650
که از محدثان بزرگ و برجسته است، اشاره کنیم که او این قضیه را نقل کردهاست؛
ولی یتیمی حضرت محمد و امتناع حلیمه در آن به چشم نمیخورد همچنین درکتاب
بحارالانوار هم حدیثی آمده که میگوید حق انتخاب با عبدالمطلب بود و او بهدنبال
دایهای مطمئن و پاکدامن میگشت651؛
پس در برخی منابع شیعی، سخنی از یتیمیحضرت محمد و فقر عبدالمطلب و امتناع حلیمه
سعدیه به چشم نمیخورد و اساساًسپردن به دایه، نه به سبب فقر، بیغذایی و بیشیری
بوده است، بلکه حضرت محمد درنخستین روزهای تولد از شیر مادرش استفاده کرد652
و مدت کوتاهی «ثویبه»، کنیز آزادشده «ابولهب» او را شیر داد653
و آنگاه طبق عادت عرب، او را به دایهای به نام حلیمهسعدیه از قبیله «بنیسعد
بن بکر» که در بادیه زندگی میکرد، سپردند.654
حلیمه دو سال اورا شیر داد655
و تا پنج سالگی نگهداری کرد و آنگاه به خانوادهاش تحویل داد656.
گویا انگیزه
سپردن کودک به دایه بادیهنشین، پرورش او در هوای پاک صحرا و دوریاز خطر بیماری
وبا در شهر مکه بوده است.657
یادگیری زبان فصیح و اصیل عربی در میانقبایل بادیهنشین نیز انگیزه دیگری است که
برخی از مورخان معاصران را عنوانکردهاند. جملهای که از پیامبر اسلام«ص» با
اشاره به این موضوع نقل شده است، شایدشاهد این انگیزه باشد:
«من از همه شما
فصیحترم؛ چه هم قرشی هستم و هم در میان قبیله بنی سعد بن بکرشیر خوردهام658.»
افزون بر مطالب
پیش گفته، یک نکته بسیار دارای اهمیت میباشد و که اگر بنا بودحلیمه سعدیه او را
برای شیر دادن به دیار خود ببرد، لازم بود پس از طی دورانشیرخوارگی به خانوادهاش
برگرداند، با اینکه قبلاً گفته شد حضرت محمد تا پنج سالگیدر نزد حلیمه سعدیه باقی
ماند و با آنان در بادیه زندگی کرد و این خود، گویای اینمطلب است که اصلاً بحث
فقر، شیرخوارگی و بقیه مطالبی که در اکثر کتب اهل سنتآمده؛ همانند قضیه شق الصدر
و افسانه غرانیق در تاریخ و اهمیت ندارد، نیز برخی ازقضایایی که مؤلف به تجزیه و
تحلیل و انکار آنها پرداخته است. عبدالمطلب، حضرتمحمد«ص» را همچون جان شیرینش
دوست میداشت و با توجه به الهامها، اخبار غیبی،خوارق عادات و کراماتی که پیش از
ولادت و هنگام ولادت آن حضرت آشکار شده و اوآنها را دیده یا شنیده بود، ارزش این
کودک را به خوبی میدانست و حاضر نبود
عزیزتر از جانش
را به دست هر چادرنشین بدَوی بسپارد، بلکه سپردن به دایه برایتربیتِ بهتر، آشنایی
با زبان فصیح و همه خوبیهایی بود که کودک میتوانست درمحیطی دور از هیاهوی شهری
پر از شراب، بت و... تحصیل کند و اینگونه نبود کهشخصیت حضرت محمد و عبدالمطلب
در سرزمین مکه بسیار ناچیز باشد که هیچ زنی،زیر بار دایگی حضرت محمد نرود و حلیمه
هم از ناچاری و درماندگی و با بیمیلیحضرت را پذیرفته باشد.
در نتیجه با توجه
به موقعیت بسیار بالای جناب عبدالمطلب که به قول حلبی «جود واحسان و نیکوکاری و
دستگیری او از افتادگان، زبانزد عام و خاص بود659»
و با توجه بهثروت فراوان و حمایت بیدریغ او از حضرت محمد، داستان ساختگی امتناع
حلیمهسعدیه روشن میشود و در برخی از کتب شیعه نیز که قبلاً متذکر شدیم، هیچکدام
از اینمطالب موهن به چشم نمیخورد و با فروپاشی این مطلب، تمام مطالبی که مؤلف
براساس آن بنا نموده است بیاساس باقی میماند.
3ـ کار و اشتغال حضرت محمد«ص» پیش از بعثت؟
پیوسته این سؤال
در ذهن انسان خلجان میکند که آیا پیامبر اسلام قبل از بعثت به کاریاشتغال داشتهاند
یا خیر (مؤلف محترم در صفحه 183 در این زمینه مینویسد:
«منابعی که در
دست داریم درباره شغل محمد«ص» خاموشند؛ گویی آن حضرت بهجز سفر تجاریاش به شام در
آستانه 25 سالگی از آغاز نوجوانی تا بعثت بیکار و سربارابوطالب بوده است. بدیهی
است این تصور نه معقول است و نه با عرف زمانه و فقرحاکم بر خانه ابوطالب سازگار.
از اشاراتی که برخی از منابع به شبانی پیامبر دارند،میتوان به دست آورد که آن
حضرت تا روزگار سفر تجاری به شام به شبانی اشتغالداشته است به دلیل سکوت منابع به
درستی نمیدانیم که محمد از چه سنی به شبانیمشغول بوده است؛ ولی با توجه به شدت
فقر و تنگدستی ابوطالب و سنت جوامع قدیمکه کودکان را از همان آغاز سن رشد به
فعالیت و کار و یاری بر معیشت خانهوامیداشتند، میتوان نتیجه گرفت که محمد«ص»
کمی بعد از انتقال به خانه ابوطالب ابتداوظیفه شبانی خویشاوندان خویش را عهدهدار
گردید و سپس به شبانی گلههای مکیانپرداخت.»
4ـ آیا پیامبر«ص» ـ طبق گفته مؤلف ـ برای اهل مکه چوپانی میکرد؟
موضوع چوپانی
حضرت محمد«ص» برای اهل مکه، فقط در یک روایت آن هم از قولابوهریره آمده است.
ابوهریرهای که اهل فضل و تحقیق میدانند که ارزش و اعتبارروایات او چقدر است به
ویژه اگر مطلبی فقط از طریق او روایت شده باشد. آن روایتاین است که بخاری از قول
ابوهریره مینویسد که پیامبر فرمود: «مَا بَعَثَ اللهُ نبیّاً اِلاَّ رَاعَیالْغَنَم.
قَالَ لَهُ اَصحَابُه و انت یَا رَسوُل اللَّه؟ قالَ نَعَمْ وَ اَنَا:
رَعَیْتُهَا لاهلِ مَکَّه عَلیَ قَرَاریِط660؛خداوند
هیچ پیامبری را نفرستاد، مگر اینکه گوسفند میچرانید. اصحاب آن حضرتعرض کردند:
شما نیز ای رسول خدا؟ فرمود: آری. من نیز برای اهل مکه در برابر چندقیراط گوسفند
چرانیدم.»
در مورد این
روایت باید توجه داشت که:
اوّلاً در تمام
کتب فریقین، فقط این یک حدیث دلالت دارد که پیامبر برای اهل مکهچوپانی کرده است.
ثانیاً راوی آن
ابوهریره میباشد.
ثالثاً قراریط
یا به معنای پول کم و کمارزش است یا نام مکانی است در مکه که در آنگوسفندان را
میچرانیدهاند. در این زمینه در کتاب «الموسوعه» آمده است بخاری،قراریط را به
پول بسیار کم و ناچیز معنا کرده661
و بدین جهت، حدیث را در باب اجاره ذکرکرده است؛ در حالی که در کتاب «فتح الباری
بشرح صحیح البخاری آمده است قراریطاسم مکانی در مکه میباشد؛ یعنی پیامبر
گوسفندان خود را در منطقه قراریطمیچرانیده است و مؤیّد آن، روایت دیگری میباشد
که پیامبر فرموده است: «بُعِثْتُ وَ اَنَارَاعیِ غَنَمَ اَهْلیِ بِاَجْیَاد؛
مبعوث شدم در حالی که من گوسفندان خاندانم را در منطقهاجیاد میچرانیدم.» پس میتوان
گفت قراریط و اجیاد نام یک مکان یا مکانی نزدیک بههم662.
جوهری هم میگوید قراریط که در حدیث آمده اسم مکانی است مانند کوه احد663.
مؤلف درباره این
روایت به یک مسامحه غیر قابل انتظار مرتکب شده و در پاورقیشماره 702 آورده است
«... و سپس در قراریط برای مکیان شبانی میکرد و در مقابل اینکار، چند قیراط از
مکیان دریافت میکرد.» از گفتههای پیشین روشن شد که یک لفظقراریط در روایت بیشتر
نیست و آن را باید یا به پولِ کم، معنا کرد یا به منطقهای که در آنگوسفند میچرانیدند
و پرواضح است که اگر قراریط، اسم محل و کوهی در مکه باشد،دیگر تفسیر آن به چند
قیراط معنا ندارد و اگر قراریط را به معنای کمترین پول آن زمانبگیریم، دیگر
چرانیدن گوسفندان در قراریط بیمعنا خواهد بود! ولی نویسنده، قیراط رابه هر دو
معنا ذکر نموده و معنای درستی از روایت ارائه نکرده است.
افزون بر همه
اینها در کتاب «درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام» آمده است: اینروایت مخالف است
با روایت دیگری که ابنکثیر و یعقوبی از عمار بن یاسر نقل کردهاندکه میگوید:...وَ
لاَ اُجیرَ لحَدٍ قَطُّ؛ یعنی هرگز آن حضرت اجیر کسی نبود (به صورتکارگر و
مزدوری برای کسی کار نکرد) و اگر نوبت به ترجیح میان این دو روایت برسد،روایت عمار
بن یاسر نزد ما ترجیح دارد664.
در کتاب الصحیح من سیرة
النبی الأعظم آمده است: با اینکه راوی حدیثِ چوپانیکردن پیامبر برای
اهل مکه، یک نفر است؛ ولی اختلاف در نقل آن فراوان است، زیرازمانی میگوید:
پیامبر فرموده من برای خاندانم گوسفند میچرانیدم و زمانی گفته برایاهل مکه؛
زمانیگفته در قراریط و زمانی گفته در اجیاد. این اضطراب و تشویش وتناقضها در متن
حدیث با اینکه راوی آن واحد است، سبب ضعف آن میگردد665.
در نتیجه از این
یک روایت بسیار ضعیف، که با روایات دیگر هم سازگار، نیستنمیتوان نتیجه گرفت که
حضرت محمد«ص» برای اهل مکه چوپانی میکرده است واحتمال دارد ابوهریره که همه قائل
به دروغگو و جعال بودن او هستند، روایتی که چوبانیحضرت را برای خاندانش بیان
کرده، تغییر داده و کلمه «لهْلی» را «لهل مکه» کرده باشد.
روایاتی درباره
چوپانی انبیا در کتب روایی و تاریخی فریقین آمده است و مؤلف نیزبه آنها اشاره کردهاند؛
مانند اینکه در طبقات آمده است: نبی اکرم فرمودند: «بعثموسی«ع» و هو راعی غنم و بعث داود«ع» و هو راعی غنم و بعثت و انا ارعی غنم اهلیباجیاد»666یا
اینکه در علل الشرایع آمده است: «ما بعث الله نبیاً قطّ حتی یسترعیه الغنمیعلمه
بذلک رعیه الناس667»
که در روایت اول، پیامبر میفرماید انبیا گذشته چوپانیکردهاند و من هم گوسفندان
خاندانم را میچرانیدم و در روایت دوم میفرماید خداوندهیچگاه پیامبری نفرستاد،
مگر اینکه او را به چرانیدن گوسفندان وامیداشت تابدینوسیله راه تربیت مردم را
بدو یاد دهد. ولی پذیرفتن و قبول کردن این روایات بدانمعنا نیست که چوپانی همه
آنها به صورت «مزدوری» بوده باشد؛ زیرا معقول و پذیرفتنینیست زندگی آنها که در
جوامع مختلف، امکنه متفاوت و ازمنه گوناگون بوده، به گونهایشود که یگانه راه
تأمین زندگی همه آنها چوپانی باشد؛ در حالی که در هیچکدام از اینروایات و حتی
روایات دیگری که ما نقل نکردیم، نیامده است که پیامبر یا انبیای گذشتهبرای مردم
به صورت مزدوری چوپانی میکردند. افزون بر این، چنانکه در روایت عللالشرایع آمده،
چوپانی آنها جنبه کارآموزی و تمرین صبر و حوصله داشته و خداوندمقدماتی در زندگی
آنها فراهم آورده است که مدتی چوپانی کنند و مولوی هم اینقسمت را به شعر درآورده،
آنجا که میگوید:
مصطفی
فرمود که خود هر نبی *** کرد چوپانی چه برنا چه صبی
بیشبانی
کردن و ان امتحان *** حق ندادش پیشوایی جهان
تا
شود پیدا وقار و صبرشان *** کردشان پیش از نبوت امتحان
پس با توجه به
نکات بالا سخن مؤلف درباره چوپانی حضرت به صورت مزدوریبرای اهل مکه به هیچ وجه
قابل قبول نیست.
مؤلف محترم در
پاورقی صفحه 702 آورده است: ابن کثیر، ذیل بابی در شغل پیامبرقبل از ازدواج مینویسد
که پیامبر تا زمان ازدواج با خدیجه شبانی میکرد. این مطلببرای ما بسیار جالب آمد
و ما سیره ابن کثیر را که از کتاب دیگر او به نام البدایه و النهایهگرفته شده با
جدّیت تمام جستجو کردیم؛ ولی چنین مطلبی را نیافتیم. لاجرم خودکتاب البدایه و
النهایه را نیز با دقت دنبال کردیم؛ اما متأسفانه مطلب فوق را در آن همنیافتیم و
با مراجعه به کتاب مؤلف دیدیم مطلب پیشین را افزون بر سیره ابن کثیر ازروض الانف نیز آدرس داده و ما با وسواس، کنکاش
جدی در آن کتاب نیز به عملآوردیم و با کمال تعجب دیدیم این مطلب در آن کتاب نیز
یافت نمیشود. حال مؤلفسخن خود را چگونه به این کتب مستند کرده است، جای بسی
شگفتی است!
متأسفانه برداشت
نادرست از موضوع چوپانی حضرت محمد«ص» در جوانیبیسابقه نیست و سالها پیش نیز،
نویسنده کتاب «محمد پیامبری که از نو بایدشناخت668»،
شبیه چنین تحلیلی را ارائه کرده بود که آقای دکتر شهیدی در همان سالهاآن را نقد
کرد669.
هر چند تصور نمیشود
که مؤلف محترم تحت تأثیر اینگونه برداشتها چنینتحلیلی ارائه کرده باشد، بلکه وی
از آنجا به این نتیجه رسیدهاند که چون از طرفی«ابوطالب» عموی محمد، فقیر و
تنگدست بود و سنت جوامع قدیم این بود که کودکان رااز همان آغازِ سنّ رشد به
فعالیت و کار وامیداشتند و نمیشد که محمد«ص» سربارعموی خویش باشد و از طرف دیگر
شغلی هم برای او نقل نشده، پس وی نتیجه گرفتهاست که محمد به شبانی اقوام خویش و
سپس به چوپانی مکیان برگزیده شده است درحالی که در منابع اهل بیت، روایتی دال بر
این معنا که حضرت، چوپانی اهل مکه را کردهاست، یافت نمیشود670
و اینکه شغل دیگری برای حضرت نقل نشده، دلیل بر چوپانبودن نیست؛ مگر شغل حضرت
حمزه یا شغل افراد دیگر بنیهاشم معلوم است؟ مگرشغل حضرت بعد از ازدواج با حضرت
خدیجه در تاریخ مذکور است؟ پس معلوم نبودنشغل، دلیل بر بیکاری و فقر، دلیل بر
سربار بودن بر جامعه نیست و اساساً مکه سرزمینینبوده که گوسفند در آن فراوان باشد
تا گلهای تشکیل شود و چوپانی لازم داشته باشد.
نهایت چیزی که میتوان
استفاده کرد این است که حضرت، چند صباحی برایخویشانش گوسفندانی چرانیده باشند،
آن هم دلیل بر چوپانی به صورت مزدورینیست. چوپانی خود شغل بسیار شریف و دوستداشتنی
است؛ ولی انتساب آن بهحضرت محمد«ص» دلیل قطعی میخواهد.
5ـ چگونگی بعثت پیامبر اسلام؟
گزارش آشفته و متناقض از بعثت پیامبر اسلام!
بیشک حادثه بعثت
حضرت محمد«ص»، مهمترین فراز تاریخ اسلام است. تاریخ اسلامدر واقع از لحظه بعثت
آن حضرت آغاز میشود. از این نظر، تبیین و توضیحِ روشن ومؤثّرِ این فراز از تاریخ
اسلام از اهمیت ویژهای برخوردار است. از این رو، پردازشخوب و بیعیب آن میتواند
محک خوبی برای ارزیابی کار هر سیرهنویسی باشد.
با وجود
برخورداری مسأله از چنین اهمیتی، متأسفانه از قدیم، بعثت حضرتمحمد«ص» در حراء
در کتب سیره، تاریخ و حدیث در هالهای از ابهام و آشفتگی قرارگرفته و گزارشهای
افسانهوار و سستی، درباره آن نقل شده است. خوشبختانه در چنددهه اخیر، محققان و
تحلیلگران شیعی، پردهها را کنار زده، با کوششهای فراوان،واقعیت این رویداد
مهم را ترسیم کردهاند که انشاءالله به موقع به آنها اشاره خواهیم کرد.
مؤلّف کتاب تاریخ
صدر اسلام (عصر نبوت) خواسته است قضیه را به صورتدرست، ترسیم کرده و گزارشهای
بیاساس را نقد کند؛ ولی چنان گزارش آشفته،متناقض و نارسایی ارائه کرده که
خواننده را گیج میکند. استاد محترم در عین تلاش برایزدودن غبارِ تحریف و جعل از
چهره واقعیتها، جعلیات سستی را پذیرفته و آن را ارائهکرده است. در مواردی صدر
گزارش را پذیرفته و ذیل آن را رد یا حذف کرده است! وچیزهایی به علمای امامیه و
محدثان شیعی نسبت داده که واقعیت ندارد!
اکنون همراه
خوانندگان، فصل اول از بخش سوم کتاب، یعنی بعثت حضرت رسول راکه از صفحه 219 شروع
میشود بررسی میکنیم: مؤلف در این زمینه مینویسد: «دریکی از روزهای تحنّث در
حراء و در حالی که بنا بر قول مشهور، چهل سال از زندگیخویش را پشت سر گذاشته بود؛
جبرئیل، امین الهی بر حضرت نمایان شد و لوحی را درمقابل دیدگان وی گرفت و گفت:
بخوان. محمد«ص» که دچار حیرت و شگفتی شده بود،پاسخ داد که خواندن نمیدانم.
جبرئیل پیامبر را در میان گرفت و به سختی فشرد و آنگاهوی را رها کرد و بار دیگر
گفت: بخوان. محمّد(ص) باز هم پاسخ داد که خواندننمیدانم. جبرئیل بار دیگر او
را در میان گرفت و چنان فشرد که محمد گمان مرگ کرد؛کمی بعد او را رها کرد و تکرار
نمود که بخوان. این بار محمد(ص) گفت چه بخوانم؟جبرئیل آیات زیر را بر او خواند
و محمد نیز آنها را تکرار کرد: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذیِخَلَق * خَلَقَ
الاِنسَان مِنْ عَلَقٍ* اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الکْرَم * الَّذیِ عَلَّمَ
بِالْقَلَم * عَلَّمَ النْسَانَ مَا لَمیَعْلَم671)
محمد پس از دریافت نخستین آیات الهی و پیوند با مبدأ وحی، در حالی کهوجودش را
گرمای اتصال با همه حقیقت دربرگرفته بود از غار بیرون آمد و با نگاهخویش جبرئیل
را تعقیب کرد. در این حال، صدای جبرئیل را شنید که او را مخاطبساخته، گفت: ای
محمد! تو از این پس پیامبر خدایی و من فرشته وحی خداوندم. محمددر این حال، غرق
حیرت بود و به آسمان مینگریست که کران تا کران آن را نور و شعاعوحی دربرگرفته
بود. خدیجه که از تأخیر همسرش نگران شده بود، در همین حال بهمحمد رسید و چون همسرش
را در دریای حیرت شناور دید به آرامی او را برگرفت و بهخانه برد؛ خانهای که از
این پس، مهبط بزرگ وحی و مرکز ثقل تحول تاریخ بشر میگردید.»
فقط علمای اهل
سنت مسأله وحی و آغاز بعثت را بدینگونه، مطرح میکنند (و اگردر برخی از منابع
شیعی نیز مشاهده میشود از منابع اهل سنت متأثر شده است). مؤلفبرای بیان این نوع
مبعوث شدن، سندی ارائه نمیدهند و قضیه را بدون ذکر مدرک،مسلّم میپندارند؛ ولی
اگر خوب به احادیث آغاز وحی و بعثت توجه کنیم، درمییابیم کهاین نقلِ مؤلف،
همان روایت «عبید بن عمیر بن قتاده اللیثی» است که طبری و ابنهشامآن را نقل میکنند672
و مناقشههای فراوانی بر آن وارد است. مؤلف قسمتی از صدر حدیثرا چینش و ذیل آن
را حذف کرده است که بد نیست بدانیم صدر و ذیل حدیثی که مؤلفمحترم آن را پذیرفته و
نقل کرده، اینچنین است: «پیامبر پس از اینکه به رسالت مبعوثشد ـ با آن کیفیتی
که مؤلف مرقوم کرد ـ با خود گفت من یا دیوانه شدهام یا شاعر؛ وقریش نباید متوجه
این مسائل شوند و اکنون به بالای کوهی خواهم رفت و از آنجاخویشتن را به زیر میافکنم
و خود را میکشم تا راحت شوم. (از غار حراء) بیرون آمدمبه قصد خودکشی. نیمی از
راه کوه را پیمودم، (ناگهان) صدایی از آسمان شنیدم کهمیگفت: ای محمد! تو رسول
خدایی و من جبرئیلم. سرم را به طرف آسمان بلند کردم.جبرئیل را به شکل مردی که در
افق آسمان ایستاده، مشاهده کردم که میگفت: ایمحمد! تو رسول خدایی و من جبرئیلم.
من ایستادم و او را نگاه میکردم. آنقدر مبهوتشدم که قادر نبودم یک قدم به جلو
یا به عقب بردارم. تنها به هر سوی آسمانمینگریستم او را همچنان میدیدم و این
ایستادن آنقدر طول کشید که خدیجه کسی رادنبال من فرستاد (و مرا نیافت) و به مکه
برگشت و من همچنان ایستاده بودم تا اینکهجبرئیل رفت. من هم به نزد خدیجه رفتم و
روی ران او نشستم و او را به خود فشردم.
خدیجه گفت: ای
ابوالقاسم! کجا بودی؟ به خدا سوگند، فرستادگان من به دنبال شماسراسر مکه را جست
و جو کردند. به او گفتم: من یا شاعر یا دیوانه شدهام. خدیجهگفت: ای ابوالقاسم!
تو را از چنین چیزهایی به خدا پناه میدهم، با آنچه من در تو ازراستگفتاری،
امانتداری، حسن خلق و صله رحم میشناسم، خداوند برای تو چنینسرنوشتهایی مقدر
نخواهد کرد. اصلاً چرا چنین سخن میگویی؟ ای پسر عمو! شایدچیزی مشاهده کردهای؟
گفتم: آری و آنگاه حوادث را برایش بازگو کردم.
خدیجه جواب داد:
بشارت باد تو را ای پسر عمو! بر این راه پایدار باش. سوگند به آنکسی که جان من
به دست قدرت اوست، من امیدوارم که تو پیامبر این امت باشی. آنگاهبرخاست و لباس
پوشید و به نزد «ورقة بن نوفل» که پسر عمویش شمرده میشد رفت.ورقه، نصرانی و
اهل دانش و آشنای با تورات و انجیل بود. خدیجه هر چه از من شنیدهبود بدو خبر داد.
ورقه گفت: قدّوس
است، قدّوس است. سوگند به آن کسی که جان ورقه در دستقدرت اوست، ای خدیجه! اگر
راست بگویی، ناموس اکبر (جبرئیل) به نزد او آمدهاست؛ یعنی همان کسی که نزد موسی
میآمده؛ و به درستی که او پیامبر این امت است وپیغام مرا به او برسان و بگو ثابت
قدم باش.»
خدیجه به خانه میآید
و سخنان ورقه را به پیامبر بازگو میکند و بدین ترتیب فشارفکری پیامبر برطرف میشود
و دغدغه خاطرش (از شاعر یا مجنون شدن) پایانمیپذیرد. آنگاه در دنباله حدیث
چنین آمده است:
«در ملاقاتی که
چند روز، بعد میان ورقه و پیامبر در مسجدالحرام اتفاق میافتد، ورقهاز حالات
پیامبر سؤال میکند و ویژگیهای حوادث اتفاق افتاده را خواستار میشود.پیامبر اکرم
آن را بازگو میکند. ورقه میگوید: سوگند بدان کسی که جانم به دستاوست، تو
پیامبر این امت هستی و ناموسِ اکبر به نزد تو آمده؛ همان کسی که به نزدموسی نیز
میآمده است و تو را حتماً تکذیب خواهند کرد و آزارت خواهند کرد و ازشهر بیرونت
خواهند کرد و با تو به جنگ و ستیز برمیخیزند. اگر من آن روز را درک کنم،خدا را
چنان نصرت خواهم کرد که خود میداند. آنگاه خم شد و پیشانی پیامبر رابوسید؛ سپس
رسول خدا به منزل بازگشت در حالی که از سخنان ورقه، رنجهایشتسکین یافته و حالت
ثبات و اطمینان بیشتری پیدا کرده بود.»
این بود بقیه
حدیثی که مؤلف محترم، صدر آن را پذیرفته؛ ولی آن را به صورت کاملنقل نکرده است
و پر واضح است اگر ما صدر حدیث را پذیرفتیم، ناچار باید ذیل آن رانیز بپذیریم و
ذیل حدیث، مشابه همان مطالبی میباشد که استاد در چند صفحه بعد آنرا رد و مجعول
معرفی کرده است! که بعداً به آن میپردازیم.
باید توجه داشت
که گزارش «عبید»، هم از نظر سند و هم از لحاظ متن و محتوا، فاقداعتبار است؛ زیرا
وی در اواخر عمر پیامبر اسلام متولد شده673
و از این نظر او را جزءتابعین شمردهاند نه اصحاب؛ بنابر این حدیث او مرسل و فاقد
اعتبار است. از نظر محتوانیز اشکالهای فراوانی در آن به چشم میخورد و چون مؤلف،
ذیل حدیث را بیان نکردهو تنها صدر حدیث بلکه بدون ذکر مأخذ را گزینش کرده است،
ما هم فقط اشکالهاییکه در صدرِ حدیثِ مذکور موجود میباشد نقل میکنیم.
الف) علت فشارهای مکرّر برای چه بود؟ فشارهای مکرر
پیامبر اسلام به وسیله فرشتهوحی چه مفهومی میتواند داشته باشد؟ در حالی که میدانیم
یادگیری، یک امر ذهنیاست و فشار جسمی تأثیری در آن ندارد. اگر تصور کنیم که این
کار برای آن بوده کهحضرت با قدرت خداوند به صورت ناگهانی، توانایی خواندن بیابد،
این تصور درستنیست؛ زیرا اراده خداوند در ایجاد آن کافی است و نیازی به این
مقدمات ندارد. اگر فشاریاد شده را به ارتباط حضرت محمد«ص» با مبدأ جهان هستی و
عالم غیب مربوط بدانیم(با این توجیه که پیامبر اسلام با تمام عظمتش در هر حال،
جنبه مادی و خاکی نیز داشته وارتباط انسان خاکی با مبدأ هستی، مستلزم چنین فشاری
است)، این توجیه نیز درستنیست؛ زیرا چنانکه خداوند در قرآن تصریح کرده، ارتباط
پیامبران با عالم غیب با یکی ازاین سه راه بوده است:
1. ارتباط مستقیم
و دریافت پیام الهی بدون هیچ واسطهای؛
2. از طریق شنیدن
صدا بدون مشاهده صاحب صدا؛
3. بهوسیله
فرشته وحی.674
طبعاً نزول وحی
بر پیامبر اسلام نیز از این راهها بوده و فقط در صورت وحی از طریقاول بوده است که
حضرت فشار و سختی را متحمل میشد و بر اساس برخی روایات،رنگ چهرهاش دگرگون میگردید
و قطرههای عرق، مانند دانه مروارید از صورتشمیریخت675؛
ولی اگر پیام الهی، به وسیله فرشته ابلاغ میشد حضرت هیچ حالت وکیفیت مخصوصی نمییافت.
چنانکه امام صادق«ع» میفرماید: هر وقت وحی راجبرئیل میآورد، پیامبر اسلام با
حال عادی میفرمود این جبرئیل است یا جبرئیل به منچنین و چنان گفت؛ ولی اگر وحی
بر او مستقیماً نازل میشد، احساس سنگینی میکرد وحالتی همچون بیهوشی بر او دست
میداد، پس نه تنها حضرت از دیدن جبرئیلاحساس خاصی نمیکرد، بلکه جبرئیل هر بار به
حضور او میرسید، بدون کسب اجازهوارد نمیشد و در محضر پیامبر با نهایت ادب مینشست.676
ب) بر اساس این روایت، فرشته وحی چندین بار به حضرت خواندن
تکلیف کرد و اواظهار ناتوانی نمود در حالی که اگر مقصود این بود که حضرت، کلام
خدا را از روی لوحو نوشتهای بخواند (آنطور که مؤلف بیان فرموده و در صدر حدیث
عبید هم آمدهاست)، چنین چیزی معقول نیست؛ زیرا خداوند و فرشته او میدانستند که
او امّی است وقدرت خواندن ندارد و تکلیف مالایطاق هم از طرف خداوند معقول نیست و
اگر مقصوداین بود که آیات را به دنبال فرشته وحی تلاوت کند، این هم امر دشواری
نبود کهحضرت در حالی که به هوش و خردمندی معروف بوده است در سنینِ کمالِ عقلی
وفکری از آن عاجز باشد؛ پس اینگونه بعثت، دارای اشکالهای فراوانی است و علما
درکتب خویش آن را نقادی کردهاند.
واقع مطلب این
است که طرح بعثت حضرت رسول«ص» به این شکل (همراه با ترس،لرز، تردید و فشار مکرر
از جانب فرشته وحی...) باید در تاریخ سیرهنگاری نوشته شودو به عنوان نظریهای که
در گذشته رایج بوده از آن یاد شود؛ زیرا امروز در محافل علمیشیعی، دیگر کسی
مسأله را به این صورت مطرح نمیکند. برای نگارنده این ابهام باقیاست که مؤلف «طی
بیش از دو دهه مطالعه جدّی و گسترده خود در تاریخ صدراسلام677»،
چگونه به نقدها و بررسیهایی که از حدود چهل سال پیش به این طرف بهوسیله محققان
شیعی در این زمینه صورت گرفته است، توجهی نکرده و در صورتتوجه یا وجود نقد، چرا
نقد نکردهاند؟
تا آنجا که اطلاع
داریم برای نخستین بار مرحوم علامه سید عبدالحسین شرفالدینموسوی (متولد 1327 ه.ق)
متوجه ضعف گزارش بعثت حضرت رسول ـ به کیفیتی کهدر بالا گذشت ـ شده و آن را در
کتاب ارزنده خود «النص والاجتهاد» (صفحه 319ـ322)نقد و رد کرده است و پس از آن
دانشمندان و تحلیلگران برجستهای، مانند علامه سیدمرتضی عسکری، سید جعفر مرتضی
عاملی، محمد هادی معرفت، سید مصطفیطباطبایی، سید هاشم رسولی محلاتی و علی
دوانی و در آثار خود678
بحث و بررسیگستردهای در این زمینه به عمل آورده و مجعولها و گزارشهای بیاساس
را نقدکردهاند و امروز در محافل علمیِ سیرهنگاری، ابهامی در این زمینه باقی
نمانده است.
نویسنده، بعثت
حضرت رسول اکرم«ص» را طبق صدر روایت «عبید» تقریر میکند وآن را در ذهن دانشجو (و
هر خواننده دیگری) جای میدهد و پس از دو صفحه (و بعد ازپیش کشیدن بحث زمان و ماه
بعثت) تازه به نقد و بررسی روایات مشابه و مجعول و از آنجمله، روایت عایشه میپردازد؛
در حالی که اشکالهایی که به آنها وارد میکند، همهآنها به ذیل نقلِ مورد قبول
استاد نیز وارد است؛ یعنی هم ضعف سند و هم اشکالهایمفادی و محتوایی. در این
باره تطبیق و مقایسه روایت عبید و عایشه مسأله را روشنمیسازد؛ حتی میتوان گفت
اشکالهای روایت «عبید» که مورد قبول استاد میباشد،بسیار فراتر از روایت عایشه میباشد
که استاد آن را نقد کرده است؛ زیرا بحث دیوانگی،لوح، نوشته و مسائل دیگری که در
روایت عبید موجود میباشد در روایت عایشه بهچشم نمیخورد!
از این گذشته،
استاد پس از پذیرفتن دریافت وحی بهوسیله پیامبر اسلام«ص» از طریقروایت عبید؛ آن
را طوری بیان کرده که اشکالهای بعدی را پاسخگو باشد؛ مثلاً درروایت عبید آمده که
نخستین وحی در حالت خواب به پیامبر دست داد و استاد در نقلخود در صفحه 219 فقط
بیان میکند که جبرئیل بر او نمایان شد؛ ولی به آنچه درروایت آمده تصریح نمیکند؛
یعنی جبرئیل در حال خواب بر او نمایان شده و لوحی درمقابل او قرار داده و گفته است
بخوان، بلکه تنها این مقدار را نقل میکند که جبرئیل بر اونمایان شد و لوحی در
مقابل او گرفت و گفت بخوان؛ و فقط بحث خواندن از روی لوح رامطرح میکند و در صفحه
222 نزول وحی در حالت بیداری را نزدیک به واقع معرفیمیکند یعنی گزارش اولیّه را
ـ گزارش عبید ـ هیچ میشمارد. شایان ذکر است که فقطروایت عبید مسأله لوح و نوشته
را مطرح میکند و در دیگر نقلهای روائی این قسمتمشاهده نمیشود.
استاد روایت
عایشه را نیز به حق مجعول میداند و بدینگونه خواننده را سردرگممیکند؛ زیرا
اشکالهای روایت عایشه بر روایت عبید هم وارد است با این تفاوت کهاستاد، قسمت کمی
از آن روایت را نقل و بقیه را حذف کرده است و اگر کسی بخواهدچگونگی بعثت پیامبر
اسلام را صرفاً از طریق مطالعه این کتاب درک کند، نمیتواندصورت درست و معقول بعثت
حضرت رسول را در ذهن ترسیم نماید. بسی مایه تأسّفاست که مؤلف محترم با آن که به
بحارالانوار، جلد 18 مراجعه مکرر داشته و بارها بهاین منبع ارجاع داده است،
روایت ارزنده منقول از «امام هادی«ع»»
در این کتاب را کهبعثت حضرت رسول و نزول نخستین وحی را به روشنی و به دور از
هرگونه پیرایه بیانکرده679
مورد توجه قرار نداده است و با وجود چنین روایتی، شیعیان را در جعل وتحریف، شریک
اهل سنت شمرده است!
6ـ شعب ابیطالب کجاست؟
از گذشته تاکنون،
قبرستان درّه ابی دُبّ680
که بخشی از حجون و مکان امروزه آن در ابتدایشارع (خیابان) «حجون» است به نام
شعب ابیطالب ـ همان مکانی که رسول خدا«ص»،ابوطالب و همراهانش، حدود سه سال به
وسیله مشرکان محاصره و در تحریم اقتصادیبودند ـ به مردم معرفی شده که از نظر
تاریخی نادرست میباشد و شعب ابیطالب درمکان دیگری، نزدیک مسجد الحرام واقع شده
است.
مؤلف در صفحه 279
کتاب، «مسأله شعب ابیطالب را مطرح و تصور کرده که مکانشعب ابیطالب در خارج شهر
مکه بوده است؛ آنگاه بر مبنای آن، چند صفحه را بهتحلیل و بررسی این مطلب
پرداخته که آیا قریش در جریان تحریم اقتصادی بنیهاشم،قدرت اخراج بنیهاشم از مکه
را داشت یا خودِ بنیهاشم تصمیم گرفتند به دلیلمصالحی در شعب زندگی کنند؟
آنچه که در این
سطور خواهید خواند، دلائلی روشن و قطعی در اثبات اینمدعاست که شعب در درون شهر
مکه و نزدیک مسجد الحرام قرار دارد و نه در خارجآن؛ بنابر این تمام تحلیلها و
بررسیهایی که مؤلف درباره شعب و قدرت و عدم قدرتقریش بر اخراج بنیهاشم مطرح میکند،
بیپایه جلوه مینماید.
معنای شعب در لغت
و اصطلاح یکی است. ابن منظور،681
شعب را شکاف بین دو کوهمعنا میکند. جوهری682
هم میگوید شعب (به کسر اول) راهی است که در کوه ایجاد شدهاست و در اصطلاح، شعب
را همان درّه یا به عبارت دیگر، شکاف و شیار بین دو کوهگویند که محل سرازیر شدن
سیلاب است. چون شهر مکه در سرزمین کوهستانی واقعشده، بین شعبهای فراوانی که
حصار طبیعی شمرده میشود، قرار گرفته و سه شعبنزدیک به هم در اطراف مسجد الحرام
به نامهای زیر وجود داشته است:
1. شعب ابیطالب؛
2. شعب بنی هاشم؛
3. شعب بنی عامر؛
که اجداد پیامبر«ص» و اقوامش در این شعاب زندگی میکردند.
مؤلف معجم
البلدان در ذیل کلمه «شعب ابی یوسف» مینویسد: «شعب ابییوسف، همان شعبی است که
وقتی قریش، صحیفهای را بر ضد بنیهاشم امضا کردپیامبر و بنیهاشم در آن سکنی
گزیدند» سپس مینویسد: این شعب از آنِ عبدالمطلببود و در پیری آن را بین
فرزندانش تقسیم کرد و پیامبر«ص» سهم پدرش را گرفت و این، همانمنزل بنیهاشم و
مسکن آنهاست683؛
پس شعب ابیطالب، همان شعب ابییوسف است.
مرحوم علامه
مجلسی، کیفیت مشهور شدن شعب ابیطالب به دار ابییوسف رابدینگونه بیان میکند:
آن خانهای که به پیامبر به ارث رسید، حضرت آن را به عقیلبخشید و فرزندانِ عقیل،
آن را به محمد بن یوسف، برادر حجاج بن یوسف ثقفیفروختند. از آن پس آنجا به دار
محمد بن یوسف معروف شد و او هم آن را ضمیمهقصرش کرد که «بیضاء» نام دارد و پس از
انقراض بنیامیه، زمانی که «خیزران»، مادرهادی و رشید ـ که از خلفای بنیعباسند
ـ حج کرد، آن را از قصر جدا کرد و مسجد قرارداد و این مکان، الان موجود است و
مردم آن را زیارت میکنند684.
در منابع معتبر
تاریخی آمده که محل تولد پیامبر در شعب ابی طالب یا دار محمد بنیوسف است؛ پس با
پیگیری محل تولد پیامبر به مکان شعب ابی طالب بهتر دست مییابیم.
محل تولد پیامبر
تا اینجا دانستیم
که منزل پیامبر اسلام«ص»، همان شعب ابیطالب است و شعب ابیطالبهم، همان دار
محمد بن یوسف است.
«ازرقی» مینویسد:
مولد پیامبر«ص»، یعنی خانهای که در آن نبّی متولد شده است،همان دار محمد بن یوسف
برادر حجاج بن یوسف است و زمانی که پیامبر«ص» از مکه هجرتکرد، عقیل آن را تصرف
نمود و در حجة الوداع در مکه به پیامبر«ص» عرض شد: کجا مسکنمیگزینید؟ حضرت
فرمود: «هَلْ تَرَکَ لَنَا عَقیِلٌ مِن ظِلّ» و پیوسته آنجا در دست عقیل
وفرزندانش بود تا اینکه فرزندان عقیل آن را به محمد بن یوسف فروختند و او هم آن را
ازقصر جدا کرد و امروز به «زقاق المولد» معروف است685
و این شِعب، امروزه به شعببنیهاشم و شعب علی معروف میباشد و به بازاری که «سوق
اللیل686»
نامیده میشود،متصل است. مسعودی نیز مینویسد: مولد حضرت محمد«ص» خانه ابن یوسفمیباشد
که خیزران آن را مسجد قرار داده است687.
مرحوم سید محسن
امین در اعیان الشیعه میفرمایند: رسول خدا در خانهای که بهدار ابییوسف معروف
است متولد گردید و او محمد بن یوسف، برادر حجاج است. اینخانه از آن رسول خدا«ص»
بود که حضرت آن را به عقیل فرزند ابوطالب بخشید و زمانیکه عقیل وفات یافت، محمد
بن یوسف آن را از فرزندان عقیل خریداری کرد و آنگاه کهخانه معروف به دار ابی
یوسف ساخته شد، خانه پیامبر«ص» را نیز به آن ضمیمه ساخت؛سپس خیزران، مادر رشید
آن را گرفت و از خانه ابویوسف جدا و آن را به مسجدیتبدیل کرد که تا این زمان معروف
بود و مردم در آن نماز میخواندند و آنجا را زیارتکرده و بدان تبرک میجستند.
زمانی که وهابیان بر مکه سلطه یافتند، این مسجد را ویرانو از زیارت آن جلوگیری
کردند و آنجا را محل نگهداری چهارپایان قرار دادند688.
مرحوم کلینی نیز
میفرمایند: مادر پیامبر در منزل عبدالله بن عبدالمطلب میزیست ومحمد را در آنجا
که همان شعب ابیطالب است به دنیا آورد و آن مکان، خانه محمد بنیوسف است که
خیزران آن را از قصر جدا کرد و مسجد قرار داد689.
ابن هشام نیز مینویسد:
اکثر مورخان قائلند که ولادت حضرت نبی اکرم9 درشعب ابیطالب یا در خانه قرب
الصفاء یا در خانهای معروف به خانه ابن یوسف، رخداده است و این سه اسم برای یک
مکان است690.
طبری نیز میگوید: مولد پیامبر اسلام،خانه محمد بن یوسف بود که حضرت آن را به
عقیل بخشید و محمد بن یوسف، آن را ازفرزندان عقیل خریداری کرد و خیزران آن را از
قصر محمد بن یوسف جدا کرد و آن رامسجد قرار داد691.
طریحی نیز میگوید: شعب ابیطالب در مکه، همان مکان تولدحضرت محمد«ص» است.692
«فاکهی» (متولد
272 یا 279 ه. ق) هم مینویسد: خانه ابن یوسف به ابیطالب متعلقاست و حق این
است که قسمتی از خانه ابن یوسف، مولد پیامبر میباشد و این همانشعبی است که قریش،
بنیهاشم را در آن محاصره کردند و پیامبر هم با آنان در شعببود693.
در سیره حلبیه آمده است: محل ولادت رسول خدا«ص» مکه و در خانهای است کهبه نام
محمد بن یوسف، برادر حجاج خوانده میشود... در فتح مکه، رسول خدا درمنطقه حجون
خیمه زد و وارد شهر نشد. به آن حضرت گفته شد: به منزل خودتان درشعب نمیروید؟ حضرت
فرمود: آیا عقیل برای ما منزلی باقی گذاشته است؟694
این نقل تاریخی،
بیانگر آن است که شعب ابیطالب در منطقه حجون نبوده، بلکه درنزدیکی مسجد الحرام و
در کنار کوه صفا قرار داشته است.
فاسی (متولد 832
ه.ق) مینویسد: ولادت رسول خدا«ص» در مکانی در سوق اللیل کهنزد مردم مکه شهرت
داشت، قرار دارد695.
محمد طاهر کردی مکی میگوید: ولادترسول خدا«ص» در مکه در خانه ابیطالب در شعب
بنیهاشم بوده است696.
ولادتنبی9 در مکه در خانه ابیطالب در شعب بنیهاشم، نزدیک مسجد الحرام بود کهامروز
شعب علی، یعنی علی بن ابیطالب نامیده میشود و پیوسته محل ولادت آنحضرت تا به
امروز معروف و شناخته شده است697.
عاتق بن غیث
بلادی مینویسد: از نظر تاریخی مسلم است که رسول خدا«ص» تقریباًدر سال 53 قبل از
هجرت (عام الفیل) در شعب ابیطالب، به دنیا آمد که امروزه به شعبعلی معروف است
و به دلیل ازدحام مردم و شوق آنان نسبت به تبرکجویی از آن خانه،هماکنون به
کتابخانه تبدیل شده است698.
یاقوت میگوید: شعب ابییوسف، همان شعبیاست که رسول خدا«ص» و بنیهاشم، هنگامی
که قریشیان بر ضد آنان همقسم شدندبدانجا پناه آوردند. این شعب از آن عبدالمطلب
بود؛ سپس به علت ضعف بیناییش آن رامیان فرزندانش تقسیم کرد و رسول خدا«ص» سهم پدر
خویش را گرفت. منازل و محلسکونت بنیهاشم نیز در آن قرار داشته است.
مؤلف کتاب «معجم
معالم الحجاز» پس از نقل این مطلب میگوید: این شعب سپسبه شعب ابیطالب معروف
گردید و آن را شعب بنیهاشم نیز نامیدهاند و هماکنون بهشعب علی شناخته میشود و
این شعب در دهانه شمالی کوه ابوقبیس و بین این کوه وخندمه قرار دارد. ولادت رسول
خدا«ص» در همین مکان بوده و حدود سیصد متر بامسجد الحرام فاصله دارد که اکنون به
کتابخانه تبدیل شده و سپس در سال 1399 هجریقمری در طرح توسعه خیابان غزّه از بین
رفته است699.
افزون بر آنچه
گذشت در نقشههای موجود در حجاز، دقیقاً محل شعب علی، شعببنیهاشم و شعب بنیعامر
در نزدیکی مسجد الحرام مشخص گردیده و هیچکسقبرستان ابیطالب را که در شعب ابی
دُبّ واقع شده، شعب ابیطالب ننامیده است. پساز مجموع میتوان نتیجه گرفت که
پیامبر اکرم در شعب ابیطالب متولد شده و شعب همدر داخل شهر مکه و نزدیک مسجد
الحرام بوده است و با مکانی که فعلاً در حجون بهآن نام معروف است فاصله دارد.
در نتیجه وقتی از
نظر جغرافیایی و تاریخی به این نتیجه برسیم که شعب ابی طالب درشهر مکه و نزدیک
خانه خدا بوده است، باور مؤلف محترم که شعب ابی طالب راهمانند شهرکی کنار مکه میپندارد
و تمام تحلیلهایی را بر مبنای آن ارائه میدهد که آیاقریش، قدرت اخراج بنیهاشم
از مکه را داشته یا خودشان خارج شدهاند، بیاساس بهنظر میرسد.
سفر تجاری به یمن و شام
مؤلف در صفحه 368
آوردهاند: «قریش از روزگار هاشم، در سال دو سفر تجاری عمدهبه شام داشت.»
با مراجعه به کتب
تاریخی و تفسیری به خوبی درمییابیم که سفرهای تجاری قریشهر دو به شام نبوده است،
بلکه آنها در زمستان به یمن و در تابستان به شام سفرمیکردند؛ چنانکه قرآن میفرماید:
«رحلة الشتاء و الصیف»؛ یعنی در زمستان به سمتیمن حرکت میکردند که در جنوب مکه
است و در تابستان به جانب بصری و شامات کهدر شمال مکه است کاروان به راه میانداختند؛
چنانکه این مطلب را مفسران در ذیلسوره ایلاف بیان کردهاند700.
در صفحه 440 در
تقسیم غنایم و هدفهای اقتصادی آن آمده است: «پیروزیمسلمین بر یهود بنی نضیر بدون
برخورد نظامی و یا به تعبیر قرآن، بدون آنکه اسب واستری تاخته شده باشد، ثروت
قابل توجهی را به دنبال آورد. در جنگهای قبلی، غنایمبه دست آمده به عنوان انفال
که ثروت عمومی متعلق به مسلمانان شمرده میشد، بهدست رسول خدا بر اساس مساوات
میان مسلمین تقسیم میشد؛ اما در غزوه بنی نضیربر خلاف چنین سیاست و روشی، چنانکه
سیرهنویسان به اتفاق و اجماع نوشتهاند وآیات سوره حشر نیز بر همین معنی دلالت
دارد، به دستور پیامبر، تمام غنایم میانمهاجرین و دو یا سه نفر از انصار تقسیم
گردید و هیچ سهمی از آن به دیگر انصار دادهنشد. چنین شیوهای از تقسیم ثروت عمومی
مسلمین، آشکارا با سیاست قبلی که مبتنیبر مساوات بود تضاد ظاهری داشت.... بنا به
گزارش برخی از مورخان، ظاهراً تعدادیاز انصار نیز پس از برخورد با تغییر شیوه
پیامبر... به پیامبر اعتراض کردند... (در حالی کهاین عمل پیامبر) کوششی است از
سوی رئیس حکومت مدینه برای ایجاد توازن ومساوات نسبی، میان تمام مسلمانان حاضر در
این شهر.»
در بررسی این
مطلب میتوان گفت: ایجاد توازن و مساوات نسبی از نظر اقتصادیمیان مسلمانان بهوسیله
پیامبر اسلام مطلب درستی میباشد و این نکته بسیار جالبیاست؛ ولی مؤلف محترم
برای اثبات آن بحثی مطرح کرده که هیچ نصّ تاریخی، آن راتأیید نمیکند، زیرا
ایشان مرقوم داشته که «در جنگهای قبلی، غنایم به دست آمده بهعنوان انفال که
ثروت عمومیِ متعلق به مسلمانان شمرده میشد به دست رسول خدا براساس مساوات میان
مسلمانان تقسیم میشد؛ اما در غزوه بنی نضیر بر خلاف آن رفتارنمود...».
اکنون جای این
سؤال باقی است که قبل از غزوه بنی نضیر که در سال سوم هجریواقع شد، چند تا جنگ رخ
داده بود؟ و چه غنایمی به عنوان انفال به دست پیامبر آمدهبود که به مساوات تقسیم
کرده باشند؟ یگانه جنگی که تا آن زمان رخ داده و غنایم از آنبه دست آمده بود، جنگ
بدر بود که غنایم آن هم میان رزمندگان به مساوات تقسیم شد،نه میان عموم مسلمانان؛
و این شیوهای بود که بعدها هم رعایت میشد، یعنی غنایمجنگها فقط میان رزمندگان
شرکت کننده در آنها تقسیم میشد. پس تضادی که مؤلفمحترم از آن یاد میکنند به طور
کلی منتفی میباشد. گفتنی است که غنایم دو نوع بوده است:
1. غنایمی که
سربازان با جنگ به دست میآورند. این غنایم از آنِ رزمندگان بود.همچنانکه در
جنگ بدر، پیامبر غنایم را بین سربازان تقسیم کرد که در اصطلاح فقهی بهاین گونه
سرزمینها که سربازان با شمشیر فتح میکردند، «مفتوحة عنوة» گفته میشود.
2.غنایمی که از
طریق صلح به دست میآمد و هیچ گونه درگیری رخ نمیداد، بلکهکفار میترسیدند و
تسلیم میشدند. غنایمی که در این نوع غزوهها (یعنی غزوههایغیرمفتوحة عنوة) به
دست میآید جزء انفال و اختیارش با پیامبر«ص» بود و در هر موردکه صلاح میدانست
مصرف میکرد و تا این زمان (سال سوم هجری) فقط یک بار چنیناموالی به دست
پیامبر«ص» رسید و او هم با موافقت انصار، بین مهاجران (که وضع مالیبدی داشتند)
تقسیم کرد؛ ولی غنایم در جنگ بدر اولاً مفتوحة عنوه بود و ثانیاً بینرزمندگان
تقسیم شد. ابن اثیر، ابن کثیر و طبری هم میگویند: اختیار اموال با پیامبر بودهاست.
ابن اثیر میگوید: فکانت اموال النضیر لرسول اللَّه9وحده یضعها حیث شاء.701ابن
کثیر نیز به همین مضمون702
و با عبارتهایی مشابه، قضیه را نقل میکند. طبریمیگوید: فحاصرهم (بنی النضیر)
رسول اللَّه9 خمسة عشر یوماً حتی صالحوه علی ان یحقنلهم دمائهم و له الاموال.703
از اینها گذشته ـ
چنانکه اشاره شد ـ تقسیم غنایم در میان مهاجران با موافقت قبلیانصار و ایثار
آنان بود704
که یکی از جلوههای پیوند برادری و اخوت اسلامی به شمارمیرفت و برخلاف ادعای مؤلف،
هیچ اعتراضی از طرف آنها صورت نگرفت.
مؤلف در صفحه 351
مینویسد: «پیامبر در قالب نظام مدینه یا دولت شهر مدینهوحدت اعتقادی و اشتراک
قلمرو حکومت را به عنوان دو بنیاد پایدار و حقیقی برایوحدت سیاسی و اجتماعی آموخت.»
کلام نویسنده
محترم در عنواندهی و تعبیر «دولت شهر مدینه» اندکی مبهم به نظرمیرسد. آنچه ما
در متون اسلامی داریم عنوان «دارالاسلام» است که همان سرزمینمحل سکونت مسلمانان
با اعتقاد مشترک و تکیه بر توحید میباشد که البته در آن زمان بهمدینه و اطرافش
محدود بوده است.
اگر مقصود این
است که حضرت، دولتی در شهر مدینه تشکیل دادند که برای آنشهر اختصاص داشته باشد،
آن هم به صورت پایدار و همیشگی، این با خاتمیّت حضرت، جهانی بودن اسلام، تشکیل
حکومت جهانی و آیاتی که اسلام را برای همه جهان مطرح میکند سازگار نیست و بعید
است نظر مؤلف معنای دوم باشد.
به هرحال وی، از
یک طرف اسلام را به محدوده تنگ مدینه، آن هم به صورت پایدارو حقیقی محصور کرده
است؛ در حالی که اسلام یک آیین جهانی است و دعوت آن ویژهقریش و عرب نبود، بلکه
مخاطب قرآن، ناس (= مردم) بود و فقط در مواردی که پیام،مخصوص پیروان اسلام بود
مؤمنان مورد خطاب قرار میگرفتند و از طرف دیگر،دعوت جهانی پیامبر اسلام«ص» را که
از فصول دلکش تاریخ اسلام میباشد در این کتابنیاورده است!
میتوان جهانی
بودن دعوت نبی اکرم را از همان دوران مکه در سورههای مکی بهخوبی مشاهده کرد.
آیات یاد شده در زیر، نمونههای گویایی در این زمینه هستند:
1. «قُلْ یا
ایّها الناسُ اِنّی رسول اللَّه الیکُم جمیعا705.»
2. «وَ ما
اَرْسَلْناکَ الاّ کافةً للنَّاسِ بشیراً و نذیرا706.»
3. «وَ مَا هوَ
الاّ ذِکْرٌ للْعَالَمین707.»
4. «اِنْ هوَ
الاّ ذکرٌ و قرآنٌ مبینٌ لیُنذِرَ مَنْ کانَ حیّا708.»
5. «هوَ الَّذی
اَرْسَلَ رسولَهُ بالْهُدیَ و دینِ الْحقِّ لیُظْهِرَهُ علی الدّینِ کلّهِ709.»
6. «وَ مَا
اَرْسَلْنَاکَ الاّ رَحْمَةً للْعالَمینَ710.»
این آیات، همه
از سورههای مکی است و نشان میدهد که عمومیت دعوت
پیامبراسلام از همان دوران تبلیغ در مکه بوده است711
و عمل نبی اکرم هم برای دعوت جهانیانبه اسلام، گویای اهداف بلند و جهانی او از
همان روزهای آغازین دعوت میباشد؛ پسبرای تبیین بهتر مسأله، لازم بود مؤلف این
بخش مهم تاریخ را ذکر کند.
غزوه بنی قریظه
مؤلف در ماجرای
خیانت و مجازات قبیله یهودی بنی قریظه، مشورت بنی قریظه با«ابولبابه» را مخدوش و
انتخاب «سعد بن معاذ» برای حکمیت را با تصمیم قطعی پیامبربر قتل بنی قریظه
ناسازگار و ناهمگون میدارند و قتل مردان، اسارت زنان و کودکان آنانرا منکر میشود
و تنها تعدادی کشته و اسیر را میپذیرد و سرانجام هم مینویسد: اگرهم قائل به کشتن
شویم بدان جهت است که اگر نکشیم، آنها ما را خواهند کشت. اکنونبه بررسی تکتک
مسائل مطرح شده میپردازیم:
مؤلف محترم در
صفحه 458 میگوید: «استدلال بر اینکه بر فرضِ پیشنهادِ تجدیدِ پیماناز سوی بنیقریظه،
پیامبر آن را نمیپذیرفت، استدلالی نادرست است؛ چرا کهاستنتاجی است مبتنی بر
حدس و گمان و فاقد پشتوانه عینی و اقدام عملی».
مؤلف هیچ دلیلی
بر این ادعای خویش ارائه نمیدهد، و فقط به این جمله که«استدلال، نادرست و مبتنی
بر حدس و گمان است» بسنده میکند و شایسته استبگوییم که طرف دیگر قضیه نیز بر حدس
و گمان مبتنی است؛ یعنی به چه دلیل پیامبرمیپذیرفت؟ مؤمن که دوبار از یک سوراخ
گزیده نمیشود. آنان یک بار پیمان شکستندو به چه دلیل پیامبر بار دیگر بر آنها
اعتماد میکرد؛ در حالی که خودش فرمود: «لا دینَلِمَنْ لا عَهْدَ لَه.»712
چنانکه حضرت امیرمؤمنان علی«ع»، دستپرورده پیامبر یا به تعبیرقرآن، نفس
پیامبر، بعد از پیروزی در جنگ «جمل» حاضر نشد از «مروان بن حکم»دوباره بیعت
بگیرد؛ از آن روی که قبلاً او با حضرت بیعت و پیمان وفاداری بسته و سپسآن را نقض
کرده بود. حضرت فرمود: آنکه نقض عهد کرد بر پیمان او اعتقادی نیست.713آنگاه
نویسنده ادامه میدهد: «پس از اینکه بنی قریظه دریافتند که توان مقابله با پیامبر
راندارند، «نباش بن قیس» را نزد پیامبر فرستادند و پیشنهاد کردند که با قریظیان،
همچونبنی نضیر رفتار شود (یعنی مدینه را ترک کنند) و حضرت این پیشنهاد را
نپذیرفت و ازآنان خواست که تسلیم حکم وی شوند.»
مؤلف در توجیه
این رفتار حضرت در صفحه 459 مینویسد: «بنی قریظه در کشاندناحزاب به سوی مدینه نقش
داشتند. آنان با شکست پیمان در شرایط دشوار و بحرانیجنگ، از درون مدینه آماده
هجوم به مسلمین شده بودند و نیز «حیی بن اخطب» را درپناه خود گرفته بودند و پس از
محاصره قلعههایشان، هنوز هم در موضع خصومت قرارداشتند و همچنان در کینهتوزی
استوار و پا بر جا؛ پس کدام درایت نظامی حکم میکندکه آنان اجازه خروج بیدغدغه از
مدینه را داشته باشند. مگر نه اینکه بزرگان بنی نضیر بااستفاده از همین عنایت
مسلمین، احزاب را به مدینه کشاندند، پس چه تضمینی وجودداشت که بنی قریظه به قریش
و بدویان نپیوندند و بار دیگر آتشافروز جنگی دیگر نشوند»
بدین ترتیب به
جهت این مسائل و ملاحظههای دیگر که نویسنده به آن اشاره کرده وما در آینده به
آنها خواهیم پرداخت، معلوم نبود اگر آنان تقاضای صلح مجدد کنند،حضرت بپذیرد؛ پس
چرا باید این مسأله را تنها حدس و گمان تلقی کرد و حال آنکه نقطهمقابل آن نیز حدس
و گمان است.
در ادامه میافزاید:
با اعلام سخن پیامبر به بنی قریظه از سوی «نباش بن قیس»، آنانهمچنان در ادامه
دشمنی پا میفشردند و نصایح نبّاش به ایشان نیز فایدهای نبخشید.بیگمان اگر نبّاش
در گفتگو با رسول خدا ذرهای تمایل به قتل بنی قریظه پس از تسلیمدر وی دیده بود،
چنین توصیهای به قوم خود نمیکرد.»
باید در جواب گفت:
این سخن هم بدون دلیل بوده و فقط با ذوق مؤلف سازگاراست؛ زیرا اگر او نفهمیده
بود، دلیل بر این نیست که حضرت قصد کشتن آنها را نداشتهاست. از این گذشته، وقتی
حضرت اجازه خروج و ترک مدینه را نمیپذیرد این خودپیامی جدی و حساس بود و باید گفت
آنها نیز مسأله را به خوبی حس کرده و خطر رادریافته بودند و بدان جهت تسلیم نمیشدند؛
چون از خیانت خودشان آگاه بودند و کیفرآن را نیز در «پیماننامه اختصاصی» (که
خواهیم آورد) به خوبی میدانستند. فقط یکچیز آنها را امیدوار کرده بود که پیامبر
به دو قبیله یهودی پیش از آنها اجازه خروج ازمدینه را صادر فرموده بود.
بعد مؤلف ادلّهای
برای مخدوش دانستن قضیه «مشورت بنی قریظه» با «ابولبابه» بیانمینمایند و در
صفحه 460 مینویسد: «به فرض آنکه رسول خدا قبل از واگذاریسرنوشت بنی قریظه به
داوری و حکمیت سعد بن معاذ، بر قتل ایشان تصمیم داشتهاست، طبعاً نباید این تصمیم،
آن اندازه آشکار و علنی باشد که ابولبابه نیز از آن مطلعباشد.»
در جواب این سخن
میتوان گفت: شاید این برداشت شخصی ابولبابه بوده و هرشخصی که بهرهای از خرد
داشته باشد در آن موقعیت حساس، این را میفهمید. به ویژهزمانی که پیامبر اسلام
بر عکس دو قبیله یهودی قبلی، از خروج آنان از مدینه جلوگیریکرد. هر شخصی میفهمید
که رفتار حضرت با اینان، بسیار متفاوت خواهد بود تا باگروههای قبلی. از این رو
گفتار ابولبابه به تصمیم پیامبر ربطی نداشته است؛ ولی اینکه اوخود را گنهکار
تلقی کرد به این علت بود که عمل او باعث شد بنی قریظه بترسند و دیرترتسلیم شوند و
این عملِ خود را خیانت شمرد.
افزون بر این،
پیامبر اسلام (افزون بر پیماننامه عمومی که شامل یهودیان اوس وخزرج هم میشد)
پیماننامه اختصاصی با سه قبیله بنی نضیر، بنی قینقاع و بنی قریظهمنعقد کرده بود
که ذیلاً آن را نقل میکنیم. در آن پیمان پیشبینی شده بود که اگر بنیقریظه نقض
پیمان کنند، پیامبر در ریختن خون آنها، اسارت زنان و فرزندان آنها و گرفتناموالشان
آزاد خواهد بود.714
متن این پیماننامه
اختصاصی را همه میدانستند و سخن ابولبابه و سعد بن معاذ براین مبنا استوار بود.
مؤلف یا این پیماننامه اختصاصی را اصلاً ندیده یا اینکه نخواستهمتعرض آن شود و
با در نظر گرفتن این پیماننامه، بسیاری از ایرادهای مؤلف بیموردخواهد بود.
آقای زرگرینژاد
در صفحه 460 مینویسد: «معنای تصمیم قطعی پیامبر بر قتل بنیقریظه و در همان حال،
انتخاب سعد بن معاذ به حکمیت با شخصیت صریح و راستکردار و راست گفتار رسول خدا
متضاد است.»
با مراجعه به
پیماننامه اختصاصی که حضرت با سه قبیله «بنی نضیر، بنی قینقاع وبنی قریظه بسته
بود (و مؤلف محترم آن را ذکر نکردهاند) بسیاری از این سؤالها پاسخداده میشود.
خلط بین پیماننامه عمومی حضرت با گروههای مختلف مدینه که شاملیهودیان اوس و
خزرج نیز میشد و نسب آنها در آغاز آن ذکر شده بود و پیماننامهاختصاصی با این سه
قبیله، سبب بروز اشکالهایی از این قبیل است؛ بدین جهت مااصل پیماننامه اختصاصی
حضرت را در اینجا بیان میکنیم، آنگاه به جواب برخی ازاشکالها میپردازیم.
علی بن ابراهیم
قمی میگوید: «یهودیان بنی قریظه و بنی نضیر و بنی قینقاع نزد پیامبرآمده و گفتند:
ای محمد! به چه دعوت میکنی؟ حضرت فرمود: به شهادت لا اله الاّ اللَّهو اینکه من
پیامبر خدا هستم و من کسی هستم که شما اسم او را در تورات نوشته دارید.گفتند: بلی،
آنچه تو میگویی شنیدیم و به نزد تو آمدیم تا از تو تقاضایی کنیم و آن،تقاضای صلح
و آتشبس است که نه با تو بجنگیم و نه به نفع تو باشیم و نه به دشمن توکمک کنیم و
نه به تو و اصحابت تعرضی داشته باشیم و اینکه تو هم به ما و افراد ماتعرضی نداشته
باشی تا ببینیم پایان کارت با قوم و خویشانت به کجا میانجامد. پیامبرپذیرفت و
برای هر کدام، قراردادی جداگانه نوشتند و طرفین امضا کردند، قرارداد آنهابدین
گونه بود: کتب بینهم کتاباً الاّ یعینوا علی رسول اللَّه [«ص»] و لا علی احد من
اصحابهبلسان و لا ید و لا سلاح و لا بکراع فی السرّ و العلانیة لا بلیل و
لابنهار. اللَّه بذلک علیهمشهید فان فعلوا فرسول اللَّه فی حلّ من سفک دمائهم و
سبی ذراریهم و نسائهم و اخذاموالهم (و کتب لکل قبیلة منهم کتاباً علی حده)715».
همانگونه که
ملاحظه میشود، طبق این قرارداد، حضرت در صورت نقض پیمان ازطرف آنان در قتل،
اسارت و مصادره اموالشان مجاز بودند و این قرارداد چیزی بود کههمه از آن اطلاع
داشتند؛ ولی از آنجا که پیامبر رحمة للعالمین است تا اندازهای با آنانمدارا و
همراهی میکند و به آنها میفرماید: هر کسی را شما به عنوان حَکَم قبول داشتهباشید،
من هم قبول دارم. هیچ تضادی هم در بین حکمیت سعد و تصمیم پیامبر نیست وطبق این
قرارداد، بنی نضیر و بنی قینقاع هم حکمشان قتل، اسارت و مصادره اموال بود؛ولی
پیامبر طبق مصالحی از قتل آنان چشمپوشی نمود، ولی بنی قریظه را محاصره کرد وآنها
تقاضای کوچ نمودند. حضرت تقاضای آنها را نپذیرفت و فرمود: باید بدون شرطتسلیم
شوید و آنها نپذیرفتند و محاصره ادامه یافت تا اینکه به حکمیت سعد بن معاذ کههم
پیمان قبلی آنان بود، راضی شدند و آنگاه تسلیم شده و خلع سلاح گشته و منتظرحکم
سعد شدند.716
آنها گمان میکردند
همانگونه که پیامبر در مورد «بنی قینقاع» و «بنی نضیر» باوساطت خزرجیان پذیرفت
که آنها مدینه را ترک کنند، تقاضای آنها نیز شاید با وساطتسعد بپذیرد که مدینه را
ترک نمایند.
آنچه سبب شد سعد
بن معاذ این حکم را صادر کند این بود که در مورد بنی قینقاعدیده بود که تا آنها
از مدینه خارج شدند، کعب بن اشرف سر از مکه درآورد و مکیان رابرای جنگ احد تحریک
کرد717
و آن جنگ خطرناک اتفاق افتاد و حدود هفتاد نفر ازسربازان اسلام از جمله حضرت حمزه،
عموی پیامبر به شهادت رسیدند و زمانی هم کهبنی نضیر اجازه ترک مدینه را یافتند،
جنگ احزاب بنیان کن را به راه انداختند718
و اگرپیروز میشدند زن و مرد را میکشتند؛ بنابراین سعد میدانست اگر بنیقریظه
نیز ازمدینه خارج شوند از توطئه دست برنخواهند داشت؛ چون کاملاً از برنامههای
گذشتهآنان مطلع بود؛ پس پیامبر حکم سعد را تأیید کرد؛ زیرا:
اولاً طبق پیمان
اختصاصی، حق داشت مردان را کشته و زنان و کودکان را اسیر کند وسعد هم طبق پیمانی
که خودشان امضا کرده بودند، حکم صادر نمود، پس خلافیمرتکب نشده بود.
ثانیاً از آنجا
که قبیله سعد (اوس) هم پیمان قبلی بنی قریظه و تعدادی از اوسیان،یهودی شده
بودند، بعید نیست که او از قوانین توارت در چنین مواردی مطلع بود (کهحکم مردان،
قتل و حکم زنان و کودکان، اسارت است).
ثالثاً بنی قریظه
در هنگام جنگ احزاب از پشت به مسلمانان خنجر زدند، چون شبانهبه داخل مدینه نفوذ
کرده و حتی در بعضی نصوص آمده که دست به آدمربایی زدند719
وحتی به بعضی از قلعههایی که زنان و افراد غیر نظامی در آن پناه داشتند، حمله
بردند.دفاع صفیه، دختر عبدالمطلب و کشتن یکی از آنان در منابع تاریخی آمده است720
وارتکاب جنایتهایی از این قبیل که انشاءاللَّه بعداً بیان خواهیم کرد.
آنگاه مؤلف در
صفحه 460 مینویسد: «... و نیز با عنایت به مشکوک بودن حکایتقتل بنی قریظه بر
بنیاد حکمیت سعد معاذ....»
همانگونه که
مؤلف محترم در پینوشت، آدرس دادهاند این تشکیک را از دکترشهیدی گرفتهاند، در
حالی که آقای شهیدی اذعان دارد که این سخن، نوعی حرکتانفعالی در برابر تبلیغات
صهیونیستها بوده است و ایشان مؤیدهایی برای نظریه خودآورده است که همه آنها در
مجله نور علم، شماره 11 و 13 نقد شده است و هرخوانندهای با مطالعه آن این تشکیک
را نمیپذیرد.
غزوه بنی قریظه چگونه خاتمه یافت؟
مؤلف پس از بیانها
و تحلیلهای زیاد در نهایت (در صفحه 460 و 461) به پاسخ اینسؤال میپردازد که
سرانجام غزوه بنی قریظه چگونه خاتمه یافت؟ آنگاه پاسخسیرهنویسان و مفسران به
این سؤال را نمیپسندد و مینویسد: «پاسخ دیگر به آن پرسشاین است که بنی قریظه،
حاضر به تسلیم نشدند و همچنان به مقاومت و جنگ محدود ازدرون قلعهها ادامه دادند
و با سختتر شدن محاصره و بروز رعب شدید میان ایشانمسلمین در یک هجوم همه جانبه به
قلعههای آنان، ایشان، را که دیگر قدرت مقاومت رااز دست داده بودند وادار به
تسلیم کردند و طبق آیات 25ـ27 سوره احزاب، تعدادی ازبنی قریظه به قتل رسیدند و
تعدادی نیز اسیر شدند.»
وی ترس و وحشت
شدید و تسلیم شدن آنان را میپذیرد؛ ولی با استناد به آیات25ـ27 سوره احزاب مینویسد:
«تعدادی از بنی قریظه به قتل رسیدند و تعدادی نیزاسیر شدند»؛ ولی مشخص نمیکند آن
تعداد، حدوداً چقدر بوده است: همچنینمشخص نکرده است که آنها هنگام حمله و
محاصره کشته شدند یا بعد از تسلیم شدن؟وی از سرنوشت حیی بن اخطب و کعب بن اسد،
رئیس بنی نضیر و بنی قریظه، هیچسخنی به میان نمیآورد و مشخص نمیکند آن تعداد
که اسیر شدند چقدر بودند؟ آنانچه کسانی بودند؟ زنان و کودکان بودند یا مردان؟
چرا مجوّزی را که در کشتن بعضیمیپذیرد در کشتن همه مردان نمیپذیرد؟ هر دلیلی را
که بر جواز اسارت تعدادیپذیرفته است، چرا بر جواز اسارت همه دلیل نباشد؟ مهمتر
اینکه نگفته است که بعد ازتسلیم شدن آنها، پیامبر چه حکمی صادر کرد یا آنها که
کشته شدند و اسیر نشدند به کجارفتند؟ آیا در همان مسکنهای خود ساکن شدند؟ آیا میتوان
این نتیجه را گرفت که ویچون هیچ سندی ارائه نمیکند، پس گفتارش بر حدس و برداشت
شخصی خودشمبتنی بوده است؟
اکنون بد نیست
برای روشن شدن مطلب، آیهای که مؤلف بدان استناد کرده است،بررسی کنیم.
آیه 26 سوره
احزاب: «و انزل الذین ظاهروهم من اهل الکتاب من صیاصیهم و قذف فیقلوبهم الرعب
فریقاً تقتلون و تأسرون فریقاً.»
همانگونه که
نویسنده به این آیه توجه داشته است، این آیه درباره بنی قریظهمیباشد و کلمه
«تقتلون» از ماده ثلاثی مجرد «قتل» به معنای کشتن استعمال میشود وواژه «فریق»
هم به معنای «گروه زیاد» است؛ چنانکه در کتاب لغت آمده: «الفرقه طائفةمن الناس
و الفریق اکثر منهم721؛
فرقه گروهی از مردم را گویند و فریق بیشتر از آن است.
در قرآن مجید،
کلمه «فریق» در جاهای متعددی به معنای گروه بسیاری از مردم بهکاررفته است؛ از
جمله در سوره شوریَ میفرماید:... فریق فی الجنه و فریق فی السعیر.»722همانگونه
که از ظاهر این آیه بر میآید، روز قیامت مردم، دو دسته میشوند: دستهای دربهشت
و دستهای در جهنم و دسته سومی وجود ندارد؛ مگر اهل اعراف که در مقابلاهل بهشت و
جهنم عددی ناچیزند و سرانجام به آن دو فرقه ملحق میشوند.
در آیه مورد نظر
ما هم، مقصود از «فریقاً تقتلون و تأسرون فریقاً»؛ یعنی عده فراوانیرا به قتل
رسانیدید و عده بسیاری را به اسارت گرفتید، همین دو دسته بودند؛ البته گروهسوم هم
وجود داشت که مسلمان شدند و از اسارت و کشته شدن رهایی یافتند؛ ولی ایندسته از
تعداد انگشتان دو دست کمتر بودند که به سبب کمی تعداد، به شمار نمیآیند؛پس دو بخش
بیشتر نیست یا قتل یا اسارت.
در صفحه 461 میخوانیم:
«... بعید نیست که مضمون همین آیات، سبب قوت اعتبارداستان تسلیم بنی قریظه در نزد
مفسران شده باشد. با آنکه آیات قرآن، تنها به کشتهشدن یک دسته از ایشان و اسارت
دستهای دیگر اشاره میکند، نه کشته شدن تماممردان و اسارت زنان و کودکان بنی
قریظه.»
ناگفته پیداست که
مفسران در تفسیر قرآن به روایات اهل بیت عصمت و طهارت(سلام اللَّه علیهم اجمعین)
و اسناد معتبر تاریخی مراجعه و بر اساس آن ادلّه و شواهد،قرآن را تفسیر میکنند و
در آرای خود به ویژه در چنین مواردی، تنها به آیات الهی بسندهنمیکنند؛ مثلاً
تسلیم شدن بنی قریظه را میتوانیم از روایت امام صادق«ع» به دستآوریم که حضرت
فرمود: «فحکم فیهم [بنیقریظه] بقتل الرجال و سبی الذراری و النساءو قسمة الاموال
و ان یجعل عقارهم للمهاجرین دون الانصار723.»
جمله آخر این حدیثقرینه است بر اینکه قلعه آنها بدون جنگ و درگیری سقوط کرده است؛
زیرا اگرمسلمانان با جنگ آنجا را فتح میکردند، اموال به دست آمده مال رزمندگان میشد
ومهاجر و انصاری که در جنگ شرکت داشتند در آن سهیم بودند. اگر سرزمینی و جاییبدون
درگیری فتح میشد، اموال آن جزء انفال به شمار میرفت و اختیار آن با پیامبر
بود.در این باره پیامبر در مورد آن اموال هم به حکم سعد راضی شدند؛ همچنانکه
دربارهسرنوشت آنان به حکم سعد راضی بودند؛ پس مضمون این حدیث بیان میکند که آنانقبل
از جنگ تسلیم شدند؛ ولی همه مورخان و مفسران نوشتهاند که تمام مردان آنها کشتهشدند.
افزون بر آیات یاد شده، روایاتی در این زمینه وارد شده که گویای این مطلب است.
طبق نقل شیخ طوسی
مسنداً از عطیه قرظی که خود یکی از مردان بنی قریظه است،اسرای بنی قریظه را نزد
پیامبر«ص» آوردند آن حضرت دستور قتل کسانی را که به سنبلوغ رسیده بودند صادر
فرمودند و بقیه را آزاد کردند.724
همه مورخان،
سیرهنویسان و محدثان نیز قضیه را اینگونه بیان کردهاند؛ مانند حلبی725ابن
اثیر726،
طبری727،
واقدی728،
ابن هشام729،
شیخ مفید730،
اربلی731
و ابن سعد732.
ما به جهتاختصار از نقل آن صرفنظر کردیم.
میتوان گفت تمام
مفسران و مورخان، هنگام ذکر غزوه بنی قریظه، اعدام مردان واسارت زنان و کودکان
آنها را نقل کردهاند. در نهایت درباره این پرسش مطرح میشود کهآن تعداد که کشته
و اسیر نگشتند چه شدند؟
مؤلف محترم و کسی
دیگر به این سؤال پاسخ ندادهاند، مگر از روی حدس و گمان؛در حالی که درباره بنی
نضیر و بنی قینقاع گفتهاند که بنی قینقاع به سرزمین شام رفتند و ازاین روی در جنگ
احزاب شرکت نداشتند و گروهی از بنی نضیر به خیبر و گروهی دیگربه شام رفتند و
درباره زنان و کودکان بنیقریظه آمده است که تعدادی از آنها بینمسلمانان مدینه
قسمت شدند و بعضی را اهل مدینه خریدند و برخی را به نجد برده ودر آنجا فروختند733
و عدهای از مورخان نوشتهاند که نسل آنها منقرض شد.734
مؤلف محترم به
نقد این مسأله پرداخته و تسلیم شدن بنی قریظه را پیش از حکمیتسعد بن معاذ نامعقول
میشمارد و در صفحه 461 مینویسد:
«پس از معرفی سعد
بن معاذ از سوی قبیله بنی قریظه (به عنوان حکم) و پذیرفتهشدن او از سوی رسول
خدا، آن حضرت دستور داد تا تمام سلاحهای بنی قریظه راجمع کنند و دستهای آنان را
ببندند آنگاه سعد بن معاذ حاضر شد و به بیان حکممشهور خود پرداخت.
آیا چنین کاری
معقول به نظر میرسد؟
آیا آنان نمیتوانستند
دریابند که با چنین کاری، خود را به قتلگاه میکشانند؟
قطعاً آنها آن
قدر سادهاندیش نبودهاند که ابتدا خود را در چنگ قرار دهند و سپسمنتظر حکمیت
باشند».
آنچه پیداست
مؤلف، برداشتها و حدسها و گمانهای خود را در پذیرش نکاتتاریخی اصل قرار داده
است. با اینکه همه شواهد و قرائن کافیِ آن صحنهها در اختیار مانیست تا بتوانیم
با قاطعیت هر چه تمامتر، سخن تمام سیرهنویسان و مورخان را رها کنیمو حدس و گمان
خود را ملاک قرار دهیم و اگر این کار را بکنیم، سنگ روی سنگ بندنمیشود. در حالی
که آیه شریفه میفرماید: «... وَ قَذَفَ فی قُلوبِهِمُ الرُّعْب.» چنان ترسو
وحشتی بر آنان حکمفرما شده بود که قدرت هر تصمیمگیری برای مقاومت از آنانسلب
شده بود و دستها توان نداشت به قبضه شمشیر را برای جنگیدن و تیر و کمان رابرای
تیراندازی بگیرد و میدیدند که مقاومت، کار را سختتر میکند؛ چون به کلیروحیه
خود را از دست داده بودند. آنان تسلیم شدند به امید اینکه شاید با میانجیگریسعد،
پیامبر اسلام«ص» همان رفتاری که قبلاً با دو قبیله یهودی کردند با آنها نیز انجام
دهند.
سرانجام مؤلف بعد
از همه تحلیلها و تشکیکهایی که در گزارشهای تاریخی وتفسیری بیان کرده و پس از
بالا و پایین و کار علمی کردن به نتیجه غیرعلمی میرسد و درصفحه 462 مینویسد:
«اگر تمام این تشکیکها نیز نتواند اصالت گزارشهای مربوط بهآن را مخدوش کنند،
کاری بود اجتنابناپذیر برای دفاع از تمامیت حیات مسلمانان درمقابل کسانی که اگر
کشته نمیشدند، میتوانستند باز هم دست به تلاشی دیگر برایکشاندن احزاب به مدینه
بزنند.»
کوتاه سخن آنکه
وی:
اول) در درستی
گزارش ابولبابه تردید کرده؛
دوم) در حکمیت
سعد خدشه وارد ساخته؛
سوم) تسلیم بدون
شرط را رد کرده و گفته در اثر فشار فراوان مسلمانان، وقتیچارهای ندیدند، تسلیم
شدند؛
چهارم) بعد از
تسلیم شدن، خلع سلاح نشدند؛
پنجم) پس از
شنیدن رأی حکمیت، مقاومت کردند و جنگ درگرفت و عدهای کشتهو دستهای اسیر گشتند؛
ششم) گزارشهای
بعد از تسلیم شدن را داستان سرایی میشمارد؛
هفتم) فقط عدهای
کشته و عدهای اسیر شدند، ولی مشخص نکرده چه تعداد بودند؟
هشتم) قائل نیست
که همه کشتهها مرد و همه اسیرها زن و کودکان باشند؛ چون اصلاًبه این نکته اشاره
نکرده است. با اینکه تمام تفاسیر این را بیان میکنند؛
نهم) وی مشخص
نکرده تعدادی که بعد از جنگ باقی ماندند، چه شدند و به کجا رفتند؟
دهم) پیامبر چه
حکمی درباره بنی قریظه اجرا کردند؟ و... وی سرانجام نتوانسته بهطور قاطع گزارشهای
تاریخی را رد کند و مینویسد: «اگر همه این گزارشها صحیحباشد، پیامبر آنها را
کشت؛ چون اگر نمیکشت در آینده خطرساز بودند.» و این مطلبیعنی قصاص قبل از جنایت!
و این، همان نتیجه غیرعلمی است که به آن اشاره شد (یعنیاقدام نادرست پیامبر!) به
این ترتیب، خواننده کتاب در مورد فرجام بنی قریظه به هیچنتیجه مشخصی نمیرسد و
آخرین سخنی که در ذهن او نقش میبندد، اقدام غیراصولیپیامبر است که هیچ خوانندهای
باور نمیکند پیامبر چنین عملی انجام داده باشد!
اگر بدون چنین
برداشتهایی مسأله را بررسی کنیم به این نتیجه میرسیم که:
1. به دلیل مفاد
پیماننامه اختصاصی که حضرت با آنها امضا کرده بود، حکمشانقتل، اسارت و مصادره
اموال بود و پیامبر اسلام بنا بر رأفت خود، داوری را پذیرفت وزمانی که داور نیز بر
همان اساس حکم داد، حتی خود آنان نیز سخنی بر گفتن نداشتند!
2. حکم آنان در
تورات و انجیل نیز چنین بوده است و سعد، طبق باور و امضایخودشان حکم کرد.
3. هنگام جنگ
احزاب که مسلمانان بسیار در فشار و سختی به سر میبردند. قرآنمجید آن را ترسیم
کرده است آنجا که میفرماید: «اِذْ جاءُوکُم مِنْ
فَوْقِکم و مِنْ اَسْفَلَ مِنکُمْو اذِ زاغَتِ الابْصارُ و بَلَغَتِ الْقلوبُ
الْحناجِرَ و تَظُنّونَ باللّّهِ الظُّنونا * هُنَا لِکَ ابْتُلِیَ الْمؤْمنونَو
زُلْزِلوا زِلْزالاً شدید735؛
به خاطر آورید زمانی را که آنها از طرف بالا و پائین (شهر) برشما هجوم آوردند (و
مدینه را محاصره کردند) و زمانی را که چشمها از شدت وحشتخیره شد و جانها به لب
رسیده بود و گمانهای گوناگون بدی به خدا میبردید. آنجا بودکه مؤمنان آزمایش شدند
و تکان سختی خوردند».
در چنین موقعیت
سختی، بنیقریظه به داخل مدینه نفوذ کرده و اسباب ایذایمسلمانان را فراهم و
اردوگاه مسلمانان را ناامن کردند؛ حتی در یک مورد به آدمرباییدست زدند736.
آنها به پناهگاهها و قلعههای زنان و کودکان مسلمان هجوم بردند و دفاعصفیه، دختر
عبدالمطلب (از روی اضطرار و نبود مدافع مرد) و کشتن یک تن از آنان درتاریخ آمده
است.737
آنها زمان جنگ،
وحشت و ناامنی در مدینه ایجاد کرده بودند و مسلمانان از هجومشبانه قریظیان به
خانهها و پناهگاههایشان ترس داشتند و تعدای از مسلمانان به بهانهترس از هجوم
قریظیان از پیامبر اجازه خواستند به خانههایشان بروند و حضرت مجبورشد در آن
وضعیّت سخت، پانصد نفر از لشکریان را بفرستد تا صبح در کوچههای مدینهتکبیر
بگویند تا اینکه زنان و کودکان مسلمان آرامش یابند.738
روشن است این
گونه شرکت عملی در جنگ و ارتکاب خیانت و جنایت در هنگامجنگ، طبعاً در هیچ فرهنگی
قابل قبول نیست و با قصاص قبل از جنایت فرق دارد کهبگوییم اگر میماندند، ممکن
بود چنین و چنان کنند.
4. «قریظیان» در
آن وضعیّت سخت به احزاب کمکهای تدارکاتی و آذوقه برای آنانحمل میکردند که در یک
مورد، حداقل «بیست بار شتر» از این آذوقهها به دستمسلمانان رسید و آنها را
مصادره نمودند739
بدیهی است که چنین وقایعی هنگام جنگ،نزد هیچ ملتی قابل بخشش نیست.
5. حکم آنان،
مسلماً کشته شدن بود. سعد هم متوجه بود که با این جنایتها و آننقض پیمانها
حکمشان قتل است؛ از این رو آنان را مورد ألفت قرار نداد، چون دیده بودکه رها کردن
بنی قینقاع و بنی نضیر کار را بدتر کرده است، بنابراین بهتر دید که حکمخدا اجرا
شود و مسلمانان برای همیشه از شرّ اینها خلاص گردند. مسأله عضو، زمانیمطرح است که
مسائل به امور شخصی مربوط شود یا ضرری از این راه متوجه مسلماناننشود؛ ولی آنجا
که ضرر متوجه دین اسلام شود، گذشتی وجود نخواهد داشت، چنانکهقرآن نیز میفرماید:
«محمدٌ رسولُ اللّه و الذینَ معهُ اشداء علی الکفار رحماءُ بینهم740حضرت
با کافران و منافقان سختگیر بود و قرآن در این زمینه میفرماید: «یا ایُّها النَّبیُّجاهدِ الکفَّارَ و المنافقینَ و
اغْلُظْ علیهِم741.»
6. بنی قریظه،
خودشان کشته شدن را برگزیدند و حال آنکه میتوانستند مسلمانشوند و از کشته شدن
رهایی یابند؛ چون اسلام بر آنها عرضه گردید و گفته شد اگرمسلمان شوید مثل سایر
مسلمانان آزاد خواهید بود و آنها با اینکه پیامبر را میشناختند ومیدانستند حق با
پیامبر است، باز حق را انکار کردند و زیر بار رسالت پیامبر نرفتند.
اکنون بد نیست در
اینجا به اقرار آنان و شناختشان از حق، اشارهای داشته باشیم:
رئیس قریظیان کعب
بن اسد، شب قبل از کشته شدن به قوم خود گفت: ای جماعتیهودی! من به شما سه
پیشنهاد ارائه میکنم. اوّل این که بیایید با این مرد، پیامبر اسلامبیعت و او را
تصدیق کنیم. «فَوَاللَّهِ لَقَدْ تَبَیَّنَ
لَکُمْ اَنَّهُ لَنَبیُّ مُرْسَل وَ اَنَّهُ لَلذَّی تَجِدوُنَهُ فیِکتَابِکُمْ
فَتَأْمنُونَ عَلیَ دِمَائِکُمْ وَ اَمْوَالِکُمْ وَ اَبْنَائِکُمْ وَ
نِسَائِکُمْ742؛ به خدا قسم، برای همه شماآشکار شده است که او
رسول (خدا) میباشد و او همان کسی است که مشخصات او رادر کتابتان (تورات) یافتهاید.
به او ایمان بیاورید تا خونتان واموالتان و زنان و فرزندانتانمحفوظ بماند.»
حیی بن اخطب،
رئیس یهودیان بنی نضیر نیز، وقتی پیماننامه اختصاصی را امضاکرد به قومش گفت:
محمد، همان پیامبری است که در تورات به او بشارت داده شدهایم؛ولی پیوسته با او
دشمن خواهیم بود، چون نبوت از نسل فرزندان اسحاق خارج کشته وبه اولاد اسماعیل
منتقل شده است و ما هرگز، پیرو فرزندان اسماعیل نمیتوانیم باشیم.743
همچنین مُخیریق
که رئیس یهودیان بنی قینقاع بود، قومش را دعوت کرد و گفت: بهمحمد ایمان بیاورید
که او پیامبر«ص» بر حق است؛ اما آنها زیر بار نرفتند744
و او خود مسلمانشد و در جنگ احد به شهادت رسید.745
پس، از این اعترافها معلوم میشود که آنهاحقانیت اسلام را درک کرده بودند؛ ولی
لجاجت ورزیدند و زیر بار حق نرفتند و خود،راه کشته شدن را انتخاب نمودند؛ یعنی در
حقیقت با علم و آگاهی بر بطلان راهشان، راهمرگ و جهنم را انتخاب کردند. «لیهلک
من هلک عن بینّة.»746
منافقان در میدان جنگ احد
در فرازی از کتاب
آمده است: «در احد، تعدادی از لشکریان مدینه در شرایط تغییروضعیت نبرد به سود
قریش، راه فرار از صحنه نبرد را پیش گرفتند و حتی برخی از آناندر جلب حمایت
ابوسفیان تلاشهایی کردند. این دسته از پیروان را طبعاً نمیتوان درشمار منافقین
شمرده دانست؛ چرا که به تصریح قرآن و کتب سیره، منافقان از میانه راه بااعتراض به
مدینه بازگشتند و یا اساساً از همان زمانِ حرکت سپاه در مدینه ماندند ورسول خدا
را در عزیمت به سوی احد همراهی نکردند... (و این فراریان از میدان جنگ)در نهایت
نیز مشمول رحمت و بخشش الهی قرار گرفتند.»
در این چند سطر
پذیرفته شده است که:
الف) بازگشت
تعدادی از سپاه به مدینه که در ظاهر از مسلمانان به شمار میآمدند؛ولی در واقع
منافق بودند.
ب) فرار عدهای
از مسلمانان از میدان جنگ و رها کردن پیامبر در صحنه نبرد.
ج) عدهای در
میدان جنگ حضور پیدا کردند و پس از تغییر وضعیت نبرد (شایعه قتلپیامبر«ص») از
صحنه جنگ گریختند و تلاش نمودند تا رضایت سرکرده مشرکان، یعنیابوسفیان را جلب
کنند.
مؤلف در این فصل،
جنگ احد را تفسیر و تحلیل و آیات 121 تا 172 سوره آلعمران را بررسی کرد. ولی در
این فصل و در فصول دیگر کتاب، هرگز تصریح نکرده کهجریان نفاق، جریان شایع و
مطرحی بود و آنان که برگشتند یک سوم لشکر اسلام راتشکیل میدادند و جالب این است
که وقتی برای نخستین و آخرین بار جریان نفاق راتوضیح میدهد، بسیار سطحی و گذرا
عبور میکند و این جای بسیار شگفتی است کهوی به جریانهای مهم نفاق و برخورد
منافقان و اذیت و آزار آنها هرگز نمیپردازد و بایدگفت بهرغم توضیح زیبا در بیان
ترکیب اعتقادی و ساختار اجتماعی جامعه مدینه وتقسیم آنها به «مؤمنان»، «مسلمانان»
و «منافقان» به نظر میرسد تمام منافقان را نباید یکدسته دانست و آن هم منحصر در
افرادی که برگشتند.
این معنا که همه
فرارکنندگان از صحنه نبرد، منافق نبودند تا حدی درست است؛ ولیدلیلی که ارائه میدهد
سست است؛ چون مینویسد به دلیل اینکه منافقان از وسط راه ازهمراهی دست کشیدند؛ و
این دلیل، کافی نیست، چرا که منافقان چند دسته بودند:
1. دستهای که
فقط برای حفظ جان و مالشان اظهار اسلام و شهادتین بر زبان جاریکرده بودند و کاری
به براندازی نظام نداشتند؛ ولی در دل هم هیچ اعتقادی بهدستورهای اسلام و معارف
الهی نداشتند.
2. کسانی که
افزون بر حفظ جان و مال، در فکر براندازی و ضربه زدن به نظاماسلامی بودند و در
هر موقعیتی، اظهار مخالفت و با دشمنان همصدایی میکردند و اگراحتمال میدادند که
با مخالفت آنها اسلام، ضعیف یا از بین میرود، همان کار را انجاممیدادند؛
همانند کاری که عبداللَّه بن ابیّ در جنگ احد انجام داد که حدود 300 نفر همعقیده
خویش را از وسط راه برگرداند و ضربهای سنگین بر پیکر جمیعت 1000 نفری لشگراسلام
زد که اگر نبود الطاف الهی و رهبری شایسته پیامبر و اعتقاد محکم مسلمانان نبود،
چهبسا همان حرکت به شکست و فرار افراد ضعیف میانجامید. بنابراین نمیتوان ادعا
کرد کهمنافقان تنها همینها بودند به این دلیل که خود را با این کار رسوا و انگشتنما
کردند.
3. دستهای که
بسیار باهوش، زیرک و نیرنگباز بودند و خود را چنان طرفدار اسلامنشان میدادند
که هیچکس، حتی نزدیکترین افراد به پیامبر نمیتوانستند گمان کنند کهآنها از
مخالفان و دشمنان سرسخت باشند و میتوان به این دسته از منافقان، لقب منافقانحرفهای
و کارآزموده داد! اینها آنقدر خود را دلسوز اسلام معرفی میکردند که حتیگاهی برای
دفاع از اسلام به پیامبر خدا نیز اعتراض و پیامبر را مؤاخذه میکردند (بهاصطلاح
کاسه داغتر از آش و دایه مهربانتر از مادر بودند). همانگونه که خداوند متعالیدر
وصف اینها در قرآن مجید میفرماید: «وَ مِن اهلِ الْمَدینةِ مردوا علی النِّفاقِ
لا تعلمهمو نحن نعلمُهُم سنُعذِّبُهم مَرَّتَیْنِ ثمَّ یُردونَ الی عذابٍ
عظیم.»747
اینان چنان در
نفاق ورزیده بودند که خداوند میفرماید شما آنها را نمیشناسید،بلکه ما آنها را میشناسیم.
اینان، همین دسته سوم بودند و گرنه تشخیص دسته اول ودوم برای هر شخص فهیم، با
اندک دقتی آسان بود؛ ولی دسته سوم چنان رفتار میکردندکه قرآن به پیامبر که عقل کل
بودند، میفرماید نمیتوانی آنها را تشخیص دهی!
با توجه به این
آیه و شواهد دیگری که انشاء اللَّه بیان میکنیم در مییابیم از منافقانکسانی
بودند که همراه عبداللَّه بن ابیّ برنگشتند و این دسته زرنگتر از آن بودند که
نفاقخود را زود نشان دهند. هدف اینها نشر اسلام بود تا در سایه آن به اهداف سیاسی
وحکومتی خودشان نائل شوند.
افزون بر این،
مؤلف فراریانی را که برای جلب ابوسفیان میکوشیدند، معرفی نکردهاست. آیا این نفاق
نیست کسی در جنگ شرکت کند و همین که بشنود پیامبر کشته شدهاست، آنچه در درون
دارد، آشکار کند و به فکر جلب نظر و حمایت ابوسفیان باشد و بهاو بگوید ما با شما
هستیم تا اینکه از مرگ در امان بماند. اگر نفاق نیست، پس معنای آنچیست؟ و اگر
نفاق است، پس چرا مینویسد منافقان از نیمه راه برگشتند و عدهای کهماندند و از
میدان جنگ فرار کردند، جزء منافقان نبودند.
سزاوار بود حداقل
چیزی را که مورخان اهل سنت نوشتهاند و نزد آنها مقبول استدر کتاب خود ذکر میکرد.
طبری و ابن اثیر
در تاریخشان آوردهاند که انس بن نضر (عموی انس بن مالک) بهعمر، طلحه و گروهی از
مهاجران برخورد و دید دست از جنگ کشیدهاند؛ پرسید چرانمیجنگید؟ گفتند: پیامبر
کشته شد. پرسید: بعد از پیامبر میخواهید زنده بمانید که چهکنید؟ همانگونه که
پیامبر مُرد، شما هم بمیرید. آنگاه به دشمن حمله کرد و مردانهجنگید تا کشته شد.748
مرحوم شرف الدین
مینویسند: انس بن نضر شنید که عدهای از مسلمانان که عمر»وطلحه در میان آنها
بودند، چون شنیدند پیامبر کشته شد، گفتند: ای کاش! کسی از طرفما نزد عبداللَّه بن
ابیّ میرفت و پیش از آنکه کشته شویم، امان نامهای از ابوسفیان برایما میگرفت.
انس گفت: ای مردم! اگر راست باشد که پیامبر کشته شده است، خدایمحمد که کشته
نشده، به همان نیت که محمد جهاد میکرد جنگ کنید. آنگاه گفت:خدایا! من از گفته
اینان از تو پوزش میطلبم و از آنچه اینها کردهاند بیزاری میجویم؛سپس جنگید تا
به شهادت رسید749.
این داستان را مورخان در ماجرای جنگ احدنوشتهاند و برخی اشاره کردهاند که آن
اشخاص چه کسانی بودند و برخی، مانند طبریفقط نوشتهاند بعضی گفتند: ای کاش! امان
نامهای از ابوسفیان دریافت میکردیم.
همانطور که مؤلف
متذکر شده است همه فراریان از جنگ، منافق نبودند؛ ولیاینطور هم نبود که تمام
منافقان با عبداللَّه بن ابیّ به مدینه برگشته باشند، بلکه منافقانحرفهای در
میان فراریان از جنگ حضور داشتند و در لحظه حساس مرگ و زندگی،نقاب از چهره زدودند
و باطن خویش را آشکار کردند و ای کاش! مؤلف بحث نفاق رامشخصاً در این کتاب تشریح
مینمود و نقاب از چهرههای منافقان حرفهای بر میداشتیا حداقل آن مقدار که خود
اهل سنت نوشتهاند، مینوشت و این قدر مجملگویینمیکرد. اینکه نوشته است در
نهایت، همه فراریان از جنگ، مشمول رحمت و بخششالهی واقع شدند نیز به دقت نیاز
دارد؛ زیرا طبق نص صریح قرآن کریم که میفرماید:
«یا ایها الذین
آمنوا اذا لَقیِتُمُ الَّذینَ کَفَروُا زَحْفاً فلا تُوَلُّوهُمُ الْاَدْبارَ و
مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمئذٍدُبُرَهُ ال مُتَحَرِّفاً لِقتالٍ اَوْ مُتَحَیِّزاً
اِلیَ فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْویَهُ جَهنَّمُ و
بِئسَالْمصیرُ750؛
ای کسانی که ایمان آوردهاید. هنگامی که با انبوه کافران در میدان نبرد رو به رومیشوید
به آنها پشت نکنید (و فرار ننمایید) و هر کس در آن هنگام به آنها پشت کند ـمگر
آنکه هدفش کنارهگیری از میدان جنگ برای حمله مجدد یا به قصد پیوستن بهگروهی (از
مجاهدان) بوده باشد ـ (چنین کسی) به غضب خدا گرفتار خواهد شد وجایگاه او جهنم
است و چه بد سرانجامی است!»
خداوند آنها را
سرزنش میکند که پیامبر شما را صدا میزد و شما از کوه بالا میرفتیدو به صدای
پیامبر (که شما را با نام خود و نام پدر میخواند) اعتنایی نمیکردید.751
نیزمیفرماید «اَفَأِنْ مَاتَ اوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُم عَلیَ اَعْقَابِکُمْ752؛
اگر پیامبر بمیرد یا کشته شود شما بهقهقرا و اعقاب خودتان برمیگردید؟!» (و اسلام
را رها کرده به دوران جاهلیت و کفربازگشت خواهید نمود؟!)
در آیه 155 سوره
آل عمران میفرماید: «و لقدْ عفا اللَّه عنهم انَّ اللَّه غفورٌ حلیم.» ولینمیفرماید
از تمام جنگهایی که فرار کردهاید خداوند شما را بخشید. منافقان حرفهایدر جنگ
حنین و «خیبر» نیز گریختند و خداوند فراریان عادی جنگ احد را که ترسیدهبودند؛ ولی
مؤمن بودند بخشید، نه کسانی را که به فکر جلب حمایت ابوسفیان بودند ونفاق خود را
بروز دادند.
برای روشن شدن
مطلب میتوانید به کتاب «البدایه و النهایه» ابن کثیر و کتب دیگر کهجنگ حنین را
نوشتهاند مراجعه فرمایید تا درستی گفتار ما معلوم شود.
مرحوم شرف الدین
به نقل از بخاری از «ابوقتاده انصاری» روایت میکند که در جنگحنین، مسلمانان از
جمله عمر بن الخطاب گریختند. من به عمر گفتم: چرا فرار میکنی؟عمر گفت: کار
خداست!...753.
عجیب آنکه در
زمان حیات پیامبر اسلام، منافقان عادی و حرفهای سخت فعالبودند و خطر توطئههای
آنان بسیار بود به طوری که سوره ویژهای درباره آنها نازل شد؛اما بعد از رحلت
پیامبر و روی کار آمدن خلفا، هیچ نام و نشانی از منافقان نیست.
این نکات ارزنده
در تاریخ باید روشن شود، نه اینکه به تاریخ با دیدی بسیار سادهبنگریم و بگوئیم
منافقان در یاران عبداللَّه بن ابیّ منحصر بودند. جا داشت مؤلف محترمکه سعی در
موشکافی قضایای تاریخی دارند، اینجا نیز نقّادانه وارد میدان میشدند وخوانندگان
را از دستاورد تحقیق خود بهرهمند دارند.
چه کسانی ادب حضور را در پیشگاه پیامبر رعایت نمیکردند؟
درباره انحطاط
اخلاقی گروهی از مسلمانان در صفحه 495 آمده است: «در قلمروانحطاط اخلاق تا جایی
پیش میروند که در اندیشیدن و اظهارنظر، شیوه ادب و قواعداولیه گفتگو را وانهاده
و از بلند کردن صدا و فریاد برآوردن در حضور پیامبر ابایینداشتند.» آنگاه به
دنبال آن در صفحه 497 آمده است:
«برخی از مفسرین
نقل کردهاند چهره گروهی را که علاقهای جدی بر تحمیل ارادهخود بر پیامبر داشتهاند
و طبعاً در این جهت از بحث و مجادله با رسول اکرم نیز رو برنمیتافتند. قرطبی در
قسمتی از تفسیر آیه دوم سوره حجرات مینویسد که چون «اقرعبن حابس» اسلام آورد به
حضور پیامبر رسید (در حالی که) دو تن از سر شناسترینصحابه رسول خدا بر سر او به
منازعه پرداختند.»
گرچه این مطلب
زیبا و رسا است؛ ای کاش مؤلف حداقل کسانی را از نظر فریقین، کهمصداق این مطالب
بودند، معرفی میکرد و حداقل آن مقدار را که خود اهل سنتپذیرفتهاند، توضیح میداد
مینوشت که فریقین قائلند ابوبکر و عمر در حضور پیامبر باهم نزاع کردند و صدایشان
را بالا بردند و انحطاط اخلاقی خویش را بروز دادند.754
راستیجایی که بخاری نام آن دو را ذکر و در کتابش ثبت میکند، چرا ما کتمان کنیم؟!
ای کاش در جریان
صلح حدیبیه مینوشتند عمر با صلح مخالفت و با پیامبر مجادلهکرد755.
ای کاش مینوشتند چه کسانی در عرفات و در مشعر، مانع سخنرانی پیامبرشدند.756
ای کاش مینوشتند
عمر با وضعیت توهینآمیزی مانع کتابت وصیت پیامبر درواپسین روزهای زندگانیش شد757
و ای کاش....
این نکات باید در
تاریخ صدر اسلام به خوبی روشن شود، تا تداوم خط سیاستبرای همگان آشکار گردد؛ ولی
متأسفانه هیچکدام از این مسائل و دهها مسأله دیگر دراین کتاب مطرح نشده و بیشتر
از اهل سنت به خلاصهگویی و پرداخته است.
ابلاغ برائت از مشرکان
در ص 548 کتاب
آمده است: «... خداوند بر پیامبر دستور داد تا ابلاغ برائت را در جمعحجاج به علی
واگذار کند....»
قرائت سوره برائت
در جمع مشرکان در تاریخ صدر اسلام، توجه بسیاری از مورخانو مفسران را به خود جلب
کرده است؛ زیرا نبی اکرم9 آیات سوره برائت را جهتابلاغ به کفار، نخست به ابوبکر
واگذار کرد که از سوی حضرت به عنوان امیرالحاجانتخاب شده بود. او مقداری از راه
را پیموده بود که ناگهان جبرئیل نازل شد و گفت: یارسول اللَّه! اعلام برائت از
مشرکان یا باید به وسیله خودت یا کسی که از تو باشد صورتگیرد. بیدرنگ پیامبر اسلام«ص»،
حضرت علی«ع» را به سوی ابوبکر فرستاد و گفت:آیات برائت را از او بگیر و خودت آن
را در جمع کفار و مشرکان قرائت کن.
این بخش از تاریخ،
باعث بحثهای متفاوتی میان مفسران و مورخان اسلامی شدهاست. از قبیل اینکه حضرت
چند آیه را برای کفار تلاوت فرمود؟ آیا در مکه آنها راتلاوت کرد یا در منی؟ آیا
ابوبکر مقداری از مسیر را پیموده بود یا قبل از حرکت آنها را ازابوبکر پس گرفت؟
آیا ابوبکر با علی ابن ابیطالب به مکه رفت یا ناراحت شد و به مدینهبرگشت؟ آیا
پیامبر، امیر الحاج بودن را هم پس گرفت یا تنها اعلام برائت را به حضرتعلی واگذار
کرد؟ و...
مرحوم شیخ طوسی
مینویسد: اصحاب ما روایت کردهاند که رسول خدا«ص»ریاست کاروان حج را نیز به علی«ع»
واگذار کرد و چون علیّ، آیات سوره برائت را ازابوبکر پس گرفت، ابوبکر به مدینه
بازگشت و به رسول خدا گفت: مگر چیزی از قرآندرباره من نازل شده است؟ رسول خدا
فرمود: نه، ولی رساندن این پیام تنها کار خودماست یا مردی که از من باشد.»758
مرحوم طبرسی میفرمایند
مفسران و ناقلان اخبار اجماع کردهاند که چون سورهبرائت نازل شد، رسول خدا«ص» آن
را به ابوبکر داد و سپس آن را از وی پس گرفت و بهعلی بن ابیطالب«ع» سپرد. سپس
در تفصیل مطلب اختلاف کردهاند تا آنجا که میگوید:و اصحاب ما روایت کردهاند که
رسول خدا«ص» ریاست موسم حج را نیز به علی«ع»واگذار کرد و چون برائت را از ابوبکر
گرفت، ابوبکر به مدینه بازگشت. آنگاه از قولحاکم ابولقاسم حسکانی هم مینویسد:
رسول خدا«ص» سوره برائت را به ابوبکر داد و اورا به سوی اهل مکه فرستاد؛ اما چون
او به ذو الحلیفه رسید، کسی پی او فرستاد و او رابازگرداند و گفت: این پیام را جز
مردی از خاندان من نباید ببرد.759
این نکات ارزنده
در تاریخ باید روشن شود تا خواننده، مسیر حقیقی و راستین اسلامرا بیابد؛ ولی مؤلف
محترم در جاهای حساس تاریخ، به خلاصهگوئی بیش از حدپرداخته است و در اینجا هم
صدر کلام را ذکر نکرده و فقط نوشته که خداوند دستور دادتا ابلاغ برائت در جمع حجاج
به علی واگذار شود. در حالی که جا داشت این مسألهبررسی شود که چرا ابوبکر حق
قرائت سوره برائت را نداشت و فقط پیامبر یا حضرتعلی باید این کار را انجام دهند.
تحلیل این مسأله برای هدایت به راه راست. بسیار حائزاهمیت است.
دلیل اختصار بیش از حد حادثه غدیر چیست؟
در صفحه 554
داستان با عظمت غدیر خم تنها در نصف صفحه و آن هم بسیار مختصرو سربسته آمده است:
«پیام وصایت و امامت و میراث دوگانه جاوید... پس از مراسمآخرین حج رسول خدا...
باید قبل از آنکه حاجیان در غیر خم، راه خویش را از یکدیگرجدا کنند ابلاغ شود.»
در تاریخ اسلام
چه چیزی مهمتر از مسأله «ولایت» است. چرا مؤلف درباره قبایلعرب و دستههای
آنها زیاد قلمفرسایی میکند و مطالبی که فقط، یادی از آنها در کتابهامانده با
آب و تاب و به طور مفصل یادآور میشود؛ مطالبی که فقط برای کسب اطلاعاتعمومی مفید
است و هیچ ثمره عملی ندارد و حدود 170 صفحه درباره دوران جاهلیتو خلق و خوی آنان
سخن میگوید؛ جاهلیتی که قرآن مجید، خط بطلان بر افکار وصفات آنان میکشد. پیامبر
اسلام و هیچ امام معصومی از آنان مدح و ستایش نمیکنند،بلکه دائم در تلاشند تا
جاهل بودن روشن، افکار و صفات آنان را متذکر شوند. هرچهقدر به پوچی زندگی روز
آنان پی ببریم، ارزش اسلام و نعمتهای آن را بهتر و بیشترمیفهمیم و قرآن در صدد
است تا ایام اللَّه را در جامعه زنده کنند و ما هم باید در اینمسیر قدم برداریم.
در گذشته اینگونه بوده است که وقتی تاریخ مینوشتند جاهلیت قبلاز اسلام را انکار
میکردند و آنان را شاعر و ستارهشناس و... معرفی میکردند تا اصالتآنها حفظ شود
و آن فرهنگ و آداب و رسوم، طرفدار یابد؛ ولی اسلام ارزشهایش باارزشهای جاهلی
متفاوت است، بنابراین ما افکار و تبلیغاتمان باید بر مبنای ارزش دینیاستوار
باشد؛ البته نوشتن این فرازها دلیل آن نیست که مؤلف نیز در صدد ترویج فرهنگجاهلیت
بوده است. هرگز چنین نیست، بلکه عادت مورّخانِ آن است که قبل از پرداختنبه
تاریخ اسلام، درباره دوران جاهلیت اندکی سخن میگویند و مؤلف هم از روشسیرهنویسان
تبعیت کرده است؛ ولی اشکال ما این است که چرا به مسأله ولایت به اندازهدوران
جاهلیت نپرداخته است؟ و به نصف صفحه بسنده میکند؛ و بسیار گذرا وسطحی، بدون
تحلیل و بررسی و حتی بدون نقل وقایع قبل و بعد آن با کمال خونسردیاز کنار آن میگذرد
و این مسأله مهم را بسیار کم اهمیت جلوه میدهد.
جا داشت مؤلف
حداقل بنویسد: پیامبر اسلام در حجة الوداع مأموریت یافت،حضرت علی«ع» را در حضور
جمعیت حدود یکصد هزار نفری به جانشینی خویشانتخاب کند و او پس از تفکر در جوانب
مکانهای مکه، تصمیم گرفت در وقوفین(عرفات یا مشعر) که همه حجاج جمع بودند، حضرت
علی«ع» را منصوب نماید. بدینجهت حضرت در عرفات و سپس در مشعر سخنرانی فرمود و در
کتب معتبر فریقینآمده است همین که حضرت فرمود: «انَّ خلفائی اثناعشر760؛
جانشینان من دوازده نفرند»
ناگهان مردم761
شروع به سر و صدا کردند، تکبیر گفتند، همهمه نمودند و سخنرانیپیامبر را به هم
زدند (فکبر الناس و ضجّ الناس و لغط الناس).
در صحیح مسلم
آمده است: راوی میگوید آن قدر سر و صدا کردند که گوش مرا کرکردند. من به پدرم
گفتم: پیامبر چه فرمود؟ گفت: پیامبر فرمود: کلّهم من قریش؛ همه آنهااز قریش میباشند.
آیه ابلاغ در روز غدیر در واقع تأکید مطلب بود و خداوند در خطاب«و انْ لم تفعلْ»
به پیامبر میفرماید: اسلام منهای ولایت از شما هم مورد قبول نیست واگر ابلاغ
ولایت نباشد، رسالت خداوند بر زمین میماند. در پایان خداوند میفرماید: «واللَّهُ
یعصمکَ من النّاس» این آیه بر تضمین ابلاغ مشتمل است؛ یعنی ای رسول ما! نگرانمَباش.
اگر در عرفات، مشعر و جاهای دیگری نتوانستی و نگذاشتند، رسالت خود را؛ابلاغ کنی،
ما پشتیبان تو هستیم و بر دهان آنها مهر خواهیم زد که نتوانند سخنرانی تو رابه هم
بزنند و مانع ابلاغ تو شوند.
همچنین جا داشت
مؤلف حداقل بیان کند که پیامبر پس از ابلاغ، همه را به بیعت باحضرت امیر فرا
خواند و نخستین نفری که بیعت کرد، عمر بود762
یا حداقل به قضیه نعمانبن حرب اشاره میکرد که او گفت: «انْ کانَ هذا هو الحقُ
فامطِرْ علینا منَ السماء حجارة؛اگر این حق است و از جانب خداوند میباشد، سنگی
از آسمان بر سر ما ببارد.» در نتیجهاین درخواست، همان دم سنگی از آسمان نازل شد
و او را به هلاکت رساند و آیه «سألَسائل بعذابٍ واقع»763
درباره او نازل شد.764
برای روشن شدن مطلب میتوان به سیره حلبیهو کتب تفسیری درباره سوره معارج مراجعه
کرد.765
و جا داشت در
چنین کتاب تاریخی به ترور نافرجام پیامبر بهوسیله منافقان اشارهایمیشد که
روایات شیعه آن را بعد از واقعه غدیر766
و اهل سنت آن را بعد از جنگ تبوکمیدانند؛ چون یکی از مسلمّات است که هر دو فرقه
وقوع آن را تصدیق و اهل سنتفقط به ذکر عنوان منافقان بسنده کردهاند767؛
ولی شیعیان با اندک تأملی، آنان را شناسایینمودهاند و تردیدی نیست که عمار و
حذیفه، همراه پیامبر بودند و بدین جهت حذیفهمنافقشناس بود و لیست آنها را در
اختیار داشت. کتب شیعه و سنی بر این مطلب دلالتدارد. عجیب این است که دکتر
عبدالفتاح عبدالمقصود در کتاب السقیفه میگوید768:خلیفه
دوم، عمر در ایام خلافتش از نفاق خویش میترسید و همواره از حذیفهمیپرسید: آیا
نام من جزء آنهاست؟
سزاوار بود نکات
برجسته تاریخ نشان داده شود تا معلوم گردد که خط راستین تشیع،همان خط تداوم رسالت
نبوی است و لازم بود منافقان، تشنگان قدرت، ورشکستگانسیاسی و دشمنان قسم خورده
اسلام در تاریخ صدر اسلام به جامعه معرفی شوند تامسلمانان با آگاهی کامل، راه حق
را در پیش گیرند و معرفت، محبت و ولایتشان نسبت بهاولیای الهی و اوصیای پیامبر و
بغضشان نسبت به دشمنان آنان فراوانتر گردد، نه اینکه بهقبایل و سنتهای متروک
جامعه آن قدر اهمیت دهند که حجم وسیعی از کتاب را در برگیرد؛ ولی مسأله مهمی چون
غدیر را که فرقههای اسلامی به سبب آن جدا شده و هرکدام راهی در پیش گرفتهاند در
نصف صفحه مطرح شود.
فرسودگی جسم پیامبر!
مؤلف در صفحه 555
آورده است: «جسم پیامبر کاملاً فرسوده بود... (بعد از حجةالوداع)... جسم او در
مقابل هجوم بیماری به زانو نشست و کمی بعد به بستر افتاد.»
مؤلف هیچ سندی
برای سخن خویش ارائه نکرده است و اصلاً چنین سندی وجودندارد تا اینکه ارائه کند؛
زیرا در هیچ کتابی نیامده که پیامبر بر اثر پیری و فرسودگی از پاافتاده باشند، چرا
که حضرت سن بالایی نداشتند. سخن مؤلف مبین این معنا است کهرحلت حضرت بر اثر کهولت
سن بوده و حال آنکه حضرت، قبل از حجة الوداع ازرحلت خویش خبر داد و بسیار سرحال
بود. رحلت پیامبر«ص» به گفته فریقین (شیعه واهل سنت) بر اثر سمّی بوده که به آن
حضرت خوراندهاند.769
بیاهمیت جلوه دادن حرکت سپاه اسامه؟
نویسنده محترم در
این فراز مهم و سرنوشتساز تاریخ، همچون گذشته با این مسألهبسیار کمرنگ برخورد
میکند و در صفحه 555 مینگارد: «سپاه اسامه که در نخستینروزهای بازگشت از مکه
برای عزیمت به شام، فرمان تجهیز یافته بود، هنوز در کنارمدینه بر جای بود... این
بار بهانهجویان، بیماری محمد را بهانه کردند و از حرکت با سپاهتخلف ورزیدند.»
وی به دو نکته اشاره کرده است:
1. سپاه اسامه در
نخستین روزهای بازگشت از حجةالوداع تجهیز یافت؛
2. این سپاه به
بهانه بیماری پیامبر از کوچ سر باز زد.
ولی وی اشاره
نکرده است که چه کسانی بهانه آوردند و از کوچ طفره رفتند؟ و علتاصلی عدم اعزام و
همراهی با لشکر چه بود؟ با اینکه اعزام این لشکر مورد اهتمام پیامبربود تا آن حد
که پیامبر اکرم در مقابل آنها ایستاد و با سخنان قاطع و استوار تکلیف کرد کههر چه
زودتر حرکت کنید. آنگاه فرمود: «لعن اللَّه مَنْ تخلَّفَ عَن جَیْشِ اُسامه770؛
خدالعنت کند هر کس با سپاه اسامه حرکت نکند.»
قرائن نشان میدهد
که علت اهتمام بیش از حد پیامبراکرم«ص» برای اعزام سپاه بدینجهات بود:
1. دور ساختن
مخالفان از مدینه؛
2. زمینهسازی
برای پذیرش زمامداری حضرت علی بن ابیطالب«ع»؛ هر چند وی درمقایسه با بسیاری از
صحابیان سرشناس، کم سنتر است؛
3. بیاعتبار
ساختن کسانی که در کمین بودند و بدون داشتن صلاحیت در پیفراهمسازی زمینه زمامداری
خویش بودند.
بدین جهت، نبی
اکرم سپاه اسامه را با ویژگیهای خاص تشکیل داد و فرماندهی آنرا به جوان هجده
سالهای واگذاشت. آنگاه به افراد سرشناسی از قبیل ابوبکر، عمر و ابوعبیده جرّاح
فرمود: شما هم در زیر پرچم اسامه به سوی دشمن حرکت کنید.771
این سپاه،عملاً در زمان خلافت ابوبکر اعزام شد.
جالب است بدانیم
که امیرمؤمنان علی«ع» به دستور پیامبراکرم«ص» در این سپاهحضور نداشت.772
راستی هدف پیامبر
از این ترکیب خاص و آن اهتمام فراوان، جهت دور کردن آنان ازمدینه چه بود؟ آن حضرت،
کسانی از مهاجران و انصار را که عامل هیچ گونه پیروزی درجنگها نبودند در زمره این
سپاه قرار میدهد773
و حضور آنان را در مدینه لازمنمیشمارد و بلکه اصرار میورزد که هر چه زودتر
مدینه را ترک کنند. از طرفی،امیرمؤمنان علی«ع» را که عامل پیروزیهای متعدد بوده
است در مدینه نزد خود نگاهمیدارد. باید پرسید اگر سالخوردگان لشکر اسامه با
تجربه نظامی و شجاعت ویژه دراین سپاه حضور یافته بودند، چرا به عنوان فرمانده
برگزیده نشدند؟ چنان که نوشتهاند،کسی از مهاجران اولیه باقی نماند مگر این که به
سپاه پیوست. از چهرههای سرشناسشهر از جمله عمر بن خطّاب، ابوبکر، ابو عبیده
جرّاح و سعد بن ابی وقاص همه جزءسپاه بودند.774
از طرف دیگر،
تجهیز سپاه اسامه در نخستین روزهای بازگشت از حج نبود وگرنهلازمهاش این خواهد
بود که دو ماه از تجهیز سپاه اسامه گذشته و سپاه همچنان کوچنکرده باشد؛ چون حضرت
تقریباً اول ماه محرم از حجةالوداع به مدینه رسیدند و رحلتآن حضرت 28 صفر، یعنی
حدود دو ماه پس از بازگشت اتفاق افتاده است؛ با توجه بهاینکه مدت کسالت حضرت و
در بستر افتادن آن گرامی، بیش از چهارده روز نبود وتجهیز سپاه هم دو سه روز پیش
از کسالت حضرت بیشتر نبوده است؛775
پس میتوان گفتزمانی که نبی اکرم دستور حرکت سپاه اسامه را با آن کیفیت خاص صادر
کرد که آن همقابل تأمّل است، سبب شد تا آنها که به فکر تصرف قدرت و حکومت بودند،
آن فرمان رامتضاد با خواسته خویش بپندارند. از این روی از رفتن سرباز زدند؛ چون میدانستندرفتن
با سپاه اسامه، همراه با از دست دادن قدرت و حکومت بود، بنابراین در اندیشهشدند
تا پیامبر را از میان بردارند.
همانگونه که در
تنگه، قصد ترور آن گرامی را داشتند؛ با آن عبارتهایجسارتآمیز، مانع نوشتن وصیت
پیامبر«ص» شدند؛ رحلت پیامبر«ص» را تا مدتی انکارکردند؛ بدن شریف پیامبر را بعد از
رحلت به خود واگذاشتند و به سوی سقیفه شتافتند؛اینجا نیز باید نقش خود را به خوبی
ایفا میکردند، بدین جهت با لشکر اسامه نرفتند وگذاشتند تا پیامبر«ص» زنده است
لشکر حرکت کند.
متأسفانه مؤلف،
جریان سپاه اسامه را چنان خلاصه ذکر کرده که میتوان گفت اصلاًبه آن اهمیت نداده
است در حالی که دارای اهمیت بسیار است.
انگیزه حضرت را
در تشکیل و حرکت سپاه اسامه میتوان اینگونه خلاصه کرد:
الف) دور نمودن
عوامل کودتا از مدینه؛ تا اینکه بعد از رحلت آن گرامی و با نبودنمنافقان معمول
و حرفهای، حکومت نوپای امیرمؤمنان تثبیت و حضرت بر اوضاع مسلطشود و تا برگشتن
آنها از جنگ، کار تمام شده باشد و آنان در مقابل کار انجام شدهای کهمورد رضای
خدا و رسولش میباشد، قرار گیرند.
ب) خنثی کردن
بهانه جوان و کم سن و سال بودن حضرت علی«ع» برای تصدیخلافت با نصب اسامه جوان به
فرماندهی سپاه به دلیل لیاقت وی.
ج) معرفی کسانی
که در حال حیات پیامبر با ایشان مخالفت میورزیدند، چه رسد بهبعد از رحلت ایشان.
مؤلف توضیح نداده
است چه کسانی در لشکر اسامه شرکت نکردند یا مانع اعزام آنشدند و حال آنکه بعد از
رحلت پیامبر، فقط ابوبکر و عمر با لشکر نرفتند و هیچ ندایمخالفتی از کسی شنیده نشد
و همه با آرامش کامل حرکت کردند. ابوبکر از اسامهمیخواهد که عمر را برای من
بگذار و برو. اسامه با این سخن که تو و عمر، هر دو باید درلشکر تحت فرماندهی من
باشید اعتراض میکند و ابوبکر میگوید: تو خود میبینی کهمن بسیار مشغولم و نمیتوانم
مدینه را ترک کنم. تو با بقیه سپاه، راهت را پیش بگیر وبرو.776
جالب است ابوبکر
و عمر که قبل از رحلت پیامبر، به فرماندهی اسامه اعتراضمیکردند، بعدها تا آخر
عمر، اسامه را با نام امیر صدا میزدند!777
نکات ارزنده
تاریخ و بسیاری دیگر از مسائل ارزشمند اعتقادی که در تاریخ صدراسلام ریشه دارند
در این کتاب یا مطرح نشده یا بسیار گذرا از کنار آن گذشته است ومسائلی که ارزش
اعتقادی و عملی ندارد و فقط برای کسب اطلاعات عمومی مفید استنه تنها مطرح شده،
بلکه مورد نقد و بررسی قرار گرفته است؛ مثلاً مطرح کرده این کهشایع است موریانه،
عهدنامه قریش را خورده است، درست میباشد یا خیر؟ چندینصفحه درباره آن و امثال
آن قلمفرسایی کرده است!
623 فارغالتحصیل کارشناسی ارشد تاریخ.
624. غلامحسین زرگرینژاد، تاریخ صدر اسلام،
ص 2.
625. همان، ص 4.
626. مؤلف به اسامی آنها اشاره کرده است که
ما یکی از آنها را استاد و کارشناس فلسفه میشناسیم و نه تاریخاسلام!
627. گرچه یک مورد از ملاحظات آقای بیات،
خالی از مسامحه به نظر نمیرسد. آنجا که به نتیجهگیری مؤلف ازانذار عشیره به این
صورت که «محتوای حدیث یوم الدار که گفتیم فریقین آن را نقل کردهاند، گذشته از
تثبیتجانشینی و امامت علی«ع»، حاوی این معنا نیز هست که تا آغاز دوره دعوت علنی،
جز علی«ع» هیچ کداماز بنی عبدالمطلب، حتی حمزه و ابوطالب نیز به حضرت رسول
ایمان نیاورده بودند»؛ اشکال وارد میکند وهدف پیامبر اسلام از دعوت نزدیکان را
چنین بیان میکند: «...به نظر میرسد که در انذار خویشاوندان صرفاًغرض، دعوت
نزدیکان به ایمان نبود، بلکه افزون بر آن، آشکار ساختن ایمان، غرض اصلی دیگر
بوده است کهچنین اقدامی نه تنها اجابت دوباره دعوت پیامبر«ص» از سوی علی«ع» را
توجیه میکند، بلکه بیانگر آناست که چنین اقدامی شجاعت و شهامت روحی والایی را میطلبیده
است.»
گفتنی
است که دقت در سخنان پیامبر اسلام«ص» در آن جمع، نشان میدهد که هدف اصلی آن
حضرت،جلب حمایت نزدیکان ـ در برابر بتپرستان ـ بوده است که تنها علی«ع» برای
حمایت اعلام آمادگی کرد و بهدنبال آن بود که پیامبر، جانشینی او را مطرح کرد.
628. زرگری نژاد، همان، ص 4.
629. ضحی (93)، 6.
630. ر.ک: زرگرینژاد، همان، ص 109 به ویژه
که یعقوبی نسبت به ابن سعد، مورخی دقیق و نکتهسنج است وابنسعد، اموی و بیمبالات
میباشد. در صفحه 285 مینویسد: جالب است بدانیم که برخی از مورخاننامور، همچون
یعقوبی و ابن سعد....
631. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه دکتر
آیتی، چ 6، [بیج]، انتشارات علمی فرهنگی، 1371)، ج 1، ص 362.
632. احمد بن محمد قسطلانی، المواهب اللدنیه
بالمنح المحمدیه، تعلیق مأمون بن یحییالدین، (چ 1، دارالکتبالعلمیه، 1416)، ج
1، ص 63.
633. سهیلی، روض الانف، تحقیق عبدالرحمن
الوکیل، (چ 1، [بیج]، دار احیاء التراث العربی، 1412)، ج 2، ص160.
634. ابن کثیر، البدایه والنهایه، ([بیج]
دار احیاء التراث العربی، 1413 ق)، ج 2، ص 323.
635. محمد بن سعد، الطبقات الکبری، (بیروت:
دار صادر)، ج 1 ص 100.
636. کلینی، اصول کافی، ترجمه سید جواد
مصطفوی، کتاب الحجه، ابواب التاریخ، باب مولد النبی، (دفتر نشرفرهنگ اهل بیت)،
ج 2، ص 333 قبل از حدیث 1183.
637. ابوالفتح محمد بن علی الکراجکی، کنز
الفؤاد (قم: دارالذخائر، 1410 ه)، ج 2، ص 167.
638. علی بن عیسی اربلّی، کشف الغمه فی
معرفة الائمه، تحقیق سید ابراهیم میانجی، ([بیج]، چ 2، نشر ادبالحوزه، 1364)،
ج 1، ص 20.
639. مجلسی، مرآة العقول فی شرح اخبار آل
الرسول، تحقیق سید هاشم رسولی (تهران: دارالکتب الاسلامیه) ج3، ص 173 و 174.
640. ابن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه
محمد ابراهیم آیتی، ج 1، ص 367 و 368.
641. کلینی، اصول من الکافی، (تهران:
دارالکتب الاسلامیه، 1381 ه)، ج 1، ص 439؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2،ص 4؛
مسعودی، مروج الذهب (بیروت: دار المعرفه، ج 2، ص 274 و مجلسی، بحارالانوار، ج
15، ص 252.
642. ابن هشام، السیرة النبویه، تحقیق جمال
ثابت و دیگران، چ 2، قاهره؛ دارالحدیث، ج 1، ص 59؛ سهیلی،روض الانف، تحقیق
عبدالرحمن الوکیل (چ 1، [بیج]، دار احیاء التراث العربی، 1412 ه)، ج 1، ص 261
وابن کثیر، همان، ج 2، ص 214.
643. سهیلی، همان، ج 1، ص 261؛ ابن کثیر،
همان، ج 2، ص 214 و ابن هشام، همان، ج 1، ص 59.
644. غلامحسین زرگرینژاد، تاریخ صدر اسلام،
ص 109.
645. یعقوبی، همان، (نجف: مکتبة الحیدریه،
1384 ه ق)، ج 1، ص 10. به نقل از مهدی پیشوایی، تاریخ اسلام،ص 51.
646. علی بن برهانالدین حلبی، السیرة
الحلبیه، ج 1، ص 6.
647. مجلسی، همان، ج 15، ص 125.
648. طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص
243.
649. مهدی پیشوایی، همان، ص 58.
650. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 1
ص 33.
651. مجلسی، همان، ج 15، ص 342.
652. یعقوبی، همان، ج 2، ص 6 و حلبی،
السیرة الحلبیه، ج 1، ص 143.
653. یعقوبی، همان؛ طبرسی، اعلام الوری
باعلام الهدی، ج 1، ص 45 و ابن اثیر، اسد الغابه، ج 1، ص 15.
654. یعقوبی، همان، ج 2، ص 7؛ ابن هشام،
همان، ج 1، ص 171 و مسعودی، همان، ج 2، ص 274.
655. احمد بن یحیی بلاذری، النساب الاشراف،
تحقیق دکتر محمد حمید الله، (قاهره: دارالمعارف) ج 1، ص 94؛مقدسی، البدء
والتاریخ، ج 4، ص 131 و مجلسی، همان، ج 15، ص 401.
656. یعقوبی، همان؛ ابن شهر آشوب، همان،
ج 1، ص 33؛ بلاذری، همان، ص 94 و مسعودی همان، ج 2، ص 275.
657. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه،
تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، (قاهره: دار احیاء الکتب العربیه)، ج 13،ص 203 و
مجلسی، همان، ج 15، ص 401.
658. ابن هشام، السیرة النبویه، ج 1، ص
176.
659. حلبی السیرة الحلبیه ج 1 ص 6.
660. صحیح بخاری، ج 10 (کتاب الاجاره، باب
رعی الغنم علی قراریط)، ص 96.
661. قیراط نصف یک دانگ را گویند و اصل آن
قرّاط و جمعش قراریط است. (اسماعیل بن حمّاد الجوهری،الصحاح، تاج اللغه و صحاح
العربیه، تحقیق احمد عبدالغفور عطار، ج 3، ص 1151.
662. محمدهادی یوسفی غروی، موسوعة التاریخ
الاسلامی، ج 1، ص 318.
663. جوهری، همان.
664. رسولی محلاتی، تاریخ تحلیلی اسلام، ج
1، ص 293.
665. جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی
الاعظم، (چ 1، قم: [بین]، 1403 ه ق)، ج 1، ص 108.
666. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 1، ص 126.
667. مجلسی، بحارالانوار، ج 11، ص 64 و 65
به نقل از علل الشرایع صدوق.
668. البته اگر با توجه به شیوه کار ذبیح
الله منصوری (مترجم کتاب یاد شده)، نگوییم که دستپخت خودمنصوری بوده است، بلکه
علی الحساب خوشبینانه بپذیریم شخصی به نام کونستان ـ ویرژیل ـ گیورگیویرومانیایی
وجود داشته و کتابی به این نام نوشته است.
669. مجموعه مقالات، محمد خاتم پیامبران از
ولادت تا بعثت، ص 185.
670. ر.ک. یوسفی غروی، موسوعة التاریخ
الاسلامی، ج 1، ص 317.
671. علق (96)، 1ـ5.
672. محمد بن جریر الطبری، تاریخ الطبری،
تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج 2، ص 300 ـ 302؛ ابن هشام،السیرة النبویه،
تحقیق مصطفی السقاء و دیگران، ج 1، ص 236ـ238 و ابن کثیر، البدایه والنهایه،
(بیروت:مکتبة السفر، 1966 م)، ج 3، ص.
673. ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب،
تحقیق عبدالوهاب عبداللطیف، ج 1، ص 544.
674. «وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ اَنْ
یُکَلِّمَهُ اِلاَّ وَحْیَاً اَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَاب اَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً
فَیُوحی بِاِذْنِهِ مَا یَشَاءُ اِنَّهُ عَلیٌّ حَکیمٌ.»(شوری، 51)
675. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، (قم:
انتشارات علمیه)، ج 1، ص 43.
676. مجلسی، بحارالانوار، ج 18، ص 260.
677. غلامحسین زرگرینژاد، تاریخ صدر اسلام،
ص 2.
678. ر.ک: مرتضی عسگری، نقش ائمه در احیاء
دین، ج 4، ص 6ـ44؛ جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیرةالنبی الاعظم، ج 1، ص
216ـ232؛ محمدهادی معرفت، التمهید، ج 1، ص 52ـ56؛ مصطفی طباطبایی، خیانتدر
گزارش تاریخ، ج 2، ص 13ـ23؛ هاشم رسولی محلاتی، درسهایی تحلیلی از تاریخ اسلام،
ج 2، ص196ـ236 و علی دوانی، تاریخ اسلام از آغاز تا هجرت، ص 98ـ110.
679. مجلسی، همان، ج 18، ص 205.
680. ابو دب، کنیه مردی از بنی سواءة بن
عامر است که چون ساکن آن دره بود به نام او مشهور شده است. (محمدبن عبدالله بن
احمد الازرقی، اخبار مکه و ما جاء فیها من الاثار، تحقیق رشدی الصالح الملحس، ج
2، ص 272.
681. ابن منظور، لسان العرب، ج 7، ص 126.
682. اسماعیل بن حمّاد الجوهری الصحاح، تاج
اللغه و صحاح العربیه، تحقیق احمد عبد الغفور عطار، ج 1، ص 156.
683. یاقوت بن عبدالله الحموی الرومی
البغدادی، معجم اللبدان، ج 3، ص 347.
684. مجلسی، مرآة العقول فی شرح اخبار آل
الرسول، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، (چ 3، تهران: دار الکتبالاسلامیه، 1370)
ج 5، ص 173 و 174.
685. محمد بن عبدالله بن احمد الازرقی، همان،
تحقیق رشدی الصالح الملحس، ج 2، ص 198.
686. همان در حاشیه ص 198.
687. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر،
تحقیق محمد محیی الدین عبد الحمید، ج 2، ص 280.
688. محسن الامین، اعیان الشیعه، تحقیق حسن
الامین، ج 1، ص 219.
689. محمد بن یعقوب کلینی، الاصول من الکافی،
ج 1، ص 439.
690. ابن هشام، السیرة النبویه، ج 1، ص
167.
691. طبری، تاریخ الامم والملوک، تحقیق
محمد ابوالفضل ابراهیم، ج 2، ص 156.
692. فخرالدین الطریحی، مجمع البحرین،
تحقیق سید احمد حسینی، ج 2، ص 513 (کلمه شعب).
693. فصلنامه میقات الحج، سید علی قاضی
عسکر، تحقیق در قول شعب ابیطالب، شماره 3، 1416، ص 172.تعیین مکان شعب ابیطالب
که همان مولد پیامبر اسلام است و در داخل شهر مکه، نزدیک کعبه قرار دارد بهطور
کامل و مفید در مقاله یاد شده آمده است و ما در این بحث از این مقاله تحقیقی و
جالب استفاده فراوانبردیم.
694. برهانالدین الحلبی، السیرة الحلبیه
(انسان العیون فی سیرة الامین و المأمون)، ج 1، ص 64.
695. محمد بن احمد بن علی الفاس المکی، شفاء
الغرام باخبار البلد الحرام، تحقیق لجنة من کبار العلماءوالادباء، (مکه المکرمه:
دار احیاء الکتب لعربیه) ج 1، ص 269.
696. محمد طاهر الکردی المکی، کتاب التاریخ
القویم لمکة و بیت الله الکریم، ج 1، ص 63.
697. همان، ص 67.
698. عاتق بن غیث البلادی، فضائل مکه و حرمة
البیت الحرام، ص 232 و 233.
699. فصلنامه میقات حج به نقل از معجم معالم
الحجاز، ص 57.
700. محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج 20، ص
362؛ طبرسی، مجمع البیان، ج 10، ص 545؛ ملا فتحاللَّه کاشی،منهج الصادقین، ج
10، ص 356 و فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج 5، ص 379.
701. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 1، ص
564، (حوادث سال 4 هجرت، باب ذکر اجلاء بنی النضیر).
702. ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج 4، ص
91 (غزوه بنی النضیر و فیها سورة حشر).
703. محمد بن جریرالطبری، تاریخ الامم و
الملوک، ج 2، ص 225 (حوادث سال سوم هجری، ذکر خبر بنیالنضیر).
704. واقدی، المغازی، تحقیق دکتر مارسدن
جونس، (قم: دفتر تبلیغات اسلامی، 1414 ه. ق)، ج 1، ص 379.
705. «بگو ای مردم! من پیامبر خدا به سوی
همه شما هستم.» (اعراف، 158)
706. «و ما تو را جز برای همه مردم نفرستادیم
تا (آنها را به پاداشهای الهی) بشارتدهی و (از عذاب الهی)بترسانی.» (سبأ، 28)
707. «در حالی که این (قرآن) جز مایه بیداری
برای جهانیان نیست.» (قلم، 52)
708. «این کتاب آسمانی، فقط ذکر و قرآن مبین
است تا افرادی را که زندهاند بیم دهد.» (یس، 69ـ70)
709. «او کسی است که رسولش را با هدایت و
آیین حق فرستاد، تا آن را بر همه آیینها غالب گرداند.» (توبه، 33)
710. «ما تو را جز برای رحمت جهانیان
نفرستادیم.» (انبیاء، 107)
711. ر.ک: مهدی پیشوائی، تاریخ اسلام، ص
163.
با وجود
ادلّه و شواهد روشن بر این معنا، برخی از مستشرقان، همچون «گلدزیهر» ادعا کردهاند
که فراگیری وعمومیت رسالت محمد«ص» بعدها به وجود آمد و اصول تعلیمات او نخست بیش
از حدّ نیاز بعضی از عربزمان حیات او نبود. (ر.ک: محمد غزالی مصری، محاکمه
گلدزیهر صهیونیست، ترجمه صدر بلاغی، ص 79 ـ 80.
712. مشکینی، قصار الجمل، ج 2، ص 70.
713. نهجالبلاغه، ترجمه محمد دشتی، (چ 17،
مؤسسه تحقیقاتی امیرالمؤمنین، سال 1378)، خطبه 73، ص 29.
714. احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج 1،
فصل 8، نامه 78 و 79 و ج 3، ص 55 و مجلسی، بحارالانوار، ج 19،ص 110.
715. احمدی میانجی، همان؛ مجلسی، همان، ص
110ـ111 و صدوق، اکمال الدین، ص 114 و 115.
716. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 1، ص
573 و 574.
717. همان، حوادث سال سوم هجری، ص 543 و
544.
718. محمد بن عمر واقدی، المغازی، تحقیق
مارسدن جونس، (قم: دفتر تبلیغات اسلامی، 1414 ه. ق)، ج 1، ص441.
719. همان، ص 460 و 461.
720. همان، ص 462.
721. ابن منظور، لسان العرب، ج 11، ص 547.
722. شوریَ (42)، 7.
723. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب،
تحقیق یوسف البقاعی دارالاضواء، ج 1، ص 251.
724. ر.ک: شیخ طوسی، الا مالی، تحقیق قسم
الدراسات الاسلامیه مؤسسة البعثه، ص 390 و ابن هشام، السیرةالنبویه، تحقیق
مصطفی السقاء و دیگران، ج 3، ص 255.
725. حلبی، السیرة الحلبیه، (قاهره: مطبعة
الاستقامه، 1382 ه. ق)، ج 2، ص 365.
726. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص
575.
727. محمد بن جریر الطبری، تاریخ الامم و
الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج 2، ص 588.
728. واقدی، همان، ج 1، ص 513.
729. ابن هشام، همان، ج 2، ص 251.
730. شیخ مفید، الارشاد، تصحیح محمدباقر
بهبودی، ص 100.
731. اربلی، کشف الغمّه، ج 1، ص 276.
732. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 2، ص 53.
733. واقدی، همان.
734. میرشریفی، نگرشی به غزوه بنی قریظه،
نشریه نور علم، شماره 11 و 13.
735. احزاب (33)، 10ـ11.
736. واقدی، المغازی، ج 1، ص 460ـ461.
737. همان.
738. همان، تحقیق مارسدن جونس، ج 1، ص 460.
739. همان.
740. فتح (48)، 29.
741. توبه (9)، 73.
742. ابن هشام، همان، ج 3، ص 246.
743. احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج 1،
فصل 8، نامه 78 و 79، ج 3، ص 55 و مجلسی، بحارالانوار، ج 19،ص 111.
744. همان، ص 110 و ابن هشام، همان، ج 3،
ص 94.
745. همان.
746. انفال (8)، 42.
747. توبه (9)، 101.
748. طبری، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق
محمد ابوالفضل ابراهیم، ج 2، ص 517 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ،ج 1، ص 553.
749. سید عبدالحسین شرف الدین، اجتهاد در
مقابل نص، ترجمه علی دوانی، قضیه 50، ص 317.
750. انفال (8)، آیات 15، 16.
751. همان.
752. آل عمران (3)، 144.
753. شرف الدین، همان.
754. صحیح بخاری، کتاب المغازی (کتاب 64،
باب 67، حدیث 4367 و کتاب التفسیر (کتاب 65)، تفسیر سورهحجرات، حدیث 4845 و 4847
و کتاب اعتصام، باب ما یکره التعمق و التنازع (باب 5)، حدیث 7302.
755. ابن هشام، السیرة النبویه، ج 3، ص
331.
756. ابو داود، سنن ابی داود، ج 4، ص 150.
757. ابن سعد، الطبقات الکبری، تحقیق محمد
عبدالقادر، (چ 1، بیروت: دارالکتب العلمیه، 1410 ه. ق)، ص188؛ صحیح مسلم، (چ
1، بیروت: دارالکتب العلمیه، 1411 ه. ق)، ج 11، ص 89 و صحیح بخاری،
کتابالجهاد، باب جوائز وفه، حدیث 2053 و باب اخراج الیهود و باب قول المریض...
حدیث 5669.
758. شیخ طوسی، تفسیر تبیان، نجف: [بین]،
1379)، ج 5، ص 198.
759. طبرسی، مجمع البیان، ج 5، ص 3 و محمد
ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام«ص»، تحقیق ابوالقاسم گرجی،ص 649، 650.
760. صحیح مسلم، ج 12، ص 201، (کتاب الاماره،
باب 1، حدیث 1820).
761. ابو داوود، سنن ابی داود، ج 4، ص 150.
762. ر.ک: امینی، الغدیر، ج 1، از ص 267 تا
283 علامه امینی درباره این حادثه بحث و آن را از بسیاری از مصادراهل سنت نقل کردهاند.
763. معارج (70)، 1.
764. امینی، همان، (ج 1، ص 239ـ246. ایشان
از 30 نفر از بزرگان اهل سنت این قضیه را مستنداً نقل میکند.
765. نجاح طائی، السقیفة انقلاب ابیض، (چ
1، الدار العربیه، 1417 ه)، ص 64.
766. مجلسی، بحارالانوار، ج 28، ص 96ـ111.
767. سیدمرتضی عسگری، نقش ائمه در احیاء دین،
ج 14، ص 115.
768. خاستگاه خلافت، ص 227 به نقل از تاریخ
ابن عساکر، ج 4، ص 928؛ غزالی، احیاء العلوم، ص 124 وهندی، کنزل العمال، ج 12،
ص 2443.
769. مجلسی همان، ج 28، ص 20.
البته
اهل سنت هم چون شیعه قائلند که نبی اکرم مسموم گردید اما تفاوتی که بین نظریه شیعه
و اهل سنت وجوددارد این است که آنها میگویند زن یهودیهای که پدرش در خیبر کشته
شد به پیامبر زهر داد و اثر آن باقی بود تااینکه پیامبر«ص» به واسطه آن زهر درگذشت
که جای دهها پرسش وجود دارد که مگر کسی از دست کسی که بااو پدر کشتگی دارد غذا میخورد
تا چه رسد به نبی اکرم که سر سلسله عاقلان عالم است، و چگونه کتبتاریخی که طول و
عرض گردن «عوج بن عنق» را نوشتهاند نیاوردهاند که اسم آن زن چه بود، اسم پدرش
چهبود، آیا میشود بدون نفوذ داخلی، آن حضرت را مسموم کرد و چندین سؤال دیگر...
اما شیعه این نظریه را ردمیکند و قائل است افرادی دیگر آن حضرت را مسموم کردهاند
که مرحوم مجلسی در ج 28 بحارالانوار،صفحه، 20ـ21 از آنها نام میبرد.
جلال
الدین سیوطی، تاریخ الخلفاء تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، منشورات شریف الرضی،
چ 1،ص 81، به نقل از مستدرک حاکم.
770. عبدالحسین شرف الدین، رهبری امام علی،
ترجمه محمدجعفر امامی، نامه 92 به نقل از شهرستانی، المللو النحل و از ابوبکر
جوهری، السقیفه.
771. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، تحقیق
علی شیری، (چ 1، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1408 ه. ق)، ج 2،ص 5؛ ابن
کثیر، البدایة و النهایة، دار احیاء التراث العربی، 1412 ه. ق)، ج 5، ص 243 وی
غیر از ابوبکر همهرا جزء سپاه اسامه دانسته است. مرتضی عسکری، نقش عایشه در
تاریخ اسلام، ج 1، ص 101؛ ابن سعد،الطبقات الکبری ، چ 2، ص 136؛ ابن عساکر، تهذیب،
تاریخ مدینة، دمشق، چ 2، ص 291 و هندی، کنزالعمال، ج 5، ص312.
772. علامه عسکری، همان.
773. یوسف غلامی، پس از غروب، ص 32، به نقل
از ابن سعد، همان، ج 3، ص 155؛ ابن کثیر، همان، ج 4، ص 29.
774. همان.
775. سیدمرتضی عسگری، عبداللَّه بن سبأ، ج
1، ص 87.
776. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه
محمدابراهیم آیتی، ج 2، ص 1.
777. عبدالحسین شرف الدین، همان، نامه 90،
ص 403، به نقل از حلبی در سیره وعده دیگری از مورخان.